تبليغاتX
اهر یمن

تنها به مرگ و فقط مرگ است که می توانم بگویم آری و به غیر او دیگر هیچ

چرا که همه را از این بود خویش آزموده ام به هر لحظه بر عهد و وفا و مر دانگی

دانی چه دیدم؟

دسصت همگان را بر خنجر و این هر دو بر گر ده خویش و این سه را همه لبریز و سرازیر از خون خویش

به هر که بود

به هر کجا

به هر دلیل

تنها به مرگ است که می گویم آری

و بجز مرگ دیگر هیچ

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 23:23 | لینک ثابت |

جنگ و فقط جنگ تنها راهی است برای این درهم و برهم و بود و هست خود تکیییمان و جمع مضمحلمان

آری جنگ و فقط جنگ

در آن است که می توانی بی هیچ استدلالی بود خویش را ثابت کنی

ثابت کنی که می ارزی بی هیچ حرافی و مز خرف و ادعا

آری این محک است که در آن تقلبی نیست

مرد و نا مردیت را نشانت می دهد

از بود درونت بیشتر از تمامی فهمت به تصویر می آوردت

می گوید تو را که سگی بیش نیستی که فقط به دنبال تکه استخوانی به هر کاسه ای لیس می زنی به قدری محبت یا امنیت یا شهرت یا مردی ومرد چونان تمامی مردان که بزرگست درو نشان از تمامی محملات که نامش داده اند جهانی ازبیرون و جهانی دیگر

نگاه کن بدبخت هر آنچه که بر خویش می گزینی از برای هدف چیست

ماشینی بالاتر

خانه ای بزرگتر

شهرت پول قدرت

و می کا وی و می کا وندندت و می دری و می درا نندت تا به آن برسی

آری بدبخت خوشبختی تو همیشه رنگی دارد از مصرف از مصرف از مصرف و مصرف

که کسی نیست به تو بگوید اگر نباشد که اگر نکنی که اگر مصرف نکنی چه می شود ؟که فکر کن ده سال پیش تو بیست سالگیت همه و رو داشتی همه بود و همه از تو بودچه می شد ؟حال خیال کن که واقعا بود و تو از دست دادی ؟آیا بر این بود کثافت کنونت فرقی و اثری داشت ؟

دنیا اگر از مفاهیم کلیی که ارزش جان دادن داشته باشد که برای یک مرد ارزش جان دادن داشته باشدخالی شود به هیچ نمی ارزد به هیچ

مفاهیمی مثه مردانگی آزادی غرور غیرت وطن پرستی نفرت و انتقام

و اگر این آتشها نباشد ما به چه سیاوش خویش بیازماییم به دروغ یا حقیقت؟

برای آنکس که هر چه بر این جهان هست به دو قطب است از کار و بار و دانش و علم و هنر تا هر چه هست

مردانه و نا مردانه

پس پیش به سوی جنگ و جنگ و جنگ

پس پیش به سوی درد و رنج و نفرت و شمشیر های گداخته و اراده های بی مهار و مهیب ومهلک از سر زجر و ترس 

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 20:48 | لینک ثابت |

در آریاشهر بودم در پایینی گلدیس آنجا که آسمانی ندارد وبه همان اندازه آدمیزادی همه از جنس اشباحند و خزائنی نامحدود از بیهودگی و رنج وعذاب بر سا حت هستی یا بر هر آنچه که می توان بر آن نامی نامید ومن می گشتم در میان عروسکها و خرت وپرت های این گوهرین عذاب عالم لحظه ها.شکر می کردم که هستنم خارج از همه بودها حتی بی شباهت به نزدیکترین خویشاوندم مردگان من می رفتم وهمه فکر می کردند آن من یک مرد است و جوان است و همان هست که همگان هست بدون توجه به آنکه آیا یک زن که به حجابی همه گیر بر خویش برقعی قرار داده است آیا همین برقع است نه هرگز شمایانی که عادت دارید به هر آنچه که راضیتان می کند و لذت میدهدتان و می رقصانتان و آرامش بر ترسهایتان مایه کوبی می کند آری آن من نه منم که من برای من خارج از آن حجابی است که شمایان آن گرفته اید به من .بی خیال منظور بر این حرف هست من نخواهد بود همان که خود نیز ندانستم که چه خواهد بود یا بود.آنچه که بر آن قرار گرفته است این طبع ما کنون این آریاشهر است و گلدیس که من بر آن در پایینترین نقطه از آن قرار گرفته ام می روم نه چون نهری نه چون سیلی نه چون ارواحی در تبعید نه چون سایه ای

بلکه به مثابه یک درد از سر انگشتان تاول زده تند و سریع یا آهسته وکریه یا به هر گونه که درد به هست خواهد آمد برای هر که.

