نوشته های من نمی دونم چقدر از بار ادبی و هنری بر خویش دارد ولی هر چه هست برای من بسیار بسیار مهم و جدانشدنی از بود و هست من است من تو تک تک آنها تنهایی خودم را فر یاد زده ام درد خودم را فریاد زده ام تنا قضات خودم را فریاد زده ام در این مطالب کا ری کرده ام که تو این هست هر روزه خودم نکرده ام یعنی زندگی و آشکارگی آن هست و بود اصیلم همراه با تمامی تناقضلت و دلهره هاو لذایذش نه فرار از آنها به اموری تکراری و همیشگی
تئوری شخصی شعر من کمی شبیه تئوری فرمالیستهای روسه یعنی همون آشنایی زدایی ولی برای من نه از فاکتها و حقایق وطبیعت بلکه اختصاصا آشنا زدایی از حرف دل ودرون هر فردکه در ادبیات هر روزه و روزمره هرز می رود
به طور مثال آنکس که به پوچی رسیده و دلشکسته است دیگر این را نیاید در جملات مکرر ومکدر خسته ام و حوصله ندارم بسه دیگه و هزار حرف خاله زنکی دیگر بزنه زیرا این کلمات و اصطلاحات و کلیشه ها درست مثه اون تختخواب پادشاه یونانی هستند که با عث می شوند تو خودت ومجبور کنی که اندازه احساس خودت را اینقدر از بالا و پایین بزنی یا از هر طرف بکشی تا به اندازه این تختخواب کلمات و کیلشه ها گردد که دیگه اون هر چی می تونه باشه الا احساس تو
تو زیبا رویی را می بینی و در آنی احساس و هستی در تو جریان پیدا می کنه نو.ولی اون احساس به همان اندازه عاشقتم دوست دارم فدات بشم یا کلمات طو لانی تری که در این موارد به ذهنت یا به زبونت می رسد(که به ذهن همه می رسه) نیست اگر شبیه اینها هم باشد ولی بازهم یکی نیست این احساس و هستی چیزی در خود دارد که فقط از آن توست این (آن) شاید در نوع کلمات یا ضر باهنگ یا عوض بدر گفتن کلمات آشنا باشد
حال در تمامی احساسات و هستی های که به ما حلول می کند به هر دلیل این حکم را اجرا کنید دیگر من ترسیدم واقعیت اون احساس که شما دارید را نمی گوید پس شما خود را خارج می کنید از حیطه این کلمات اصطلاحات و کلیشه های تکراری و آشنا دور می شوید از تمامی آشناییهای که فقط برای فرار از ترس مجهول است حال می خواهید بنامید اون احساسات مکث می کنید خیره می شوید دل می کنیدوبناگاه همه خالی می شوید از خویش همه می شوید احساس واحساس می رود در مابین کلمات و می جوید و می پوید و انتخاب می کند از این قباهای ادبی هر آنچه که اورا اندازه ودر خور است در اینجا از شما چیزی بر زبان و به دفتر نقش می بندد که حتی به خود شما هم نا آشناست ولی به هر صورت نگاه می کنید با اون احساس شما آشنا و بدجوری هم آشنا که انگار باز تولید می کند آن را
آن نقطه آن زمان است که به نظر من شعر می روید درآشکا رگی بی واسطه احساسات و هستهای آنی با خودت بی هیچ کلیشه ای که عینک بر چشمت گردد یا دیواری در رو برو یا اینکه مرضی بر بیناییت
من به شعر این گونه نگاه می کنم هر آنچه که سرودم از بار ارزشی آن هیچ نمی دانم ولی به اکثر آنها وقتی بر می گردم هنوز همان احساسات ترسها دلهره ها عشق و لذتها تناقضات و ابهامات را که زمانی مرا بود بو می کشم
-ننه من قرص شادی آور می خوام از این چیزا که بهش می گند اکس
-اشتباه گرفتی مادر جون من فرو شنده نیستم
-برا من فیلم بازی نکن ننه یه چند تایی فقط برای امروز
-ننه به اون موی سفیدت من این کاره نیستم
-ننه تو رو به همین موی سفیدم خجالت بکش داره قیافت داد می زنه این کاره ای
- قیا فه من ؟من تا به حال پک به سیگارم نزدم
-خوب که چی ننه منم تا به حال پک به سیگار نزدم اصلا از دودش متنفرم ولی بجاش این اکس وای که چه حالی داره خودت که می دونی؟
-نه به خدا نمی دونم ؟
