تبليغاتX
اهر یمن

ممد درود

نمی دونم کجایی الان ولی هر جا هستی خدا کنه که حالت خوب باشه .از نوشته هام نوشته بودی که یواش یواش داره نا را حتت می کنه

ممد بی خیال این نوشته ها فقط برای خوندن نه چیزای دیگه نوشتن نوعی درمانه برای من برای اینکه آنچیزی که در درونت در نا خودا گاهت در آن دهلیز سراسر تنا قض داری را به جایی که اینجا سا حت وبلاگه بریزی که اگه این کار و نکنی تنا قضای درونت تو رو ویرون می کنه تو رو می شکونه 

فقط هم نوشتن نیست تو اگه به درس می پر دازی یا کسی دیگه به پول دراوردن یا کسی دیگه به دین یا این رفیق خوشگلت رئیس دانا بعد از این همه به دگمهای کمونیستیش برای اینه که ما در همه این تلاشهامان صور بود و نمود گسترش می دهیم تا فضایی خارج از خود مان بسازیم که تناقضات درونمان را در آن بیرون بریزیم تا درونمون نمونه که اگه بمونه بد می شه دیدی آدمایی که بیرون راه می رند و با خودشون حرف می زنند با او هام در گیرند اینا کساییند  که به خو دشناسی پردا ختند رفتند تو فضای همون نا خودا گاه وخیال کردند کسر لاتی اگه به یکی از این سر گر میها بپر دازندبه خیالشون هدف زندگی یعنی خود شناسی نمی دونستند که اون خود شناسی که هدف زندگی اصل و اساسشه همون خودفریبیه  

از این با مزه رئیس دانا گفتم یه رفیق داره سهیل آسفی تو مصا حبه با اون می دونی چی گفته؟

ما تو ایران نیازمند آلتر ناتیوی سو سیالیستی مثه هوگو چاورز ایرانی هستیم

وقتی که این مطلب خوندم از غصه گریه ام گرفت از حماقت ابدی چپ های ایرانی واین به اصطلاح کمونیست ها با آشنایی که از نوشته های مارکس دارم مار کس حتی به این هوگو چاورز اینقدر اهمیت نمی داد که اگه الان بود  بهش تف بینداز

حالا چپ بین الملل اینقدر  بی کسی شده که گربه شده براش خانم باجی دو صد خاک بر سر این چپ 

آره ممد جان نوشته های من تناقضات درونی منه از بچگی هم بوده که بوده شاید آنزمانی که تو تو ایران بودی از الان خیلی بیشتر بوده در حالیکه تو از چهره و حر کات من هیچی متوجه نمی شدی چرا که این حرفها حرف عیان نیست حرف بیان نیست اینها همه حرف که نه اندوه نهانه

شاید الان تو این رو زگارم من صد برابر تو می خندم شاید صد برابر تمام افرادی که دم از امید می زنند می رزمم و می روم و می آیم و لحظه به لحظه در ستایشی و آرایشی در  مدح و سرودولذت و شور 

کلا شادم کلا هستم با رورتر از خیلیها

ولی اینا هیچ ربطی به درونم نداره آنجا که صدایی مبهم از اوان کودکی فریاد می زد و می زنه که چی ؟از برای چی ؟و در پی آن ریشخندی به درازای تمامی دقایق و آنات عمر

تو هم نترس منم دنبال پول هستم دنبال ادامه تحصیل هستم دنبال یه پارتی یه مو قعیت یه رو زنه برای رشد

ولی این از انتخاب من نیست جر یان وحشتناک سر ما یه داری به چنان قو تی رسیده که دیگر کسی را طا قت خلاف جر یانش شنا کردن نیست

من الان به این می اندیشم که چه گوارا اگه الان بود حتما بدنبال حق امتیاز انتشار عکسش تو یه داد گاه دعوا داشت و با چند تا عکاس دیگه سر این که مدل مو و ریششش و چطور کنه که عکسای بعدیش بیشتر فروش کنه جرو بحث

نظرات بر ام مهمه بی نظر نذار سر بزن

بدرود

 

نوشته شده توسط سهیل در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 13:0 | لینک ثابت |

جلوی کا مپیوتر نشسته ام و هیچ حوصله ای به نوشتن ندارم یعنی می دونید اصلا دلیلی برای نوشتن ندارم

