دلم گرفته بد جوری داغونم حالم داره از وضعیت خودم به هم می خوره
پاشو برو یه سفر سفر خوبه خودت از خودت دور می کنه
فکر می کنی جواب بده؟
مگه نمیگی دردت خودتی خوب سفر خودت از خودت دور می کنه خوب دیگه چی می خوای مگه خودت همین و نمی خوای
آره ولی فکر نمی کنم بشه آدم تو سفر بازم خودشه دنبال خودش می کشه پس چه فراری
ببین برای من چرت نگو به ات می گم برو سفر برو سفر اگه من و قبول داری وگرنه که هیچ
--------------
صبح فرداش یه بغل خرت و پرت از همین وسایل مورد نیاز و زدم زیر بغل و رفتم تو تر مینال بی باور بی خیال اگه اونیکه می خواستم نمی شد چیزی و از دست نمی دادم بطالت در موندن یا بطالت در سفر
اتوبوس مثل همه اتوبوسا بود و مردم مثل همیشه یه مشت لوس تکراری تو نقشایی که داشتند بعضی مواقع واقعا از دستشون حرصم می گیره بعضی مواقع خنده وسط راه یه دفعه دیدم یه مرد بر گشت بلند شد زد تو صورت زنش که چی تو خیالش افتاده بود که زنش به اون جوان سه صندلی جلوتر با نگاهش راه می ده زنه مثل یه بچه خودش تو دستاش جمع کرده بود و زار می زد و مرد فحش می داد و به سه صندلی جلوتر چشم می خراشید یه لحظه گفتم برم دستش بگیرم بگم بابا جدی نگیر اینا فقط بازی نگاه کن هم زنت هم جوانه فقط یه عرو سکند ولی گفتم بی خیال وقتی همه دوست دارند بازیشون و باور کنند به من چه
----------
وقتی راننده گفت رسیدیم همین جاست جا خوردم وسط جنگل دو طرف پر پر از درخت و تیرگی با یه راه خاکی توسمت راست به صورت راننده نگاه کردم گفت همین جاست
می دونستم ویلا یا بهتر بگم کلبه تو وسط جنگله ولی دونستن دلیلی نمی شه که آدم بهت نکنه و یا اینکه نترسه
--------------
وقتی که رسیدم به کلبه خسته خسته بودم چهار ساعت بود که تو جنگل راه می رفتم بی اینکه حتی یه آدمی زاد یا یه نشان از هر چیز آشنا ببینم .کلبه نه قدیمی بود نه جدید از هر کدوم توش به نسبته پنجاه می تونستی پیدا کنی با یه چاه بغلش و یه مستراح اونورتر بدون برق شکل خواستی نبود که قابل تعریف باشه
--------------------
روز و شبم می گشت نمی دونم چند روز چونکه هیچی نداشتم نه تلویزیون نه رادیو همه چیزی هم که باهام بود و ریخته بودم دور حتی ساعتم صبح تا شب شده بود کارم رفتن دنبال هیزم یا میوه یا شکار نمی دونم چیه این باید باعث فراموشی خویشم می شد من که بدتر تو این حال بیشتر با خودم بودم بیشتر داشتم حالم از خودم به هم می خورد
-------------------
همه چیز معمولیه تو این چندساعت یاچند روزه یا ماهه یا هر چه این زندگی از معمولی هم برام معمولی تر شده بود به هر حال تصمیم گرفته بودم بر گردم حالم بدتر شده بود نمی تونستم تحمل کنم
-------------------
عصر رفته بودم تو جنگل با یه تبر رو دوشم برای اینکه هیزم پیدا کنم معمولا یه درخت زپرتی پیدا می کردم خردش می کردم می شد هیزم اولین ضربه را که زدم همراش یه صدای جیغ اومد دومی هم همینطور صبر می کردم هیچ صدایی نمی اومد وقتی ضربه می زدم صدا می اومد خنده ام گرفته بود
