روز جمعه بود و من عجله داشتم باید پانزده دقیقه ای خودم می رسوندم به آزادی نمی تونستم نرم یه موضوع کاری بود که بد جوری حیاتی بود بعد از چند وقت تنها موردی که زده بودم به هدف همین قرار بود اگه شکل می گرفت زندگیم از این رو به اون رو می شد اگه نه فاتحه
رسیدم به میدون میدون همیشه خلوت بود ولی ایندفعه تخم مرگ ریخته بودند به خودم فحش دادم آخه همیشه وقت حساس من بااین بی نظمیهام خودم و غافلگیر می کنم همیشه
حال چطوری من پانزده دقیقه ای خودم و به آزادی برسونم آی خدا کم کم بیست دقیقه طول می کشه اگه ماشین گیر بیاد .اگه ماشین گیر بیاد حاظرم سه برابر پول یه دربست و بدم برم آخه این قرار به جونم بستگی داره پانزده دقیقه ای به آزادی رسیدن همون و یه زندگی جدید همون
تو یه فرعی میدون یه ماشین واستاده بودو مسافر می گرفت به نیت اینکه شاید آزادی باشه خدا را شکر کردم و رفتم جلو یه مرد غول پیکر و عظیم الجثه کنار ماشین وول می خورد و داد می زد انقلاب یه نفر انقلاب یه نفر
ای بابا اینم که اینطور شد بخت ما بخت نیست والا..
رفتم جلو عجب هیکلی داشت چه سیبیلی چه شونه هایی چه ابهت مردانه ای تو همین فکرا رفتم جلو و گفتم آقا می بخشید نمی دونید ماشینای آزادی کجا وا می ایستند هیچ ماشینی که اینجا نیست شما اصلا نمی دونید هستند نیستند اصلا وا می ایستند؟
در و واکرد و بدون اعتنا به حرف من گفت بفرما آقا بفرما و با یه دستش من و راهنمایی کرد به سمت ماشین
گفتم آقا معذرت می خوام فکر کنم اشتباه شنیدید من گفتم آزادی نه انقلاب
گفت نه آقا درست شنیدم اصلا تا به حال نشده که درست نشنیده باشم من از روی چشم یارو حرف نگفته تو دلش و می شنوم بفرما
گفتم آخه شما که می رید انقلاب
گفت شما به اونش چیکار دارید مگه نمی خواهید برید آزادی
گفتم آره
گفت پس بفرما معطل نکن اعصاب ما رو هم خط خطی نکن
گفتم من غلط کنم اعصاب شما رو خط خطی کنم ولی ماشینی که از اینجا انقلاب بره که نمی تونه آزادی بره
گفت کی گفته هر کی گفته غلط کرده من می رم شما حرفی دارید
گفتم با ترس نه ولی آخه انقلاب شرقه آزادی غرب چه ربطی به هم دارن
گفت اون ربطش به خودم مر بوطه اصلا شما به ربطش چیکار دارید نیم وجب اومده داره به من درس تهرون شناسی می ده آخه نکبت من به سن تو تو این خیابونا دارم مسافر کشی می کنم
گفتم می بخشید واقعا متاسفم که سوء تفاهم شده من همچون جسارتی نکردم ولی آخه خودتونم دقیق نگاه کنید می بینید از راه انقلاب آزادی خیلی دور می شه
زیر لب یه چیزایی گفت مثه فحش و آخرش یه استغفراللهی وبعد گفت ببینم تو آزادی می خوای بر ی
گفتم آره
گفت معمولش چند دقیقه ای می ری
گفتم بیست دقیقه ای
گفت من تو رو پانزده دقیقه ای می رسونم آزادی
گفتم یعنی اول آزادی می ری
گفت نه اول انقلاب
گفتم این که نمی شه
گفت کی گفته که نمی شه
گفتم کسی نگفته ولی منطقی نیست با منطق جور در نمی یاد
گفت با فریادوداد گور بابا ی منطق گور بابای تو که این دری و وری رو می یاره تو حرف آشغال بهت می گم می شه بگومی شه
