تبليغاتX
اهر یمن

این قسم نوشتها رو برای دوستی می نویسم دوستی قدیمی

والا من و سیاست چنان از هم دوریم که من و این دوست

سیاست کردارِ مردِ از هر نوعی که هست تا زنده هست .به هر گونه که عمل کند مرد .ما در اکسیژن نفس نمی کشیم در سیاست است که نفس می کشیم و به آن زنده ایم

این که مرد می گم به این موجود دو پا با آلتی دراز اشاره ای ندارد مردُ  به مفهوم قدیمش می گم شاید ارتجاعیه آن.مرد به مثابه فاعل در مقابل مفعول.

شاید شما بگید پس مفعولا می تونند سیاست نداشته باشند این نشان دهنده عدم درک منطق منه .مفعول اصلا آدمیزاد نیست که جای بحث داشته با شه .اون یک شیء مثل هر شیء دیگه.مثه یه تلویزیون که با تغییر امواج می تونی تصویرش و به هم بزنی حتی تصویری که از خودش داره.

شیء فقط برای استفاده فاعلِ.

اکثر مردمی که شما می بینید از این نوعند.این مردمی که به اونا می گند عوام.

عوام هیچ ارزشی ندارند و نخواهند داشت مگر به عنوان توده آن هم مثل توده ای از آب هرز در یک سیلاب یا توده سلولهای مرده دریک غده سر طانی .

توده چه در حالت سکون چه در حالت حرکت یه عذاب یا مصیبته مگر اینکه مرد،مرد سیاسی بر او لگام بزند.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چپ یک نکبته اگر برای جهان نباشه که شک د ارم نباشه برای ایران بوده و هست و خواهد بود

اضمحلال ایران از فائق آمدن ارزشهای منحط چپ در مقابل ارزشهای والای آریایی در شور طبقه و سلسله در آخرین قرن حکومت سا سانیان شروع شد و اکنون هم با سر عتی باور نکردنی هنوزدر حرکته .

تاریخ چپ در ایران تاریخ قطور خیانت به وطن بوده و خواهد بود.

تاریخ چپ در ایران تاریخ قطور وطن فروشی و هرزگی مردانش در آغوش دیگران است.و چه کس شک دارد که این دیگران همیشه دشمنان ایران بوده اند .

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته من اگر بوی فاشیست می ده خوب باید بده.چونکه من یه فاشیستم .یه فاشیست تا مغز استخوان.

البته نه این فاشیستی که تو ایران می گند که مثه هر مفهوم بزرگی، این جماعت ساکن ایران این مفهوم و از اصالتش خالی کردند و چیزی از نکبت درونشونُ دراون تزریق.

اینجا به هر کسی که چماقداره می گند فاشیست .خنده داره کسایی این معادلُ درست کردند که یا خودشون چماقدارن یا اونقدر بی غیرت که فقط تحسین کنندگان چماقدار یا اینکه منتظرند وقتشون بشه تا چماق دست بگیرند.

دیگه از این خنده دار تر اینه که می گند فاشیست به جنایت و کشتار به عنوان وسیله باور داره .خوب داره منم قبول می کنم ولی چه ربطی داره،مگر ما بقی باور ندارند.

در ذات سیاست با ور به اینکه کشتار و جنایت یه وسیله برای رسیدن به مطلوبه طبیعیه.فقط گذری به تاریخ نه زیاد دور از دوران انقلاب فرانسه تا جنگهای داخلی آمریکا و انقلاب روسیه و چین و خمرهای سرخ و سبزای بنیادگرا و زردای عقده ای مملکت ماو.....

فاشیسم در ذهن من اراده معطوف به سروریه.

سروری اندیشه اصلی فاشیسته .و راه رسیدن به آن راه تمامی اندیشه های سیاسیه.(ماکیا ولیسم)

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مارکس برای من با مارکسیستا فرق داره.

مارکس سراسر نبوغ و اصالته ولی مارکسیستا سراسر حماقت و حرامزادگی.

مارکس برای ایران یه درمونه اگر فهمیده بشه.

بدیه ایرانیا اینکه مارکس و با خوندنش نمی فهمند بلکه با آزمایش و خطا به مفاهیم اون می رسند.

آزمایش وخطایی که حداقل زندگیه من و نسل من و خراب کرد.

یه دلیل این امر اینه که ما ایرانیا اصلا کتاب نمی خونیم .ولی برا ی کتابخونامون دلیل بزرگتری وجود داره؛اونم اینه که ما از واقعیت داشتن حرفای مارکس می ترسیم.