تا به دانجا که فلکه اول است و از قدم بخواهی کمتر است مسافت تا قدمهایی که میرسد به ترس به وهم ولی طولانی می آید آن زیرا در این هجرتت هست از میان انبوه انبوه کثافت و سرریز بی محابای لجن ازدر و دیوار از میان و قبل و بعد و از همگان از همه آنهایی که آمده اند برای خود فروشی به میان تا آنانکه برای دیگر فروشی بر این زمان تا آنانکه بر این خوان بر مدار پول سوارند و آنانکه بر مدار حسرت از فرزند و غریبه وآشنا.اینجا نهانخانه یک بیماری مزمنی است که می بردت به هر سمت که تو بدان نخواهی بود آشنا ولی هست می شوی به آن در لحظه ای وتو می گردی به آن انگار که بدان رسالت داری . اینجا خانقاه پول ودلالی است و کثافت حرف ها و گفت وگوهایی از همه حال و بر مدار و بر قرار حتی بر دلی درکنار و بر هستی همیشه بر آن

یا بی آن.خدامیداند یا نمی داند؟ نمی دانم ولی خود می دانم به هر زبان یا بی زبان یا به هر وجه گفته ام سروده ام و خوانده ام و سکوت بر آن کرده ام که خسته ام که نمی خواهم که بیایم و بروم بعد انگار که هستم و که انگار باید باشم که اگر نباشم . خوب بدرک که نباشم .دیگر خسته شدم از زنانی بزک کرده برای فروش که می روند از کنار کودکانی که حسرت وچسبانده بر ویترینها می نگرند بر مادرانشان که خسته اند از شوهرانی که می کشند تریاک وندارند نه کار و نه بار نه درد و نه مرگ و مردانی که راه می روند انگار که کشیده می شوند برا ی رسیدن به جایی که هر گز نمی رسندو توجه ندارند به خیابانی که کشیده است بزرگ و با شکوه به معیار بوزینه ها بر همین معیار می آیندو می روند ماشینهایی که از هر فرم بر هر رنگ که دارند در درون خویش مرد یا نامردی که دنیایش زیر بند نافی هست و تمامی آنچه که رو زگاری دیگر بود در زیر پاو بر سریر مقعد که او از صبح می گردد و می رود در هر جا به هر که می رسد که همه اینک یک جورند و بر مدار پول و مول و شهامتشان یک جوی تا به فاضلاب تا به همانجا که موشها بر زندگی خویش می رسند و می لولند و می خرامند بر لای و لجن ها .لای و لجنهایی که وا پس مانده مصارف تواند و من و ما .مصارفی از شکم و زیر شکم وخستگی و وارستگی و درماندگی ووادادگی.

نوشته شده توسط سهیل در جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 12:10 | لینک ثابت |

همه چیز به هم خورده همه چیز هیچ چیز جای خودش نیست هیچی من ما ندم یه مشت خز عبلات که به عنوان فکر و تجر به و اندیشه فردا نشخوار می کنم و نشخوار می کنم. یه زمانی این شانس و داشتم که تو موقع بیداری این درد و می کشیدم ولی الان دیگه فرقی نداره خواب و بیداری به یه شکل اند به یه شکل مضمحل و ویران و غریب که مرا با خود مبیبرند به درد و یا س و حرمان

آره دیگه حتی تو خوابم هم راحتی ندارم یواش یواش هم داره بدتر می شه دیگه الان خیلی وقته که از دستم خارج شده هر بارم خوابام رو یه چیز زوم می شه رو یه موضو ع رو یه حس بی دلیل بی هیچ نیت به صورت خیلی تصا دفی

جدیدا افتادم تو خط سگا با ور می کنید سگ او نم از همه نوعش زشت و قشنگ یک دست سفید و یامثه رنگین کمان رنگ به رنگ بزرگ و کوچیک رام و رفیق و هار و غریب

با ور می کنید چند روز اول برام خنده دار بود هفته بعدش تر سناک بعدش تعجب آور حالا هم بی تفا وت

یه زمانی کنار این خوابا برام یه خلائی بود که بد جوری من و اذیت می کرد که حرص افتا ده بود تو دلم که اون و پر کنم هی به خودم می گفتم چرا سگ و یه فشاری از درون هلم می داد به جلو که جواب پیدا کن

