تبليغاتX
اهر یمن

احساس می کنی خسته ای ،احساس می کنی رمق نداری، بیهوده ای، در رفتن ، در ماندن، در بودن و در مردن ،فکر می کنی آخر کارته. آخه این حالت و ندیدی برای همین وحشت کردی. داری جون می کنی، وقتی این حالت داره می یادو می ره و هر روز بدتر می شه. الانم که جلوی من نشستی پشیمونی که این حرفا رو برای من زدی که من هزاران سال از حال و هوای تو دورم، که اصلا یه کلام تو رو هم درک نکردم  مگه نه؟

دیدی گفتم حالا بذار یه داستان برات تعریف کنم ،چند دقیقه بیشتر نیست. اخم نکن بخاطر من گوش بده.

سالها سال پیش یه بچه بود، تک و تنها بی کس و بی یاور، در یک گوشه اتاق که ابعادش هر چی بود برای اون کودک تنگ بود. این بچه هیچی نداشت دریغ از یه دوست یا یه دشمن، مادر داشت پدر داشت برادر و خواهر داشت، ولی اون اینا رو نمی خواست. اون شاید احمقانه بیاد شاید بی توجهی به این بر کات، ولی به هر حال او اینا رو نمی خواست .اون رفاقت و دشمنی می خواست که از سر اتفاق باشه نه از روی اجبار خون و نسب. اون می خواست به یکی کمک کنه و دوست بشه یا اینکه با یکی همدلی یا به یکی جواب نه بده و دشمن ولی امکانش نبود چرا؟ چونکه اون یه طرف صورتش چنان تو یه سالی سوخته بود که از وحشت هیچکی نمی تونست به صورتش نگاه کنه ،حتی بعضی مواقع خودش آینه رو ،نه بخاطر این تقدیر نه بخاطر این لکه بر صورت، که از ترس می شکست.

نمی دونم تو می تونی احساس این بچه رو بفهمی؟ نمی دونم .اون از همه بریده بود که نه اصلا وصل نبود از همه گریخته بود، رفته بود به تنهاییش، رفته بود به گوشه اتاقش .چند صباحی بود که دیگه حتی بزرگترین حامیش مادرش هم ازش قطع امید کرده بود، نه اینکه دوسش نداشته باشه ،نه ،دیگه نمی اومد راهنماییش کنه و با نصیحت زخمش و نمک بزنه، با بردن این دکتر و اون دکتر به همان نتیجه همیشگی برسه "که سوختگی خیلی عمیقه چطور به اینجا رسیده و نمی شه کاری کرد" .مادرم گذاشته بود اون تو تنهاییش باشه ،که بگذرونه که یا گوشه ای بتمرگه یا به تلویزیون نگاه کنه. ولی این احساس و نمی گم بلکه احساس اصلی اون موقع است که تو وقتی به این حالت می افتی، بعد اینکه دیگه خسته شدی از فحش دادن به تقدیر و نمی دونم کی و کی. او نموقع که شکست و پذیرفتی حالا یواش یواش تمام حرکات دیگران می شه برات یه دست نیافتنی، یه آرزو ،حتی سخیفترینش مثل فحاشی دو تا بچه و تو نمی دونی این بچه چقدر دوست داشت جای اون بچه باشه که فحش می شنوه حتی ازهمه. این و  جدی می گم و وقتی می دید راهی نیست برای این امید محال می گریست باورت می شه برای نا امیدی از اینکه یکی بیاد  به ات فحش بده .

زمان همینطور گذشت در نگاه به تلویزیو ن و در دعاو استغاثه مادر، در یه کلام حرف در هفته با برادر و خواهر بهت گغتن، در فحاشی پدر به خودش که مقصر بوده یانه ؟کسی نمی دونه.

وقتی که آد م بزرگ میشه به قد نیست ،به فهم نیست ،به تقوا نیست، به هیچی نیست،مگر اینکه دایره تبدیلات و امکانها و شا خه به شاخه شدن تصاویر در فرد گسترده تر می گرده ،اینه بزرگی و اون داشت بزرگ می شد. بیشتر از اینکه تو اون اتاق جا بگیره. بعضی مواقع در این حس سر به دیوار می زد، یواش یواش و بعضی مواقع محکم خیلی محکم، با چنگال با مو زاییک و خاک بینشون بازی می کرد ،بعضی مواقع با پوست صو رتش، یواش یواش، بعضی مواقع هم چنان محکم که خون می پاشید رو دیوار.