-یعنی تا به حال نه خوردی ؟
-نه
-یعنی تا به حال کسی بهت نه نگفته ؟حالت و نگرفته؟بهت بی توجهی نکرده؟
-چرا ولی چه ربطی داره؟
-خوب این مواقع چیکار می کنی ؟ببین فقط شعار ندیها واقعیت و بگو
-هیچی می شینم تو تنهاییم و برای خودم گریه می کنم
- ایول خوشم اومد که راستش و گفتی ننه نیومدی بگی می رم ورزش و کتاب و از این خزعبلات
-نه نمی رم برا چی برم؟ جا هست که برم ؟ حالش هست که بذاره برم ؟برم که چی بشه ؟نمی خوام برم
-ببین اینطوریم که نمی شه ننه یه نگاه به خودت بنداز بد جوری پلاسیده ای ننه من تا تو رو دیدم چنان تابلو می زدی که به خودم گفتم به معدنش زدم
-چیکار کنم ؟
-ببین پسرم تو جای نوه من هستی به چرو کای صورت و پشت خمیدم که نگاه کنی می فهمی که من این حال تو رو هزاران بار بیشتر داشتم می فهمی؟
-آره ولی که چی؟
-که چی نداره پسر تو داری اینطور خودت و از بین می بری
-خوب ببرم به تو چیکا رداره؟
-خوب کار داره تو خیال می کنی من چیم؟
-یه پیر زن
-فقط همین
-نه راستش و بگم یه پیرزن خمیده چرو کیده پلاسیده
-ساکت شو نفهم ببین روز گارو یه خود ادب نداره آخه بد بخت من همین الان جلوی تو غنچم ولی اشکال نداره به تو حرجی نیست
-پس برو مادر
-کجا برم
-مگه قرص نمی خواستی ؟برو یه جا که قرص داره
-حالا؟حالا که زدی فکرم و پریشون کردی حالا که افتادم رو فاز منفی؟برم قرص بگیرم که حروم کنم ؟
- می گی چیکار کنم
-هیچی همین جا وا می ایستی تا آدمت کنم .من اگه پیرم اگه پلاسیدم احمق ولی انسانم نمی تونم تو رو با این همه درد ببینم وبذارم برم
- ولی من کمک نمی خوام
-می خوام که صد سال سیاه نخوای مگه دست خودته می خوام نمی خوام اگه از همون اول زده بودند تو دهنت که می فهمیدی دنیا فقط برای خواست تو نیست دیگرانی هم هستند که بعضی مواقع باید برای خواست دیگران از خواست خودت بگذری حالا این نمی شدی
-با با بی خیال ننه تو رو خدا بیا بگواین قرصا را کجا می فروشند تا برم برات چند بسته بگیرم
- تو خیال می کنی الان درد من قرصه
-مگه همین الان از من قرص نخواستی
-الا ن نه چند دقیقه پیش چند دقیقه قبل از اینکه با فا جعه ای مثه تو آشنا بشم پسرم
-با با تو رو خدا دست از سرم بردار به قیا فه خودت نگاه کن پیرزن تو خودت فا جعه ای تو خودت بد بختی میکرب لجن
-چی بهت بگم ننه تو خودت خالی کن به من بگو هر چی می خوای بگو هر چی که از دنیا کشیدی بگو می دونم جامعه بهت بد کرده بگو بگوهر چه می خوای بگو
-نه تو رو خدا نه تو دیگه نه
-چرا بگو پسرم بگو
-آی خدا یکی بیاد من و از دست این نجات بده آی خدا
-واستا ننه کجا می ری چرا داری می دویی واستا واستا
-بابا ولم کن تو رو خدا ولم کن
-آقا اون و بگیریدیش آهای مردم بگیریدش
من تنها
من بی کس
غریبه ای که راه خویش گم کر ده است
در میان هذیانهای سخیف
که راه می نمایدت
به ژرفناهایی تنگ وسیاه
بر مدار ظلمت هایی ممتد و بی انتها
هیچ وقاری ندارد این سرزمین را
فریاد
هیچ وقاری ندارد این راه را
ایستادن یا رفتن یا فرو شدن در آغاز یا انتها
می توانی بگذری
ولی بی دلیل
می توانی بما نی
ولی بی هدف
می توانی ولی چشم بر بندی بر هر چه شدن
از انتها تا به آغاز
وخود را بنگری که چسان
هست خویش را گم کرده ای
در میان توهمهایی بی شمار
آنگاه به افسانه ای بیا ویزی شاید
که کودکیت را رنگ داده است
یا به نو جوانیت لمحه ای از یک لذت
یا به اکنونت خشم
و بگذری
همچنان که ایستاده ای
و فرا شوی
همچنان که فرو می روی
و بخندی
همچنان که می گریی
و بگویی هستم
به هر دلیل
همچنان که نیست می شوی اندک به اندک
ذره به ذره