شاید دلیل این بی دلیلی خستگیه شایدم خالی بودن فکر ذهن یا وجودم نمی دونم

ولی یه حس قریب دارم شبیه بغض ولی نه بغض شبیه نا امیدی نه نا امیدی

 یه چیزیه تو سینه ام انگار می خواد بترکه

نه اتفاقی می خواد برام بیافته که بگم برای اونه

نه اتفاقی برام افتاده قبلش که بگم برای اونه

فقط ابهام فقط تردید فقط خلاء

اونم برای چی برای اینکه بتونم این حالت به نامی بنامم و دیگر هیچ

ولی نمی دونید شاید این درد تخصصی من باشه چراکه نمی شه به هیچ کلامی این حالم و  بنامم

فقط دوست دارم بگذره فقط امید دارم بگذره

 این حال نه حال نوشتن نه حال گریه کردن نه حال سر به دیوار کوبیدن نه قهقه نه فریاد نه سکوت

فقط باید بگذره

فقط باید بگذره

 

نوشته شده توسط سهیل در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 22:22 | لینک ثابت |

1111

فرضیه اول :زندگی به هیچ نمی ارزد به هیچ .چه تو این زندگی بزرگ باشی چه حقیر چه غنی چه فقیر چه با خدا چه بی خدا چه با رحم چه بی رحم و شقی همه پوچند و تهی بدون هیچگونه فاصله ای از هم چنان که از هر گونه از آن در آخر به دستت چیزی نخواهد بود جز بیهودگی

فرضیه دوم :جهانی نیست چه اکنون چه در عالمی دیگر اینها همه توهم است خیال و وهم و دروغ همه به خویش

فرضیه سوم :زندگی ربطی به دفاع از وجود هستی و بودو نمود ندارد زندگی یعنی این گذران دقایق چه در خواب و خیال یا بر این دروغ هستی

فرضیه چهارم:هیچ گریزی از عمل و انتخاب بر این زندگی نیست حتی بی عملی نوعی عمل و مبتنی بر انتخاب است حتی رسیدن به نیر وانای بو دایی

فرضیه پنجم :هر یک از ما یک باغ وحش از حیوانات را درون خود داریم که یه حیوان در این میان غالبه

نتیجه:فرضیه اصالت وجود و در پی آن خود اصیل خویش به این معنی است که به این حیوان غالب درونت ایمان بیا وری و بر آن سفره از لحظات خویش را بگستری و هر گونه فرار از این حیوان می شود از خود بیگانگی  چه این حیوان گرگ باشد و تقدیر تو دریدن چه سگ و تقدیرت پاچه گرفتن و کاسه لیسی چه خوک و زندگی در سکس وشهوت ولجن و کثافت چه بوزینه که تقدیرت می شود بازی و الی آخر....

توضیح : این را نباید فکر کنی که می توان این حیوان را دور زد اگر تو با فروض اول و دوم بروی بگویی چه ارزش دار د زندگی وبه کپی تو اتا قت وبگی که رسیدی به رهایی این مزخرفه تو بر اساس فرض چهار باز انتخاب کردی.تقدیرت وانتخاب کردی این تقدیر موش کور دور شدن ازجمع و به پستوهای ذهنی خودت رمیدن و تر سویی که اگر با تقدیر خودت و اصل وجودیت یکی باشه بر گشت نداری و الا با وجود اصیلت تناقض پیدا می کنه و تا به حیوان اصیلت بر نگشتی با خود در گیری تا به اون بر گردی نمونه اصیلش همین اخبار که کسی که همیشه تو قالب مرغ بوده بر  می خیزه خنجر به دست می گیره ومی ره گرگش و به هوا خوری  می فرسته

{در این متن از آرامش و زجر سخنی نگفتم چرا که هیچ فرقی با هم ندارن چرا که دقیقه ای که گذشت نیست می گردد(به معنی عوام خاطره می گردد) و نیست شدن یعنی نبودن و بین دو نیست و نبودن اختلافی نیست و به همچنین لبخند زدن یا گریستن به دو نیست یا ارزیابی دو نیست

آنجا که شما با خاطره سازان درو غین که بی اختیار خاطره می سازند  زندگی کنید عمق این استدلال را در می یایبید}

 