اوایلش گفتم شاید من یه خا طره از سگا دارم که بد جوری اون پایین ذهنم پرت بوده و حال تونسته بیاد بالا ولی با ور کنید هر چی فکر می کر دم هیچی یا دم نمی اومد به بزر گترا هم می گفتم هیچ کس یا دش نمی اومد یه بار یکی بر گشت گفت تو اصلا تو بچگی خاطره از سگ نداشتی اصلا تو تا ده سالگی سگ ندیده بودی به این صورت که تو جایی که ما زندگی می کردیم سگ نبوده

بعد به سرم زد که نکنه این سگه تو خواب من یه معنیه یه رمزه برای همین یه لحظه نگذشت که دور و برم صد تا کتاب ریختم ولی دریغ هیچ و هیچ اصلا این سگای تو خواب من هیچ ربطی به سگ تو کتابای فال و مزخرفات عر فان و چر ندیات روانکاوی و سمبل شناسی و نماد و نشانه نداشت که نداشت سگای این کتابا ناشناس بودند ولی سگای خوابم همه شناس همه همین موجود چها رپا و پشمالو با دندونای بلند و وق وق همیشگی

حالا از خوابام بگم اوایلش خیلی عادی بودند من سگا رو که می دیدم یا من با چو ب و سنگ دنبال سگا می افتادم یا اونا با اون پارس بلند و خشمشون دنبال من و در دو حالت یکی دنبال یکی د یگه

یه زما ن دیگه خسته شدم سنگ و چوب کنار گذاشتم و از پارس و دندون سگا هم نترسیدم و سر جام ایستادم سگه اول پارس می کرد بزرگ بود و قوی و هی دندون نشون می داد ولی هر طور شده زور زدم و به ترسم غالب شدم و سر جام واستادم سگه هم بعد از دو سه دقیقه ساکت شد انگار تعجب کر ده بود یواش یواش فاصله مون کم می شد سگه به من نز دیک می شد ولی بی صدا حالا هم داشت پوزش به پام می زد هیچ احساسسی نداشتم هیچی یهو دیدم تو پشتش یه زخم قدیمیه بد جوری وحشتناک بود با اینکه کهنه بود دلم سوخت و شروع کردم به نوازشش دست می انداختم تو اون پشمای گرم و نوازشش می کردم فکر کنم خیلی این کار و کردم چونکه با یه وز وز تو پام یه دفعه به خودم اومدم به پام نگاه کردم با اینکه وحشت نکردم ولی خیلی با مزه شده بود سگه نیمی از پام وگاز زده بود و کنده بود و خرده بود درد می کرد پام ولی دردش یه طورایی شیرین بود

از اون به بعد دیگه خواب من با سگا عوض شد دیگه فرار نبود نوعی تفاهم بود من وا می ایستادم وسگا می اومدند جلو یکی یا چند تا و شرو ع می کر دند به گاز گرفتن و تیکه تیکه کردنم البته دروغ نگم همه اش اینطوری هم نبود یه چند باری هم تا سگا می اومدند جلو یهو از فرصت استفاده می کردم و می پریدم گلوشون می گرفتم و خرخرشون و می جویدم و بعد گوشتاشون تا استخون ولی خداییش بگم چه اون زمانی که من گاز می زدم چه موقعی که سگا هیچ کدوم راضی به اذیت طرف مقابل نبودیم فضای این تفاهم ما صاف صاف بود پر از همدلی

ولی یه خواب خنده د ارم بگم یه بار سر یه کوچه پرت و بی هدف نشسته بودم یه کوچه بی معنی یه دفعه یه سگ اومد درهم وبرهم پشم تنش جا بجا ریخته بود زپرتی بود فکر کنم آخر عمرش بود راه نمی تونست بره واستا دم که بیاد پام و درازکردم دیدم نیومد پاچه شلوارم بالا زدم نیومد خدایا چیکار کنم این وهر کا ری می کنم جلو نمیاد همانطور تو یه وجبی من نشسته زل زده مظلوم و غریب به چشام یه طوری که می خواستم براش اشک بریزم دیدم اینطوری نمی شه داره بد جو ری رو اعصابم راه می ره بلند شدم و پام و گذاشتم تو دهنش اونم گاز زد ولی دریغ از یه خورده درد چه برسه به زخم چه برسه به دریدن دندوناش پاک ویران بود یا رو پیره پیر بود. خسته شدم و کلافه یه دفعه تیزی از تو جیبم در آوردم و افتادم به جون پام تمامش تیکه تیکه کردم اونم تیکه هایی کوچیک که بتونه قورطش بده دادم بهش دو تا پام تموم شد دستم تموم شد همه. خدایا این چقدر اشتها داره ما شاالله. آخرین چیزی که تو اون خواب به خودم گفتم همین بود و بس

