تبليغاتX
اهر یمن

دلم گرفته است برای تمامی لحظات کهنه مردن

برای یکجرعه سر کشیدن سیاهیی ظلمات

برای کینه و نفرت همراه با خنجری در دست

برای شعله شدن در میان خرمن مردمی ابله

دلم گرفته است برای صدای جغد های شوم شبهایم

که در میان ویرانه های این دلم به درد می خواندند

چرا دگر مرا شهامت یک فریاد نمی باشد

چرا به آنکه مرا ننگ می دهد با حضور خود،می خندم

نوای این تپشهای مضحک دلم تهوع آورم گشته

چنین نیاز مضحک نفسهای من به همدیگر،عذاب می دهد مرا

کجاست نعره های مردانه در میانِ دردو غلظتِ خون

کجاست زخمهایی که در تن من به ناله و عجزهای من می خندید

دلم گرفته است به این مسلخ ِحرف و حدیثهای از سر عجز

دلم گرفته است برای گرگهایی که در غروب من همه به زنجیرند

چه کس مرا زخاک وحشی کویر به این گلخانه کرد دربند

چه کس به خنجرش زهر بی حرمتی به خویش کشید و به گردۀ من زد

نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 20:53 | لینک ثابت |

تنهایی تنهایی و تنهایی

درد دروغ و اضمحلال

شکایت ازخویش

فریاد از خویش

داد از خویش

و فراشدن در لجنزاری از خویش

گفتن بیهوده اسامی در خلسه بی معنیه اشاراتی نا معلوم

و خیالی هر چند نا چیز

هنوز به آزادی

آنچه که اکنون می خواهم بگویم در راستای همان گویشی هست که بی خود شروع کرده ام.

انزجار از عوام از تو ده های انسانی به هر کلامی که خوانده شود در علوم سیاسی ،توده ،خلق،ملت،نژاد ،.............

آنزمان که افلاطون بر سر در آکادمی خویش نگاشت که ورود افرادی که هندسه بلد نیستند ممنوع اوج انزجار انسان اندیشمند را از این موجودات سخیف نشان داد.

هندسه در زمان یونانیان قله عقلانیت وبا لاترین هنر ارتباط با سر زمین خدایان، سرزمین ایده ها بوده است.

وعوام موجوداتی شبیه انسان که سر شان در آشپز خانه و ته آنها در مستراح و وسطشان جایی رو تختخواب یا رختخواب.

پوپر اشتباه می کرد که سر منشاء جوامع تو تالیتر و تو اندیشه های افلاطون و هگل و مارکس می دونست.

سر منشاء توتا لیتر ها در اندیشه نیست در نیازی بدوی است بدوی تر حتی از خوردن و آشامیدن.

نیاز به عدم شک و تردید نسبت به خود و به دلایل سخیف بود خویش وفراموشی این دلایل بی رمق توسط عوام در زیر چتر سا یه کسی بزرگتر ،به تنهایی بزرگتر از تمامی آن توده ،آن جمع.

جمع از بیهودگی می ترسد ،از اینکه بفهمد بیهوده به دنیا آمده است بیهوده می رود بیهوده می شود.

اندیشه او را به بیهودگی می رساند .پس جمع از اندیشه می ترسد .جمع برای فرار از اندیشه به دامن کسی می گریزد که او را بی نیاز کند از اندیشیدن .آری در جوامع تو تالیتر فقط یک نفر می اندیشد . رهبر پیشوا شاه یا هر دری وری  که بنامند او را  مابقی اطاعت امر می کنند این کس را.

برای شناخت جوامع تو تالیتر خطاست اگر به نمونه های بشری آن بپر دازید.

کل مطلب برای شناخت این جوامع در روابط حاکم ما بین نوعی سگ وحشی آفریقایی که جمعی زندگی می کنند نمایان است .

پس برای شناخت این پدیده وقت هدر ندهید در کتابهای پوپر و هاناآرانت و ریمون آرون و.... کلید تلویزیون را بزنید وحیات وحش ببینید عزیزان .

افراد این جوامع حیوانند.

زندگی بشری(از نوع عوامش) نوعی اعتیاد است .

این خورو خواب و خشم و شهوت دقیقا همون علائمی دارد که اعتیاد به هروئین دارد .