اصل اساسیه تفکر مارکس حرکت از روی تضادِ.تضاد و حل تضاد در خود خشونت داره و جنگ و خشونت .راهِ حل تضا دها خون و خشونته.

ایران ما سراسر تضادِ،از تضا د دین و آزادی و ملیت تضاد جدید و بربریت تضاد اندیشه و عمل تضاد طبقات بی هویت تضاد ملیت و قومیت و......

.و این یعنی جنگ و خون و خشونت وما ازاین واقعیت می ترسیم و می هراسیم.

.وترس هزار و چهارصد ساله که مایه هر اندیشه ایرانی بوده و هست .

.و ترس اصل و اساس هر بودمان بعد از هجرت از خودمان در حمله اعراب بوده و هست.

 

نوشته شده توسط سهیل در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 19:42 | لینک ثابت |

مادر اینجا سرد است

مادر اینجا درد است

مادر اینجا یک چیزی

مثه زخم بر تن من می بارد

بی خودی می گریم

بی خودی می خندم

بی خودی در پی خویش می گردم

را حتی نیست در اینجای کثیف

حرمتی هیچ ندارد دل من

دل داغدار و دل دردمندم

حرمتی هیچ ندارد قدمم

قدمی رفته به باد

قدمی رفته به هرز

قدمی رفته ز دست

راه گم کرده به اجبار هزار دوز و کلک

راه گم کرده به اجبار نیاز های سخیف

راه گم کرده به دنبال نظر های کسانی دیگر

باورت هست مادر

قصه من یک طنز است

یک طنز حقیر

یک طنز ز یک لحظه بعد از تو نا چیز

یک طنز که با زجه من دیگران می خندند

آه خدایا مادر

بی خدا می گریم

با خدا می گریم

زیر هر سایه که من می ایستم

بر سرم آوار است

دل به هر نا کس و کس که دادم

دل من رفته زدست

دست مانده هنوز در حسرت او

او هنوز پایمال کسانی نا مرد

نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 21:28 | لینک ثابت |

همه چیز برام تموم شده همه چیز

هیچ چیز برام نمونده هیچ چیز

تنها هستم که هستم

بی کس هستم که هستم

غریب هستم که هستم

پر غمم

پر دردم

پر غصه ام

خوب باشم به درک که هستم

دیگه نمی خوام بنویسم

آخه امیدی به نوشتن دیگه ندارم

به اینکه بیاد و خلاص کنه من و از خودم

به اینکه من و بیرون بکشه از این تصویر لجنی که از خودم دارم

بدون امیدم خوب برای چی بنویسم

نوشتن بی امید یعنی نشخوا ر گذشته ای گذشته

همونی که پر درده

همونی که پر زجره

همونی که پر زجه

همونی که پر شیون

همونی که پر ازغصه 

حالا کی گفته که این بلا باید دوباره به زیر زبونم بر گرده

آخرین باری که برگشت به من چی دادد که بخوام دوباره اون و به من بده

شادی

لبخند

یا آرامش

شایدم یه  احساس

یه احساس که توهم برت داره که کسی تو رو می فهمه

ولی هیچ کدوم از اینا را به من نداده

دریغ از یه کدوم از اینا را که به من بده

حتی بی خود ترینشون این آخریه

این آخریه خنده داره

همین که اکثر عمر نویسندگیم از اونه

همین که از همه بی خودتره

انگار اگه بشه چی می شه

راهی صاف می شه

چاهی پر می شه

دردی ازت کم می شه

یا زخمی از رو گرده ات پاک می شه

والله نمی شه

بالله نمی شه

با ور نمی کنی

پس فرض کن این نوشته ات همونه که همه اون و خوندند

همه اون و فهمیدند

همه از اون به تنهاییت رسیدند

همه با اون به تک دونه های اشکات گریستند

حالا چی شد ؟

نه فرض کن واقعیه

جدی می گم

چی شده سرت و بر می گردونی؟

بازم تنهاییت و بوی گند دست نخوردگی

بازم این اتاق و فرجام تهی

بازم کسالت

بازم بیهودگی

بازم سردی گشت و گذار خون در رگهای سخیف

آره

منم حالم از هر چی بودنه به هم می خوره 

 

نوشته شده توسط سهیل در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 21:33 | لینک ثابت |
 
business articles