تو اون اتاق از بچگی صداهایی می شنید ،حرفهایی. سایه هایی که می گذشتند ،می آمدند ،می رفتند. تو عالم بچگی اونا رو دروغ و خیال می دونست، ولی الان نمی تونست زیرا که اونا خیلی واقعی شده بودند، دیگه از دیوارم داشتند جدا می شدن، مثل خودمون بودند واقعی، نه به شکل خودمون، می اومدند جلو بااون بدن سراسر مو وپشمشون با اون دستای بلندو چنگای درازشون و سمهای پاشون تا نزدیکی اون؛ می اومدند، باهاش صحبت می کردند و اون پسر که تا بحال با کسی اینطور صحبت نکرده بود تعجب می کرد، چطور اونا به صورتش توجه نمی کردند نمی ترسیدند. انگار اصلا نمی دیدند تو اونا یکی بود، هم قد خودش، خودش می گفت دختره ،ولی اون که اصلا تو اینا هیچی نمی فهمید، فرق دختر و پسری. اون رفیق فاب پسره شده بود .از سرزمینشون می گفت از رنگهای بی شمارش و از اینکه اونجا همه چیز تغییر می کرد به اختیار فرد، حتی روشنایی شب می شد اونم به اختیار فرد. چرا که همه به هم اعتماد داشتند و می دونستند که تو خواسته هیچ فرد غرض و مرض نیست از اینکه اونجا همه با هم خوبند و شاد.

یه بار پسر آخر پرسید ازش تو چرا به یه ور صورت من نگاه نمی کنی، چرا نمی ترسی ، مگه اون و نمی بینی ،دختر بر گشت گفت: چرا می بینم، خوبم می بینم، ولی چرا به ترسم ؟اونجا که ما زندگی می کنیم ما اینطوری نیستیم، نه اینکه به این شکل و شمایل نباشیم ،که هستیم، بلکه ما همدیگه رو تو ذات خودمون می بینیم، همونیکه تو دلمون هستیم تو ظاهرم هر چی باشیم باشیم.

پسر تو فکر رفت خیلی دوست داشت بره، از اینجا بره، دیگه خسته شده بود از اینکه مادر پشت در می نشست و حالا با این صحبتای پسره خیال می کرد بچه اش روانی هم شده و فحشای پدر که بیشتر شده بود.

آخر سر تصمیم گرفت به دختره گفت: میشه من بیام اونجا. دختر خندید گفت آره ما هر چندسال یه آدم و می بریم اونجا از اینجا هم انتخابش می کنیم ،تو همون انتخابی ،منتظر پیشنهاد خودت بودیم

چند روز بعد پسر رفت که رفت. به همون دیار ،هیچ کی تو دنیا نفهمید، چطور اتاق خالی شد و اون کجا رفت.

پسر حالا تو دنیای اون عجیبا بود، اینقدم سنشون شده بود که با اون دختر ازدواج کنه، تو اون سرزمین خوشیهایی می دید که یه صد هزارمشم تو اون خنده های تلویزیونی نبود ،اینجا همه چیز از خوبی بود.

ولی دختره تو احساسات پسر همیشه نوعی تضرع و زاری نوعی گدایی می دید، که تو اونجا نبود. یکبار بر گشت و به پسر ه گفت پسر گفت نه و نه، و بعداز اصرار گفت: که هنوزم خاطر این نیمه صورتش، که هیچکی تو اونجا تحمل نمی کرد، یه مشت خا طرات براش می یاره، همراه زجه و استغاثه. دختر خندیدو گفت: با اینکه اینجا هیچکی توجه نمی کنه، ولی چرا خوب این صورتت وعوض نمی کنی؟ پسر تعجب کرد، دختر ادامه داد؛ که گفته بودم که اینجا همه چیز به اراده فردِ، اراده کن صورتت درست می شه،پسر اراده کرد و صورتش درست شد.