لحظه به لحظه
در شان های متفاوت
در قالبهایی که به آناتی
پوچ می گردند
قبل از آنکه به آن بیا ندیشی
در انتهای این سالم
و آنچه که مراست
همان است که بود
روحی خسته بی رمق حیران و سر گشته
در التهابی همیشگی
و فرجا می نا تمام
بمانند کودکی همیشه در پی مادر
در محبس جنا زه هایی عریان
که او را می بلعند
در لحظه هایی که می آیند و می روند بی هدف
چون شکوفایی زخمها در نبرد
خلاصه باید کرد هر آنچه بود
هر آنچه هست
وهر آنچه که به آغاز
در دل نویدی دارد و در بلبشوی توهمات پی در پی فریادی
و رفت و در گوشه ای به انتظار
تکیه بر خاک زد ورو به خاک و تن به خاک
چنان که به هیچ اندیشه ای هم نیاید
حتی خاطره ای از تو
که بو ده ای شاید
روزی
لحظه ای
در حا دثه ای
یا در نقشی از خیال
جنازه جنازه بر هم شتک زده اند
قبرها تا افقها دور
سر به سر زمین سوخته در خویش بلعیدند
ارواح شنیع وبی پروا
می کشند خویش به هر طرف
دست در دست تباهیها
پا به پا ی امیدهایی هرز
بی هیچ سخن
سکوت اما بر کشیده خویش
بر تمامی سرزمین
همچون مرگ
همچون جنازه هایی درهم و بر هم
دستها جدا زتن اما
ریسمان امیدی را
با حما قتی تا ریخی
هنوز که هنوز می فشارند چنگ
پا ها به گل فرو گشته
می گریزند آری اما
در خیال مغزی خام
فرو پاشیده بر حقیقت گلوله ای در سر
آری جنگ وجودش را
کشیده در قامتی منحوس
بر تن سر زمینمان تنگ آغوش
بر وجود بی کرا نمان
تکه خردی قبر دارد برایمان بر دوش
جلوه ای نیست دیگر این عروس دیروزین
رو فرو پاشیده
بر بستری از مرگ
خا طرات نیز مستهلک
شکل از هم گسیخته در فرا موشی
زیر نقش هذیان و وهم و کا بوس
هر چه داشته اند داده اند از دست
منگ
منگ منگ سا یه ای آرام
قد کشیده
در خود خمیده
بی هدف
میکشد خویش بر بستری از خون
در دل التهاب دارد از درد و جنون
از برای کنکاش قامتی که او را بود
هیچ نگرد دگر بگذر
قا متی نیست دگر بر این احوال
هر چه بود ویران شد وزهم درید و به خاک افتاد
سرزمین
خانه
مرد
در اتاقی از خودم
هیچکس با من نیست هیچکس
تنهای تنها
غریب و بی کس
سایه ها بلندند اینجا
غمها بلندتر
بغض در گلومه
در پشت پلکم
قطره قطره
دریا دریا
ولی نمی بارم
می رم و کناری چشم می بندم به خودم
می رم و کز می کنم تو سکوتم
نفسهام و می شمارم
دردهام و می شمارم
تردیدام و می شمارم
پا به پای هم می آیند تا که من بخوابم
ولی نمی خوابم
هیچ وقت نخوایبدم
هیچ وقت نمی خوابم
حتی اون زمانیکه سا عتها چشمها بر همند
حتی اون زمانیکه من مرده ام
حتی اون زمانیکه خیال می کنم می خندم
زما ن می گذرد
سالها می گذرد
قرنهامی گذرد
من می مانم
اتاق می ماند
بیداری در کنارم همیشه با من است
-------------------------------------------------------------------------
همیشه دستم خالیه از تو
همیشه
بی حرف می روی
بی صحبت
بی هیچ غزل
بی هیچ ترانه
من می مانم
من تنهایم
من می خوانم
سرد ه شبها
سر ده روزها
سرده تمامی لحظه ها
خسته می شم
درنگ می کنم
می شکنم
دیگر نمی خوانم
حالا غریبم
فر دا غریبم
دیروز غریبم
چراپس هنوز می مانم
به کسی نگو حرفم
به کسی نمی گی حرفم
به کسی نمی گی حرفم؟
چه خیال دارم که زنده ام
چه خیال دارم که مرده ام ؟
چه خیال دارم که هستم ؟
اگر می شد که می رفتم
اگر که می شد که نبودم
اگر که می شد که نمی نوشتم
و لی بازم می نویسم
ولی تو نبین
ولی تو نخون
ولی تو نشین کنارم
آخه دارم می میرم
آخه دارم بد جوری می میرم
آخه سی ساله که دارم می میرم
برای هزارمین باره که نفس نفس آخرمه
برای هزارمین باراینی که می نویسم وصییتمه
برای هزارمین بار امیدمه که گریه گریه آخرمه