و اندیشیدن در این فضا مثه ترک کردن می مونه یا اینکه مواد به تو نرسیده باشه.همراه با درد خماری و سیم کشیدن استخوانها و لرزش و التهاب و اضطراب و تلاش فراوان برای رفتن به همان حالت نشئگی قدیم به هر قیمت حتی کشتن دیگران.

اندیشمندان سعی می کنند که این اعتیاد را ترک کنند،وهمیشه پاک باشند .

برای همین زندگی اندیشمندان همیشه با درد بوده هدایت ،کافکا ،نیچه ،کیر کگارد..................

اگر اندیشمندی شادِ اون اندیشمند نیست اون فقط از اندیشه استفاده کرده تا اسمی دیگر برای موادش این هرویینِ خواب و خورو خشم وشهوت بیابد و حالا که یافته دو باره تزریق را شروع کرده است.

جامعه تو تالیتر برای من جامعه ایست که در آن نمی اندیشند.

پس برای من به غیر ازامثالِ آکادمی افلاطون ما بقی یو نان (وهر جای دیگری)تو تالیتر بودند .

سر مایه داری خود نیز یک جامعه تو تالیتر است.

تنها فرق این سرمایه داری با یک نظام آشکارا توتا لیتر در نوع رهبران آن است.

رهبران تو تالیتر های آشکار اگر مائو اند و استالین و ... رهبران سر ما یه داری یک مشت فواحشند و دلقک و کریم شیره ایها و اسکروچها .

فرق دوم این است که در جوامع سر مایه داری حتی این او باشها هم نمی اندیشند .چرا که برای نظام سر ما یه دار یک نفر قبلا اندیشیده است ،و آن هم کسی نیست جز آدام اسمیت(قدس سره) دردویست سال واندی پیشتر از این..

سر به سر ویرانی

سر به سر هر چه که می اندیشم در من

آه ، درد و وحشت

غم غصه هذیان  

یا دم آید یک دو ران

یک دوران که نبو دست هیچ وقت

یا دم آید ااز یک کس

یک کس که هیچ مادر نزاییده است او را هیچ دم

یاد او هست که مراتاب و توان خو اهد داد

خاطراتش همه دنیای مرا رنگ و جلاست

چشم در چشمش مرا راهبر  است

به دنیای دگر

جای دگر

عقلی دگر

حالی دگر

او که هیچ کس نیست

او که اصلا نیست

من امیدم اما ،همه بر او می باشد

آه چقدر من پوچم

آه چقدر من هرزم

مثه یک احمق

با نشان دادن خویش به کسانی دیگر

از خودم جوک می سازم  

خیلیها خواستند مشخص کنند که جوامع سلطه گر قدیم با جوامع سلطه گر مدرن یا همون تو تالیتری فرق داره.

خوب یه فرق اساسی من با این افراد همینه .

من می گویم هیچ فرقی وجود نداره ،هیچ فرقی.

در بی ارادگی عوامی که بدنبال چنگیز افتادند و یا دنبال هیتلر یا لنین هیچ فرقی نیست .

در سیرک تدفین چنگیز یا آن کارنوال مرگ لنین و ذلالت عوام در این دو نمایش و حقارتی که در این دو پرده از خود به نمایش می گذاشتند ،هیچ فرقی نیست.

در چاپلوسی دور وبریهای چنگیز از او و مقامش و رسالتش با چاپلوسیهای مقامات نازی از هیتلر یا سران حزب از لنین هیچ فرقی نیست

در کشتن مخالفینشان و قساوتی که در این امر نشان می دهند چه طرفداران چنگیز چه لنین چه هیتلر ،هیچ فرقی نیست.

فقط فرق چنگیز و قدیمیها در مقابل این جدیدیها از با لا اومدن مرتبه افکار و ایده ها به عنوان ابزار رسیدن به قدرت است.

برای چنگیز یا تیمور یا نادر این جزءآخرین وسیله وپوسیده ترین وسایل بوده .ولی برای هیتلر و لنیین و مائو جزء اولین و یا دومین ولی سهمگین ترین.

اینم به خاطر همون چیزیکه مارکس می گفت با تغییر ابزار تو لید روابط تو لید تغییر می کنه.

تغییر ابزار تو لید باعث شد که مفاهیم و مقولات (نمی خواهم اینجا از اندیشه نام ببرم که اندیشه قداست داره  )برای رسیدن به قدرت ابزار کارامدتری حتی از شمشیر و توپ و اسلحه بشه.

فقط تفاوت همینه.

 

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 16:33 | لینک ثابت |
 
business articles