تبليغاتX
اهر یمن

از چه رو من هنوز به درد و داغ و نفرین و آه دچارم

حال که سالها سال پیش،به زیر خاک قبر،از نفس افتادم

هر چه بودم ،هر چه خواستم،هر چه کردم،هرچه که در آرزویم بود

در مخی پرگشته از مور و کرم و خاک،نمی آید دگر هیچ از آن یادم

"باید تمام می شد"عقل می گوید ،اظطراب و تشویش و محنت من

آنزمان که تیر به سر و رنگ نیستی به زیر و روی هستی خویش زدم

لیک هنوز خالی چشمان من تر اشک و لرز همزاد استخوان ها هست
ازچه؟از همان وحشتی که، به هیچ وقت راز بودش در هست خویش نفهمیدم

گفته بودم به خویش،راز در این کلاف بی تقاطع نفسهای چر کین است

من خودم به میل ،این کلاف نحس را ز تار و پود و هست و نیست دریدم

گفته بودم به خویش ،سر که سودا پروری هست،مست،مرا بند است

سر درین خیال، زسوداگرفتم و جایش به گلوله های مذاب سرب بخشیدم

لیک هنوز درون پوکترین استخوانهای خویش من چنیین سخت می لرزم

من به خاک تن دادم و خاک شدم ،لیک خاکی که هنوز که هنوز درد مندم

با د و باران اگر بیاید و ویران کند هر چه که از من به قبر باقیست

باز می دانم ،درون هر ذره خاک ام، به هر کجا که رود ،هنوز من شکوه گر همین دردم

نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 18:57 | لینک ثابت |
 
business articles