تند می کردم ضربات و تند تند صدای جیغ می اومد مثل یه آواز با فاصله می زدم با فاصله می اومد یه لحظه چنان تند و سریع زدم که صدای جیغ ممتد شد انگار آواز و صدای چهچه است خسته شدم نفسم گرفت خندم گرفت افتادم رو زمین نتونستم خنده ام کنترل کنم افتادم رو زمین به ریسه داشتم تو خاک به خودم از قهقه می پیچیدم که یه هو صدا اومد بدون اینکه من ضربه بزنم بلند شدم تعجب کرده بودم صدای جیغ می اومد از دور یه پسرو دیدم داشت می دوید بی هدف تا من و دید به سمت من دوید بد جوری به هم ریخته بود پریشون حداکثر ده سالش بود به من که رسید خودش چسبوند به من پشتم قائم شد تازه متوجه دو تا نره غول شدم که دنباش بودند اوناهم پریشون بارگه های خون رو لباسشون نا خودا گاه دستم تبر پیدا کرد و سفت چسبید نمی دونم چرا بدون یه کلام حرف هر سه تا مون انگار داشتیم یه نقش توجیه شده را بازی می کردیم مردی که چاقو داشت به سمتم حمله کرد با چوبه تبر زدم تو دستش افتاد زمین اون یکی قمه رو به سمتمپرتاب کرده بود جا خالی دادم و تبر زدم تو صورتش صو رتش متلاشی شد اون یکی رو زمین بود بالاسرش اومدم سینه اش و نشون کرده بودم قصدم به یه ضربه بود ولی ده تا زدم
بر گشتم بچه بدون پلک زدن منو نگاه می کرد بدون حرف دستش و گرفتم با هم رفتیم تا کلبه چشاش می گفت خسته است تو رختخواب خوابوندمش هیچی نخورد حتی آب خودم هم رفتم تا هم تبر ور دارم هم اینکه جنازه ها رو یه کاری کنم
--------------------------
هر چی ازش سوال می کردم انگار داری از سنگ سوال می کنی بد جوری ساکت بود انقدر بد که یه چند بار خودم فحش دادم که چرا به خاطرش آدم کشتم و نذاشتم از بین ببرندش اصلا خودم یه بار سرم زد که بزنم سرش خورد کنم . توبگو یه کلام حرف زد نه هیچی کی بودند چرا دنبالت بودند ازت چی می خواستند خودت کیی تو این وسط جنگل چیکار می کنی د حرف بزن دیگه بابات کجاست مادرت یه چیزی بگو لعنتی . هیچی نمی گفت یا به من نگاه می مکرد یا به دیوار سرد سرد. دیگه خسته شدم گفتم بی خیالش شاید لال شاید بد ضربه ای دیده تحملش کردم گفتم بذار بمونه اگر حرف زدن بلد باشه بالا خره حرف می زنه کاری به کار من که نداره چیزی هم که نمی خوره تازه روز به روز یه احساسی هم تو من وول می خورد که این قیافه اش بد جوری آشناست هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم چرا ولی همه اش تو این احساس بودم که اینو یه جا دید م که نه یه جا باهاش زندگی کردم احساس بدی بود که بعد از چند وقت شیرین شد بعد بی تفاوت
----------------------------------------
یه چیزعجیبی براتون بخوام تعریف کنم اینکه رشد این بشر بد جوری سریع بود طوریکه اگه بگم تو یه صبح تا شب به اندازه یه سال رشد می کرد باورتون نمی شه خوب برای من هم باور کردنی نبود مگه می شه حتی برای من که جلوی چشام این اتفاق می افتاد تازه این وقتی عجیب تر می شه که این و بگم که هیچی نمی خورد هیچی حتی آب من زمانی گفتم شاید میره دور از چشم من ولی چند بار از صبح تا شب وقت گذاشتم دریغ از یه خوردنی عجیبه باور نکردنیه ولی من خودم با چشای خودم دیدم
-------------------------------
از وقتی که دیگه دست بر داشتم به حرفش بیارم یواش یواش روابطمون بیشتر و بهتر شد باور نمی کنید اگه بگم حرف می زد اینقد نمی تونیستیم با هم ارتباط پیدا کنیم تو چشای هم می خوند حتی تو دل من و می خوند یه دفعه آب برام می آورد تعجب می کردم ولی به خودم می اومدم که همون لحظه تو دلم آب خواسته بودم روز و شبمون شده بود همدلی می رفتیم تو جنگل دنبال هم می دویدیم سر به سر هم می ذاشتیم و با اون رشدی که اون داشت روز به روز بزرگتر می شد تا چند روز دیگه همبازی همبازی من می شد