پسر هر روز کارش شده بود آینه دستسش بگیره و نگاه کنه و نگاه کنه کاری که تو اون دیار بی معنیه.

یه بار دختر بر گشت به اش گفت: تو که هنوز همون طوری، فقط بجایه عجز پر از تکبر و خشم.

پسر گفت نه، ولی دید نمی شه گفت آره، فکرم تو اون دیارِ، تو اون دنیا اگه من واینطوری ببینند چی می شه؟ چه کارا که می تونم انجام بدم،نسبت به او ناییکه از دستشون در می رفتم تو اتاق. دختر بر گشت گفت: هیچی نمی تونی نشون بدی، هیچ اتفاقی نمی افته. پسر با خشم گفت :چرا می تونم تو چی می فهمی، تو که اهل اونجا نیستی، من نمی خوام برم ولی اگه می رفتم نشون می دادم.

دختر خندید وگفت: یه خصلت ما همونه که اصل طرف و می بینیم ،یه خصلت دیگه اینه که آینده فرد. تو می ری و منو تنها می ذاری، فقط به اراده کردنته و بس، ولی من همیشه بیادتم و دوستت دارم و بچه هاتم با این عشق بزرگ می کنم و بر گشت و بو سش کرد. پسر گفت: هر گز، هرگز تو و بچه ها رو تر ک نمی کنم ،هر گز، من این و می دونم که اگه برم نمی تونم بر گردم و من تو رو با این بچه ها به هیچی نمی دم.

چند روز بعد پسر اراده کرد و تو این دنیا بود.

پدر و مادر ش مرده بودند، برادر و خواهرش هر کدام به جایی  رفته بودند.شروع کرد به زندگی سرمست ،سر مست وبا غرور، با اراده ای که از اون دنیا با هاش بود، تمام بود و نبود و به تسخیر درآورد. با همه بچه محله ایها دوست شد که نه با تمام مردم شهر، پول در آورد و مشهور شد، و جهانی رو عاشق خودش کرد.

یه روز بر گشت دیگه چیزی نبود که خواسته باشه و بدست نیاورده باشه. به هم چیز رسیده بود، ولی هیچ فرقی نکرده بود ،هنوز دلش خون بود، هنوزم با اینکه کسی نمی دید ،تمام حرکاتش از عجز و استغاثه بود و خشم و کینه، حالش دیگه داشت به هم می خورد از خودش.

چند صباحی بود که می رفت تو همون خونه قدیمی، که حالا خریده بود و از خودش کرده بود، تو همون اتاق و به هیچکی فکر نمی کرد، بعضی مواقع سر به دیوار می زد و بعضی مواقع با انگشت صورت می خراشید ولی از اون مو جودادیگه پیدا نشد که نشد.

در اینجا داستان مرد تموم شد.

اون پسر با نگاهی از او پرسید که چی؟ به من چه؟این چرت و پرتای درو غ گفتی که چی بشه؟ خیال می کنی من خرم که باور کنم؟

مرد گفت باور کن، چونکه اون پسری که صورتش سو خته بود خودمم و سالهاست که دیگه تنها کارم اینه که به شما نا امیدا سر بزنم . شما خوش شانسید چرا که به هر حال درد تون هر چی باشه می گذره و از دنیا می رید.

پسر گفت مگه تو از دنیا نمی ری

مرد گفت نه، یه چیزی دیگه که از اون دنیا گرفتم زندگی ابدیه.

پسر گفت حالا چرا اومدی پهلوی من؟

 مرد گفت پهلوی تو یکی نه،، پهلوی تموم نا امیدا می رم ،می دونی برای چی؟

پسر گفت: نه.

برای اینکه شاید اون موجودا بیاند به دنبالت، تا ببرندت به اون بهشت، من می خوام هر کدوم که رفتید؛ برید پهلوی زنم و به اون بگید :خودم می دونم که نمی تونم بر گردم، ولی تو رو به جون بچه هامون ،یه کاری کن که طلسم باطل بشه و من بتونم بمیرم،دیگه طاقت ندارم.

 

 

 

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 12:36 | لینک ثابت |

هنر در صورتی که نیت آگاه یا نا خوداگاه آن بر اساس آشکار و ظاهر کردن  بعد و ابعادی از حقیقت باشد معنی دارد و الا هیچ.

