تبليغاتX
اهر یمن

دوست عزیزم در وبلاگ سقوط: زئوس

 سلام

نوشته بودی چرادیگر نمی نویسم ؟می خواهم بگویم می نویسم ولی چندان خالی از دلیل در پایان هر نوشتنم که قادر به کنتر ل خویش برای پاره کردن آن نیستم .می دانی به نظر من اگر دو شهوت بی مقدار پول و شهرت نبود اگر در وجود تمامی ارباب هنر و فلسفه این دو رذالت لانه نداشت، الان ما نودو نه درصد هنر ها و اندیشه ها را در بستر فرهنگ و تاریخ نداشتیم .

آرتور رمبو غول بزرگ شعر فرانسه بعد از دوران اوجش که تا بیست و چند سالگی هم نکشید از هر چه نوشتن پشیمان شد و نسبت به تمامی آن شاهکار هایش بی تفاوت در یمن یا جایی به همان اندزه مستهجن مرد .

کافکا آخرین وصیتش به نزدیکترین دوستش آتش زدن تمامی نوشته هایش بود .

نوشتن اگر نوشتن اصیل باشد چیزی از درونت هست، ابعادی از روحت .

اگر در انتشار یک اثر سائقه پول و شهرت و شهوت نباشد، انتشار یک اثر دیونگیست.ما هنوز یا دمان نرفته است که هدایت برای چاپ عمیقترین داستان بلند تا به حال ایران،چه انگها که نخورد از بچه باز تا زنا با محارم از سادیسمی تا جانی و این در حالی بود که بچه بازهای واقعی، روسپی صفتان ،سادیسمیها ،کسایی که مملو از منجلاب متعفن انواع امراض روانی-جنسی ،در پشت نقاب شیخ و مهندس و دکتر و بازاری وعامی زندگی کردند و این انگ را نخوردند .

جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد.

نوشتن همیشه عیان شدن در مقابل یک مشت چشم چران هست ،درست مثل رقص برهنگی (استریپتیز).شبهات این رقص با خودفروشی و بی دلیل بودن این رقص مگر برای پول و ..کل مطلب است.

حال من نه سائقه پول دلیل نوشتنم هست، نه شهرت نه دیگر.نوشتن تفنن من نیز نیست . همیشه گفته ام در بعضی افراد نوشتن از تنفس واجب تر است،برای افرادی که خارج از جهان واقع به هر دلیل در دنیای ایده ها شخصیتی از خود را پرورانده اند که راه دیگر برای جدایی از آن نیست .برای همین ما هم می نویسیم چرا که در آن جهان ایده ها درگیریم حتی درگیر تر با این جهان فرومایه و این عوام رذل.در گیری ما اگر در جهان واقع به صورت فحش هست و ناسزا و چاپلوسی و تمجید و تشویق و کلماتی بر مدار هیچ در آن یک جهان می شود نوشته یا برای دیگر هنرمندی موسیقی یا طراحیها...

من در وبلاگ می نویسم برای همین نه به پول می اندیشم نه به شهرت نه به هر زهر مار دیگر .من می نویسم فقط برای اینکه خودم را خالی کنم.فقط برای اینکه تضادهای آن یک جهان دیگر،هوارمی خواهد ، گریه می خواهد ،خنده می خواهد و بلوف و هذیان .

همچنان که سالهاست که هیچ دلیلی برای زندگی در این سختی و بلا نیست ،ولی بازهنوز می خورم و می آشامم و به گفتگوهای سخیف می خندم و به قوالب درد آلود و تکراری می گریم .فقط به این دلیل که طاقت خودکشی ندارم.

در آن یک جهان هم با ایده ها درگیرم و در این دیالکتیک با مفاهیم می نویسم ومی نویسم و می نویسم فقط برای این که شرط ننوشتن این است که در این جهان نباشم و این هم نمی شود مگر این که بر این یک جهان واقعی!! خود را بکشم، که طاقتش را ندارم .

ولی پاره کردن نوشته ها و طرحهایم حق من است همچنان که کاری جدید را که با هزار امید در این جهان شروع کرده ام با وقوف به پوچی آن با فحاشی به خودم و کار و جهانیان می خواهم که به فراموشی بسپارم.که از گرده مسئولیت  خود فرواندازم.

نوشتن و نوشتن همچنان تنفس و تنفس ،بی هدف ولی به اجبار همراه با درد ،همراه بازجر،همراه بانفرین پنهان و آشکار در هر دم و بازدم  بر خویش ،با نگاهی از سر عجز و این سوال همیشگی که چه می توان کرد ؟وجوابی آشنا که حضورش در من همیشگیست :هیچ

 

 

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:40 | لینک ثابت |

دست کسانی که می کشت می بست و با وقار، تمامی اضلاع بر آمده آن تن را، با وسواسی مثال زدنی تیکه تیکه می کرد.عادت داشت و دلیل ان را هم نمی دونست که چرا هر تیکه رو تو یک نایلون می گذاشت و در چند قسمت شهر جاسازی می کرد.تمامی اینها از آغاز که طرف مقابل و پیدا می کرد تا وقتی که شرح پیدا کردن اجساد و به هم پیوستن دو باره آن تن از هم پاشیده را جزءبه جزء در روزنامه ها دنبال می کرد برای اون یک مناسک شده بود .یک مناسک مثل تمام مناسک عالم ،بی معنی و سرد ولی با هاله ای از معنویت نا مفهوم که تر کش یا حتی فکر ترکش، احساسی از گناه در تار و پودش می انداخت که زجر آور بود.اون با ید این کار را می کرد ،چرایش را نمی دونست،کی این باید را گذاشته بود؟ نمی دونست.