ترسیده بودم بد جوری والله شما هم بویدد می ترسیدید با اون هیکل دادم بزنه چشاشم قرمز شده باشه تا به حالم نیم کیلو آب دهنم تو صورتت تف کرده باشه
با لحنی که بخوام آروشم کنم گفتم بله شما درست می گید می شه شما می تونید و راهم و گرفتم که برم که از شرش خلاص بشم که اگر یه دقیقه دیگه بمونم کتک رو خوردم که دستش و رو شونم محکم احساس کردم
گفت کجا؟
گفتم هیچی می رم با یه ماشین دیگه برم دیدم بدجوری نگاه می کنه با لرز گفتم اگه شما اجازه بدید
گفت تو غلط کردی سه ساعته وقت من و گرفتی اعصابم و خرد کردی حالا بری. و من و هول داد تو ماشین به زور من ترسیده بودم هی داد می زدم آقا من نمی خوام بیام اونم می گفت باید بیای هی داد می زدم آقا من اصلا می خوام بر گردم خونمون پشیمون شدم آزادی ام نمی خوام برم که اون بدون توجه من و کرد تو ماشین و در و بست و کنار ماشین واستادو دو باره داد زد انقلاب یه نفر انقلاب
من مات و مبهوت بودم که یکی بغل دستم گفت آقا الکی خودت و خسته نکن ما همه این حر فا را زدیم بیا مثه بچه آدم بشین و حرف نزن ببینیم راه می افته یا نه اگه می شه پا تم ازروی کفشم برداری ممنونت می شم
تازه متوجه بغل دستیم شدم وگفتم می بخشید و پام و از روی پاش بر داشتم و گفتم آخه آقا نمی شه که اینطور
که گفت چرا می شه برای ما شد برای شما هم می شه
که متوجه تو ماشین شدم سه نفر جلو شش نفر عقب درهم و برهم روهم گفتم بابا شما شاید بخواهید برید انقلاب ولی من انقلاب نمی خوام برم که همه خندیدند و یکی گفت من برم انقلاب من به گور بابام خندیدم من می خواستم برم جمهوری اون یکی منم می خواستم برم شهرک غرب اون یکی منم امام حسین منم جوادیه منم در بند هر کی یه جایی گفت الا انقلاب
بغل دستیم گفت دیدی گفتم که ما همه همینطور سوار شدیم که تو سوار شدی گفتم که نمی شه
گفتم آخه نمی شه که شما هیچ چیز نگفتید؟
درهم شروع کردن به گفتن من اعتراض کردم من دادم زدم من خواستم دعوا هم بکنم من و رو زمین کشید والا نمی اومدم
آخر سرش بغل دستیم گفت بی خیال اینهمه تو اعتراض کردی چی شد خودت هیکل و قد و قامتش وکه دیدی بی خیال شو
گفتم ولی اگه همه اعتراض کنیم می شه
که همه زدند زیر خنده منم جوابم گرفتم خودمم خندم گرفته بود ازحرفم
گفتم پس چرا هنوز واستاده؟ بیاد بریم دیگه
که بغل دستیم گفت چه می دونم واالله انگار ویار مسافر داره یه چند نفرم خوبه حالا تو صندوق عقب جا داده ولی هنوزم دنبال یه بنده خدا دیگه است
تازه داشتم می فهمیدم که تو یه ماجرای عجیبی گیر افتادم یه ما جرای خاص
ولی خوب شایدم تقدیر ما به آز ادی نبود شاید تقدیر ما تو انقلابه آدم با ید منطقی باشه آدم تقدیرش و که نمی تونه عوض کنه با ید باش کنار بیاد
تو این فکرای تسلی دهنده بودم که اون آدم هیکلیه یه نفر و با زور کنارم چپوند و در و بست و اون نفر داشت مثه اول من یه بند ور می زد که قبل از اینکه با منطق و تجربه بهش ثابت کنم کارش بی فایده است گفتم می بخشیدا ولی اگه پاتون رو از رو پای من بر دارید ممنونتون میشم خودتونم خسته نکنید آخه..........