هنر در هر صورت از غیر این، صوری از وسایل و امکانات از بین بردن ملالت زندگی بی معنی و مفهوم انسانی است.

و اکنون می توانید بنگرید به هر آنچه که ملال را از بین می برد.

هر آنچه که انسان را وادار به فراموشی از خویش کند .از رقصهای برهنگی تا پورنو گرافی تا ورزش و فو تبال و آنچه که دیگران می گویند هنر،دلقک بازی،شعبده بازی ،مسخره بازی ،ادا در آوردن و صورهای مختلف دین و بازی.

یک عنصر اساسی در فراموشی که صادقانه ترین و بی شیله پیله ترین آنها هست را یادم رفت مواد مخدر.اعم از تخدیر کننده هاش یا محرک ها یا توهم زای آن.

من به نوبه خویش هیچ فرقی بین این عناصر جدید فرهنگی-هنری که فقط علت وجودی آن این است که تو را بر داردوببرد از خویش، تا از این بردن، تو را فرا موشی از خویش دست بدهد وصبر بر این عفونت دائمی وجودت ،شخصیتت(صبر همراه با رضایت و اشتیاق دوباره و دوباره برتکرار همانچه که بود،بیهودگی ) و طرف مقابل را پول مصرف شده تو بر این به مثال هنر در جیب ،با تریاک و هروئین و کراک و ... نیست.

هنر اگر برای تفریح باشد اگر برای قصد به فراموشی گذران وقت و جسارت به امر های مذموم .برای من بزرگترین هنر زنگ در دیگران را در بچگی زدن بود و هست .

که هیچ هنری نمی تواند اندک تفریح ولذت این کار در بچگی یاقدرت فراموشی گذران وقت دراین عمل و جسارت ما در مقابل ترسهایی که این کار در بر داشت را به من دهد.

و این واقعیتی است که هنر این زمونه در هر کجای دنیا فقط دلیلی برای بردن تو به آن کودکی است و لذایذ آن.

البته اینجا بچگی بار مثبتی ندارد که هیچ همه امر منفی است .نا اگاهی از قدرتهای خویش ،بلاهت، محدود بودن دنیایت به آنچه که دیگران دستور می دهندو کلا عدم بلوغ و رشدوشعور.