همینطور زندگی من می گذشت تا دیشب. دیشب که خوابیدم یهو خودم دیدم تو یه صحرایی پرته پرت هیچی نبود هیچی فقط یه لختی بزرگ که به تنها کا ری که می اومد این بود که همینطور پوچ و بی هدف راه برم منم رفتم هی می رفتم هی می رفتم بی هدف هی می رفتم بی معنی خسته شده بودم بدتر از اون دل آزرده آخه چطو ر تا به حال یه سگ ندیده بودم با ور کنید دریغ از یه سگ این چیزی بود که نمی تونستم تحمل کنم نمی شه که یه دفعه برند و بر نگردند آخه من که مسخره نیستم یه بار یه دفعه پریدند تو خواب و تو زندگیم اینبار که نمی تونند یه دفعه برند من که بازیچه نیستم راه رفتن وتند کردم و تو همین راه رفتن شروع کردم به صدا کردن سگا وق می زدم و وق می زدم و زو زه می کشیدم او لش یواش یواش بعد بلند خلاصه به هر زبونی که می شدوقتی هم که خسته می شدم و عصبانی به سا یه خودم پارس می کردم دندون نشون می دادم

خسته شدم ازکار بی نتیجه ام اون دور یه درخت دیدم یه درخت بی معنی و پوچ رفتم جلو گفتم برم بالا شاید صدای زو زه ام رو کسی از اون بالا بشنوه و جواب بده رسیدم بالا ولی هر چی زوزه کشیدم یواش یواش بعد بلند هیچ اثری از سگا پیدا نشد عصبانی بودم تصمیم گر فتم برم بالاترین نقطه درخت خطرناک بود خیلی شا خه هاش سست بود ولی گفتم بی خیال رفتم وقتی که رسیدم بالا تا دیدم نشکست نفسی به را حتی کشیدم نفسم دو باره تو سینه حبس کر دم تا یه زوزه بلند بکشم نفس تو سینه جمع شد سینه ام و جلو دادم سرم وعقب. دهنم گرد کردم و چشام و بستم وتا اومدم زوزه بکشم صدای شا خه ها را زیر پا م شنیدم یه دفعه دیدم رو زمین و هوام و دیگه هیچی نفهمیدم

به هوش که اومدم رو زمین بودم یه حس غریب داشتم هوا دیگه داشت تا ریک می شد ولی هنوز ته مونده غروب بود اومدم دستم وحرکت بدم دیدم نمی شه پام و دیدم نمی شه همه جای بدنم سر شده بود و حر کت نمی کرد از گردن به پایین فلج فلج بودم مو قعیت درد آوری بود ولی یهو ورق بر گشت صدای یه سگ بود که داشت نز دیک می شد و تو هر قد مش قند تو دلم آب می کرد انگار سگ نبود که راه نجات من بود ولی ما جرا به اینجا ختم نشد یه صدا شد دو صدا سه صدا یه دفعه تو یه چشم به هم زدن تموم سگا اومدند تموم سگایی که تو این شش ماه تو خوا بم بودن زشت و قشنگ سفید سفید یا مثه رنگین کمان رنگ به رنگ کو چیک و بزرگ رام و رفیق یا هارو غریب

یه دفعه تموم بغض و ناراحتیم رفت که رفت دور و برم شد صمیمیت و رفاقت و همدلی خودم و ول کردم تو فک های پر زور و دندونای تیزشون سر پنج دقیقه هیچی دیگه ازم با قی نموند جز یه مشت استخون

حالا مدتی که رفتند و استخوانم با قی گذاشتند احساس سبکی می کنم و شادی ولی با مزه اینجاست که هنوز یه سگ کوچیک و ناز با پشمای بلند که رو زمینم کشیده می شه گیر داده به استخون پام و هی داره فک می زنه تو استخونم اینقدرم این توله سگ با اون چشای طلاییش قشنگه که حیفم می یاد بپرونمش که هیچ تازه با این دستای استخونیم نوازششش هم می کنم

احساس شادی می کنم احساس آزادی احساس رهایی هنوز صبح نشده و من دوست ندارم هیچ مو قع دیگه صبح بشه من الان یه اسکلتم یه اسکلت لخت که داره قصه اش و می نویسه در حا لیکه یه توله سگ هنوز داره تو استخون پاش فک می زنه نپروندمش و نمی پرونمش بذار باشه شاید وقتی آخرین کلمه این قصه رو بنویسم اونم بذاره بره این طور دلم می گه

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 15:12 | لینک ثابت |
 
business articles