نمی دونم تا به حال به این حالت رسیدید که یهو می خواهید خودتون خالی کنید تموم خودتون نه اون خود بی مایه بلکه هست واقعی خود تون و بریزید بیرون اصلا هم ربطی به کسه مقابلتون نداره یه دفعه می بینید اونکه مقابلتون هست اصلا تا به حال ندیدید تازه اون موقع خیلی بهترم هست چونکه از اونچه که گفتید ترس تو دلتون نمی افته که مستمسک یه بد خواهی براتون بشه خوب برای من این زیاد اتفاق افتاده و انگار حسی هست تو من که دیگرانم زیاد جلوم این کار و می کنند یهو خودشون بیرون می ریزند
دیروز طرفای جنت آباد بالای همت عجله داشتم یه ماشین گرفتم مستقیم
همیشه تو غروب دلم می گیره بد جوری زل می زنم به سرخی آسمون و با بغض خودم یه طوری ور می رم که گریه نشه
راننده ماشین همینطور داشت ور می زد انگار حرفاشم به کسی بود ولی هر چی نگاه کردم دیدم بجز من و اون کسی نیست فهمیدم اون کس منم بی دلیل حرف و شروع کرده بود گفتم دو باره از همون موقعیتای خاصه با تو جه به حرفاش فهمیدم آره خودشه اون داره خودش و اون هستی پنهونش وخالی می کنه حتما پهلوی من که دیگه شاید هیچ موقع همدیگرو نمی بینیم
((بدبختم بی چارم زده به سرم نمی دونم این دیگه چه زندگیه گر گرفتم از بس که ریختم تو خودم دیگه ویرونی چیه ببین تو رو خدا ببین دستم می لرزه از دو تا حرف یکیش و اشتباه می گم تازه اونم که می گم می فهمم که حرف من نبوده نمی دونم چطور به زبونم اومده ولی همون که اومده می شه وبال گردنم که چقدر بدبختم که این و گفتم و چرا حرف خودم نگفتم
می دونید به نظرم همه اینا از بچگیمه از اون موقع که به جان شما هر چی که می تونیدیه بدبختی بنامید به سرم اومد به خدا با ور کنید هر کدوم از اونا به سر هر کدوم می اومد تا به حال دیوونه می شدند من خیلی قوی بودم خیلی قوی
ولی می دونید همون آشغالا چی بهت می گند( با ید صبر کنی با ید مقاوم باشی با ید قوی باشی) آخه کثافت قوی؟ من اگه قوی نبودم که الان تیمارستون بودم تو یک هزارم همین دردام و داشتی که بدبخت شده بودی این جور افراد حالم بهم می زنند می خوام همشون خفه کنم
می دونی انسانا حیوونای بدبختیند باید برای بدبختی وجودشون حتما دلیل گیر بیارند والا اصلا نمی تونند زندگی کنند و این حال گند وجودشون و دووم بیارند ولی این دلیلا همه اش مزخرفه همه اش دروغه مرزبندی یه نمایشنامه است ولی تو نه همه افراد نمی تونند این دروغ و همیشه جدی بگیرند آخه دروغه برای همون می رسند به بیهودگی نمی شه تحمل کرد از غصه می ترکی باید این غصه رو به یه قصه تبدیل کنی یه قصه خنده دار تا هم با خنده بهش گریه رو فراموش کنی هم بیهودگی و و چونکه نمی شه به خودت بخندی آه دیوونه می شی من خودم زیاد به خودم خندیدم دقیقا می دونم برای همین به دیگرا می خندی
به خدا با ور نمی کنی من به اندازه صد برابر موهام آدم مسخرم کرده و بود و وجودم و یه قصه کمیک کردند از بچگی از همه اونا نفرت دارم اگه دستم برسه همشون و با اره تیکه تیکه می کنم
ولی از همه بدتر اوناند که به حرفت گوش می دند هیچ حرفی نمی زنند هیچی خیال نکنی یه زمانی که اونا می خواند درکت کنند نه اونا یه مشت آدم بدبختند که هیچ دلیلی برای زندگی ندارند هیچی برای همین خوب به حرفات گوش می دن تا از خلال حرف تو شاید دلیل گیر بیارند برای این بودووجود تو خالی و پوچشان این جور افراد و اگه من گیر بیارم به خدا یه لحظه نمی کشمشون سه چهار روز زجرشون می دم بعد ذره ذره می سو زونمشون
چیه این طوری نگاه می کنی با ور نمی کنی از این کارا کنم ؟چرا می کنم تا به حالم خیلی کردم اگر با ورت نمی شه به صندلی نگاه کن پر از لکه خونه چطوری بهت بگم کارمه مثه هر کسه دیگه که یه کاری داره تو صندوق عقبم چهار تا جنا زه است اون ساک بقل پاتم لباساشونه
آره پسر این کا را کار منه خیال کردی من مسافرکشم نه با با من اصلا برای این کارا مسافر می زنم خیال می کنی تو رو برای چی سوار کردم))
بعد این همه حرفا که پشت سر هم زد تا زه فهمیدم چه کلکی خوردم اومدم داد بیداد کنم دیدم تو این حین که من غرق صحبتاش بودم زده بود تو فرعیها و الان از کن وسولقونم گذشته بودو ما تو راه امامزاده داوود بودیم هیچکی با ور کنید هیچکی تا یه فرسخی اونجا نبود درا هم نمی دونم چطوری قفل بود که هر کا ری می کردم باز نمی شد تموم بود کارم تموم بود برای همین یه نفس بلند کشیدم و خودم وتو صندلی عقب ول کردم و تن دادم به این تقدیر
فقط یه فکر مثه خوره تو ذهنم داشت عذابم می داد اونم این بود با این چیزا که این بنده خدا تعریف کرده بود من جزءکدوم طایفه بودم و من وچه طوری می کشت نمی دونم به خاطر تشویش درونیم بو دیا اظطراب این حادثه که هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم من از کدوماشونم