اولین بار که این فرآیند اتفاق افتاد  ،طرف مقابل یک دختر بود که تو پارک با هم آشنا شده بودند.خیلی زود روابطشون به سطح خودمونی رسیده بود ،خیلی زودتر از آنکه می تونست تصورش کنه.

احمد هیچ مشکلی در ارتباط با دیگران نداشت بخصوص با جنس مخالف مهره ماری داشت که اورا در این زمینه از هر تو صیه ای مبرا می کرد.ولی این بار خیلی زودتر از اینکه منتظر جوابهای همدیگه باشند با هم دست به دست شدند و راهی محتوم و همیشگی رادر پیش گرفتند.خیلی مواقع احمد فکر می کرد که اون دختر انتخاب شده بود یا توسط خودش یا کسی دیگه، که دختر و با اون همدلی استثنایی ،هل داد ه بود تو تقدیرش ،اتفاقات بعدی هر دو احتمال و تایید می کرد .هر دو تاشون کم حرف می زدند.وقتی که به اتاق رسیدند حرف چندانی نشد که هر دو تا کنار هم روی تخت ،عریان عریان،چشم در چشم هم، قبل از اینکه به هم بیاویزند، داشتند حریص، تا اونجا که می تونستند هوای شهوت انگیزی که با غلظتی جنون آمیز تمام زوایای اتاق را پر کرده بود می بلعیدند.

موهای بلند بلند به رنگی ازطلا ،بدنی کشیده و تراش داده شده از بلور، ریزنقشی در چشم و دماغ و اضلاع بدن و صورت ،همه اینها شده بود دختری تازه از بلوغ در آمده،دختری که چنان روی تخت دراز کشیده بود که ابری در آسمان .در حالیکه احمد متعجب، نیاز یک هم آغوشی دیگر را روی  تن دختر  می دید،که چطور هوای اتاق را داغ  ،ملتهب  از خودش می کنه ،عاشقانه بوی تنش را استشمام می کرد ،بویی از رهایی و شهوت و نیاز.

در آن لحظه با شکوه نوری تند از تیزی یک چاقو به چشمش خورد  .یک چاقوی استیل بزرگ و با شکوه که در راستای تن دختر قد کشیده بود و لبخند می زد،آدم می تونست صورت خودش راتوی اون از هر آینه دیگه بهتر ببینه،از بس که تمیز بود  شفاف.

تفکر شهودی،الهام،یا وحی همه اینها نیستند مگر همون استدلال احساسی که تو آدمیزاد و انسانواره هایی مثل شامپانزه مشترکند.وقتی که چوب در راستای یک موز با میمون قرار می گیرد، میمون با همین استدلال از چوب به عنوان ابزار استفاده می کند.

تفکراتی که ما هم می گوییم که یکدفعه می آید ،نمی دونیم از کجا می آید ،ما را با خود می برد ، و خارج از گفتن هست ،چیز والایی نیست ،بلکه همین اشتراک ما با حیوانیتمان است.

چاقو در راستای تن دختر بود درست انگار که موز برای میمون و نیازی همچون نیاز یک میمون گرسنه به موز، به همان ابعاد اصیل، در وجودش .

دختر هیچ چیز نمی گفت ،حتی نعره هم نمی زد،حتی در شنیع ترین حرکات چاقو . هر موقع که احمد به اون سکوت مملو از رضایت دختر می اندیشید در خودش فکر می کرد ،چه چیز بهتر ازاین وقار دختر، دلیل انتخاب شدن اون برای این رسالت هست؟

هیچ مناسکی از اول آنطور که بعدا بسته و دگم هستند زاده نشده است،همه مناسک با تمام پیچیده بو دنشان ،در طول زمان نمو کردند و شکل گرفتند.

احمد اول همان کاری را می کرد که بعد از یک جنون آنی ،انسان از ترس می کنه ،ولی بعدا یواش یواش شاخ و برگها رشد می کردند و رشد می کردندو درخت شکل گرفت و هیولا زاده شد.

الان دیگه ترس محرک نیست، انجام دقیق مناسک بدون پس و پیش حداقل در واجبات مناسک، هر چیزدیگر را برای احمد بی معنی می کنه ،حتی خطر از دست دان وقت و گرفتار شدن .

 

 

 

نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:10 | لینک ثابت |
 
business articles