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 21:30 | لینک ثابت |

در کران به کران این شهر نشسته ام با درد

می زنم فریاد

می کنم شیون

ای شبهای همیشه پا بر جا

ای ظلمات نشسته بر این شهر

بگذارید که بگریزم در مرگ

بشکنم این حصار بسته تردید

دست در دست تباهیها

رو شوم در مدار بسته نفرت

کرده هایم همه زمن دورند

هیچ از آنها به نیت من نیست

هر چه بودست از ریا بودست

از دل ترس زمردمی دیگر

از دل ترس ز طرد شدن در شهر

ور نه این دل همه سیاهی و شب

ورنه این دل همه سپاس از ظلمت

کی چنین دل به رحم خواهد شد مگر از ترس

کی چنین دل به عشق خواهد شد مگر از ترس

کی چنین دل به دین خواهد شد مگر بر ترس

من سپاس خواهم گفت به شب اکنون

میدهم امید به دل ز ظلمت شهر

تا کی از خویش گریزان و دل چرکین

خویش من پیش آ و نعره زن بر من

ای تو از تبار گرگها زبان باز کن

ای تو از تبار مرگها سخن گو شو

پس چرا چنین سکوت کردی

باز گو سخن ز آن حریم وحشت و ترس

باز گو راه من نشانم ده

باز گو صراط من به پیشم نه

خسته ام خسته از سکوت و بی حرفی

خسته ام خسته از بطالت و بودن

در پاسخ گفتن ظلمت شب به مرد

خویش خسته می کنی به حرف

حرف چیست برای تو بگو ای مرد

لحظه ای درنگ به حال خویش کن بنگر

هر چه آمدبه سر زحرف بود و خیال و زوهم

نعره و داد و زیر لب گفتن

هر چه هست حرف هست و حرف پوچ گردد به زیر پای عمل

فرق بین نعره و زجه هیچ نمی باشد

فرق بین التماس و رجز هیچ نمی باشد

گوش کن حرف من ای مرد

حرف من لحظه لحظه سال به سال قرن به قرن

یک کلام سکوت است و خاموشی و در خود فرو بردن

هیچ همدم برای مرد شب نگرد که نیست

ظلمت شب بدست مردانیست

که سراسر دردند و نفرت و نفرین

تا که بار تیره بودن

بر کشند بر دل سیاه این ظلمت.بی سخن.بی حرف

چو ن و چرا کردن مرد بر ظلمت

هیچ برایم نمانده در کنار جز حرف

بی عمل گشته ام بی ثمر ای شب

حرف می آید در بغل چون چرک و کرم بر زخم

راه نماند ه است براین فساد بر من

هر چه کردم کرده ای نبود در خور

کر ده هایم ننگ بود و رنگ بود و درد بود

پس چه گویی ز ننگ حرف با من

ننگ حرف کشیده ام بر دوش

تا برم زیاد ننگ بی عمل بودن

این حدیث را نگو تو هیچ به من

خود بدانم که حرف حائلست با بزرگی و شکوه و مرد بودن

لیک تو خود نگر به حال من اکنون

از چنین خویش فتاده ام به عجز و لابه و تزویر

ای تو شب در میان من و این خویش

تو بگو ای مهتر که حق با کیست

گر که تابی نبود خویش را به آزادی

سر چنین سپرده کرد برتبار گوسفندان

پشت کرد به تو ز حرف مردمی عامی

راه من بگو بر چنین کفر چیست

در اشارات شب به مرد بر این احوال

خود نگر مرد که در چنین بن بست

هر چه آید به تو ز خود بود ای مرد

تو کشیده ای به نقش در خویش

یک نفر که او بود برای هست تو یک خویش

هیچ خویش نبوده نیست برای هست تو ای مرد

تو خودت چنین شدی به اعمالت

هیچ دیگر نداشت بر این شدن نقش هیچ کس

خویش برای تو چیست ای به حرف با ظلمت

پرده ای تا به پشت او کنی پنهان

هر چه ترس است تورا و تردید وانکارت

ورنه خو یش نه اصل توست به آزادی

نه تو را مانع است به سمت ظلمت و درد

خویش ساخته ای تا بگی که هست تو اکنون

نه تویی که هست نقش برای تو از ترس

نه پسر اینچنین نیست بازی این بود

هر چه هست و نیست تویی اصل و با طن همه بود از ترس

در تر دیدهای مرد بر این اوراد

تو چه گویی که من همه ترسم

هیچ خشم و نفرت نبوده نیست عشقم

هر سرودم به پاس شب فقط حرف است

این ندارد ز هیچ جا بر درون من پیوند

پس چه گونه است که در چنین ظلمت

من چنان آرام که یا کریم بر آشیان خویش آرام

پس چگونه است که بی دلیل می خوانم

بی نشان زتو همه از تو

هر طرف که رفته ام یا مانده ام به صبر

دیده ام به سر ز بو د تو سایه

رنج این تنوره های رو شنایی را

من کشیدم به خویش از برای آن سایه

من فقط به یمن ایمانت

زیر بار نور هنوز هستم

ورنه مرگ که در کنارم هست

لحظه لحظه می کشد مرابه هجرتم از تن

تا که دل برم زعشق و ایمانت

جایگزین کنم به این دل خسته

نیست را بجای تو ظلمت

 

 

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 16:10 | لینک ثابت |
 
business articles