------------------------------------------

من فرزند ترسهایم هستم

فرزند تباهی سیستماتیک احساسهایی که برایم شیرین بود

فرزند جاده هایی که چونان رگهای متورم گردن زنی هرزه

در شهوانی ترین لحظه یک هم آغوشی

می تپد و در هر تپش

پزواک درمی دهد مرا

که بازا ،بار دیگر، بازا

من از خشونت می گریزم

ودر نهانی ترین پستوهای دل

چندان به شکنجه ،خویش را اجبار می کنم که به آن نیاندیشم

که گاهی دور از چشمان دیگران در آنجا سالهای سال می میرم و می پوسم

من غلط کردم که به اشتباه نوشتم

ز زندگی ،ز عشق است و گ آن ،گ طراوت و زیبایی

اینک می دانم که تمامی کلمات زندگی رو نوشتی از کلمات تباهیست

آه از سالهایی که گذشت و من نمی دانستم که گناه کارم

گناه من بی گناهیست

آه از سالهایی که گذشت و من نمی دانستم جنا یتکارم

جنایت من ندیدن تباهیست

در این وضوح عمیق

در این آشکارگی و عریانی

که حتی سادگی من نیز دلیل نیست

که ریشه دوانیدن اورا

در دل دشمنانش نیز ندید

کاری دیگر برایم نمانده است جز یک لبخند

هر چند تن در تب می سوزد و دل در عشق

  هر دو بی دلیل

کاری برایم نمانده است جز فریاد

هر چند سالیانی است، که لب و دهان را از رخم دیگران دزدیده اند

وبه جا گوشهایشان را به گرو، در صورتم جا گذاشته اند

خند ه دار شده ام در لحظه لحظه خویش

آن زمان که نیت به حرف زدن است می شنوم

آن زمان که نیت به شنیدن است می شنوم

آن زمان که نیت به سکوت است باز می شنوم

من حتی نا شنیدنیها را در پس خروار خروار  سکوت می شنوم

و در پس هر شنیدنٍ نا شنیدنی تر ک می خورم

اینک شمار تر کهای مرا

به اندازه سالها

به اندازه رو زها و شبها

به اندازه دقایق و ثانیه ها

بر روی ستونهایی که بر آن خویشتنم را ساختم

بر روی دیوارهایی که گذشته خویش بر آن آویختم

بر سقفهایی که بر سر خویش پناه خویش ساختم

بر زمینی که به یکپارچگیش استوار ایستادم و گفتم اینک منم

و زمین از هم درید

دیوار فرو ریخت

ستون وازگون

و سقف بر سرم آوار

در آنی

و لحظه ای

قبل از آنکه به تایید گفته ام جوابی درآید

دیدم که فرو رفتم در هر آنچه که غیر منم

 

 

 

نوشته شده توسط سهیل در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 22:29 | لینک ثابت |

امروز یک روزی بود که گذشت

تنها بودم برای تمام آمالی که به آنی از روبرویم پر کشید و رفت.از تمامی الفاظی که نیامده بر جباریت سکوت از هم درید و خموشی گزید.روز به همان گونه که بود با کارهایی در منتها علیه تکرار و همیشگی .

لبخندهایی که باید زده می شد .خنده هایی که در نقطه حساس بر نامه ریزی شده باید می آمد .و سکوتهایی چند و نگاههایی خیره و ممتد به جایی یا کسی یا هیچ.

روز گاریست که حالی برایم نمانده تنها بدان حد نیرو در خویش دارم که بیایم و نقش خویش را به همان گونه که دیگران انتظارش می کشند را اجرا کنم و نه بیشتر .آنهم به درد اینکه سوالی در مخیله بیمار دیگران به دامان رنجور تنهاییی من فک نکوبد و پاچه نگیرد که سخت دلتنگم و وحشت زده از این سگهای همیشگی پنهان در نظرو لبخندها و پچ پچ دیگران.

امروز هم گذشت نیمی به کار نیمی به خواب و یک چندی افسوس به این هردو.

آه از فردا

آه از دریا دریا که سرابند

آه از حبابهایی که به اندکی مرا از خویش نمی گریزانند

آه از تصاویر مبهم رهایی

آه از رسالتهای در کتاب و نه بیش

آه از چشمانی که به محدوده ها می گویند افق

آه از زبانی که تکلمش را سکوت شریفترین تن پوش است

آه از من

آه از تو

آه از هر آنچه که گذشت وخواهد گذشت

شاید امروز سر به بستر بگذارم به مانند همیشه ،سری سنگین و سهمگین، و خواب مرا در بر بگیرد و از خویش بر باید،به مانند پیش .بروم رو به جلو اما نه به مانند همه شبها در سطحی از خیال و تو همات خواب، که در اعماق و زرفنا زرفنا،وآنگاه ریشه ریشه فرو روم وفرو شوم و فرو گردم تا بدانجا که برای باز آمدنم به هوشیاری چندان شب و روز از پی هم بگذرد که من در بیداریش خالی شوم از همه گذشته ها.

نمی دانم خدایا به چند باره این شاید را گفته ام و در تخدیرش سر از غبار افسوس و اظطراب محفوظ داشته ام و به سطح خوابی دیگر لغزیده ام.ولی میدانم اکنون وقت خواب است.

ای آگاهی پر تزویر شب بخیر

ای رو شنایی بی مفهوم شب بخیر

ای عبور زمان شب بخیر

ای شهود های متجسد شب بخیر 

ای غروب های پیش از طلوع شب بخیر 

ای شروع نکرده رسیده به اتمام شب بخیر

ای حرکات موزون غربال شده از مفهوم شب بخیر

ای شماره های در ظاهر از هم جدا شب بخیر 

 

نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 23:50 | لینک ثابت |

صدا صدای جنگ است

برای تو ای همیشه در فرار زآن

ای سرزمین رفته از دست

ای از تبار شنهای سر گردان

بهار نیامده هنوز پاییز است

برای تو ای گل همیشه به انتظار

در محبس غنچه ای ز زنجیر و میله های ترس و احتیاط

برای تو ای باغ همیشه در حسرت ریشه ای پایدار

بخوان برای من ای کلاغ که بلبلان رفتند

بشین به کنار من ای سایه که تن ها به تن پوش مرگ فرو رفتند

مخواه ز من که بر این عاقبت محتوم

تنها

چونان گذشته ای که گذشت سر به سختی یاس فرو کوبم

آخر نمی شود که ماند و دید

آنگاه که دل چونان مذاب سرد زمان می رود به سمت عقوبت

و نه گفتن دیگران چنین چاک داده دهن بر آن

همه از این است

که در هیاهوی این فر یاد ها

فرا موش شود ما را که در سکوت قبل حادثه

کسی زما سوال نکرد؟

سخن گفتن از جنگ سخن گفتن از بیهودگی است .سخن گفتن از امر بی معنی.سخن گفتن از هر آنچه که هست به ثقل آنچه که هست بی دلیل بی بدیل.منطق به چه کار می آید؟ شهود به چه دردی از آن دوا می گردد ؟هیچ هیچ هیچ

و همه این بیهودگی تشدید می شود در مقابل کسانی که احساس می کنند با نه گفتن به جنگ جنگ سر نمی گیرد .نتیجه اینکه جنگ نتیجه انتخاب انسانهاست.

خوب دلایل آن زیاد است لهستان دهه سی میلادی به جنگ گفت نه و آلمان نازی از فکر تسخیرش گذشت .شبه جزیره کره همه صلح دوست بودند و احساساتی و به جنگ گفت نه و زاپن از فکر تسخیرش گذشت .

چکسلواکی و شوروی

تبت و چین

ایران و متفقین

یادمه تو حمله مغولا ما ایرانیها همه صلح طلب بودیم .کنفراس ضد جنگ می ذاشتیم .ما اهل زندگی بودیم تو کلام هر کداممون این بود که زندگی یک نفر هم بیشتر از کل جنگهای عالم و فتوحات می ارزد و بیشترین ما در این اعتقاد نیشابوریها بودند و برای همین مغولها از فکر تسخیر کشور ما و کشتار ما گذشتند.

یا دمه سبزوار و تیمور

یادمه اصفهان نیمه جهان و یک عده اوباش افغان

یا دمه روسها و آذربایجان و بندر انزلی و انگلیس و قرارداد 1907

وهمیشه صدای نه ما را می شنویدند و غارتگرا خجل پا پس می کشیدند.

ولی دو نکته رو سریع می گم

1-جنگ شرایط خاصی دارد که اگر کسی بخواهد از بلا یای آن بکاهد مجبور است منطق وحشیانه آن را بپذیرد منطق سرد بی ارزشی جان انسان در مقابل دفاع از وطن در برابر دشمن .شما اگر نگاه کنید به تاریخ اروپا می بینید که فرانسه با آن بزرگیش در مقابل آلمان به اندک زمانی در جنگ جهانی دوم فرو ریخت.چرا؟چونکه گرانیگاه نا خوداگاه فرد و احزاب سیاسی فرانسه به جایی می رسید خارج از وطن بعضی مواقع روسیه بعضی مواقع آلمان

2-فرار از جنگ معنی ندارد برای همه قومها و ملیتها معنی ندارد برای ما که بر چهار راه تمدنها بودیم بیشتر.خیال هم نکنیم که جنگ می آید و می رود و دو باره می توان پا شد و دوباره .نه اینطور نیست خیلی ها از بین رفتند مثل کار تازها مثل مصر باستان مثل .....تنها راه فرار از جنگ به سمتش یورش بردن است .یادمه در یک کتاب می خوندم تنها دلیل اینکه قوم هونها فلات ایران و فراموش کردو دریای خزر و دور زد و به ارو پا حمله ور شد فقط بخاطر نیروی سر کوبگر ساسانیان در مرزهای شما شرق بود و الا اگر سا سا نیان آن موقع هم مثل خراسان دوران مغولها اینقدر با فرهنگ بودن که به جنگ بگند نه و شمشیر بر زمین بذارند و قلم بر شعر بگردانند آن موقع هزار سال پیشتر از مغولها شهر های ما چنان ویران می شد که جز گربه ای بر آن نماند .

 

نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 20:59 | لینک ثابت |
 
business articles