-------------------------
با با عجب رشدی داره این پسر همینطور می یاد بالا قوی محکم استوار داره قدش به قدم می رسه تو خلقت خدا می مونم اون داره راهی که من چندین سال وقت گذاشتم و تو چند روزر میره نمی دونم چرا ولی به این رشد و بزرگیش افتخار می کنم خنده دار نیست من چیکارم آخه؟با اینکه اوایل حسادت می کردم ولی حالا افتخاره یک نو شکوه از رشد سریع اون مثل شکوه مادر از رشد جنین
-----------------------
نمی دونم چرا دارم لحظه به لحظه ضعیفتر می شم بد جوری وادادم این بار نه از نظر رو حی بلکه از نظر جسمی روز به روز دارم ضعیفتر می شم از گرسنگی نیست ده برابر روزای دیگه دارم غذا می خورم ولی جبران نمی شه یه چیزیم هست ولی نمی دونم چیه تو دست و بدن و پام نیز یه زخم و یا چیزی مثل نیشم افتاده که نمی دونم چیه گفتم شاید پشه است ولی زیر پشه بند هم داره بیشتر بیشتر می شه تازه جدیدا شبیه گاز شده گفتم حتما خفاش آره خفاشه اوایل چونکه این زخما با اون ماجرای کشتار تو جنگل پیدا شد به خودم گفتم شاید نحسی اون درگیری شاید نفرین اون دو تاست گفتم اونا کی بودن خدا هر چی خواستم خودم راضی کنم بازم از این پسره بپرسم نتونستم با مزه این جاست که هر موقع فکر شم تو ذهنم می زنه بپرسم اون نا پدید می شه راستی از پسره نگفتم پسر نگید مردی شده هم قد خودمه یه پا هیکل چند روزیه که خونه گیر شدم تمام کارا با اونه حتی زیربغلم می گیره می بره تا دست و صورتم و بشوره یا حموم کنه
------------------------------
چند روزیه که از چشم هم افتادم راستی یه چیزی بهتون بگم فهمیدم جای اون نیشا چی بود چندروز پیش که چشمم هنوز اینقدر بی رمق نبود مثل کل روز تو رختخواب بودم حواسم نبود که شبه و باید خوابیده باشم چشام و بسته بودم داشتم به این پسره فکر می کردم دلم خیلی با هاش بود از خودم بیشتر می خواستمش یه دفعه احساس کردم یه چیز خیس و سرد رو پوست دستم میره و می یاد خیلی خوشایند بود احساس لذت کردم یه دفعه واستاد ناراحت شدم تا اومدم چشام و باز کنم ببینم چی شده یه دفعه تو همون جای خیس دستم یه چیزی مثل سوزن رفت از احساس لذت و شادی همراه با درد نشئه شدم احساس کردم دارم خالی میشم خیلی شیرین بود یه دفعه چشمم باز کردم دیدم پسرست دندونای نیشش و کرده تو دست من تو چشاش نگاه کردم لبریز زیبایی و عشق بود پر از آشنایی یه دفعه بخاطر اوردم اون احساس آشنایی اون کودک تو روزای اول بخاطر این بود که او ن درست کپه بچه گیهای خودم بود اشک تو چشام پرشد دست دیگم و با سختی بالا اووردم گذاشتم رو سرش اوردمش تا سینه ام و سفت رو سینه ام فشارش دادم
الان دیگه هیچی نمی بینم فقط لحظه شماری می کنم تا بیادودندونشو بذاره رو دستم فکر کنم الان دیگه به سن خودم رسیده باشه
نفسها خشکیده
کوره راه سینه
بی کس ترین تنهای دلمرده
نگاهم می رسد بر کاسه هایی خالی
در دستان گونه زردم
می پرسم قطره ای آب؟
گلوی تما شا
در کویر صحنه های خالی دیدار می سوزد
جواب می آید
شرمساریم
دیدگان را سالیان سال می باشد که خشکیده
لبان را می گشایم از صفای دل بستن به یکدیگر
نمی خواهم
زمهریر سکوت
بر تن الفاظ زخم خورده
اگر در پس دیوار
همه در انتظار
نا به اقرار آید
این متهم به پنهانکاری دردش
بگویید
همه از پس دیوار به پیش آیند
اقرار می کنم من در هجوم وحشی چشمانتان
خسته ام خسته


