ما در اینک تنهایم
بر تن شهر خطی از درد
با قد مهای خویش می کشانم
زیر خروارها تاریکی
که به روی نگهم آوار گشته
آشنایی را نمی یابم
رو شنایی را نمی جویم
کوله باری بر پشت روح رنجورم
خرد شده و غمگین و شکسته
ره به سوی نیستی می سپارم
اینک از فراز افسا نه های کو دکانه خویش
من سقوط درژرفترین قسمت این هستی نا پاک حقیقت را
با اکراه می آزمایم
رازهایی که از دل پاکت
بر ضمیر خاطر خوردم
با نوازشهایت حک کردی
اینک اینجا در خاطر
درفرو ریز بی محا بای لحظات تیره و تار
نقش خویش را از دست دادند
حال در اینجایم
در خیا بانی که تن خویش را
بر ساحت شهر
چونان ماری زخمی حلقه گردانیده
و به آهنگ آلوده به درد باد
در حلق تنگ خویش
مرا به تکرار قدمهای خویش می خواند
لحظه ای خود را
همره قدمهایم کن
دورتر از هر مکان آشنا
یا نگاه هرزه گرد مردان و زنان
سینه ای دارم داغدار و تشنه و سوخته
که در آن حر فهای نگفته و کهنه
ریشه انداخته اند
به امید بارانی
که به همراهی تو به نگاهم می آید
ام لیلا زهرا
دیشب خواب دیدم بالاخره مادر را
بر من سپرد که به شما بسپارم
که دگر مسپارید به من از مهر و عطوفت و رحمت
بستانید زمن تمامی نشانهایش را
محمد شکست خرد شد
در هم فرو ریخت و ویران شد
بنگرید به او اکنون
ویرانه ایست در میان ویرانه ها
اکنون رسید فصل چیدن میوه ها
باید که چید
آنمیوه ها که حتی پوسیده و پلاسیده
له شده و ترشیده بر شاخه ها
من در انتظار میوه آخرین
دستی دراز نکرده ام
دانم که سخت آرام فرو خواهد فتاد
بر دامنم
آرام آرام آنچنان آخرین تنفسم با تمامی دعایی که شد در پی شما
دیشب در میان راه دیدم پدر تان را
او بر من نالید من به او
ناله برای چه؟
برای خساست دستهای هر کدام
که به دستهای محمد نداده ایم جواب
تا بر کشد خویش را
از سوختن در میان سایه ها
آرام آرام فرومی افتد به دامنم
آرام آرام می نشیند سرش به شانه ام
آرام آرام می تکانم غبار ز پیرهنش
آرام آرام دست می کشم
به نیاز مندی گونه های ترش
آرام آرام ....
بنگرید و بگذرید
که هیچ کار نمی توان برای او نمود
صبری کنید روزی به خوا بتان خواهم شدو خواهم گفت
محمد در جهنم خویش
فریاد می زند
آرام شدم از آن جهان
شکرت خدا
آرام
آواره ام و آوا ره ام و آواره
دردمند و سخیف و بی چاره
بشکسته در تمامی اعصار به زیر فشار
این گرده زخم خورده و این روح صد پاره
هیچم نمانده بر دل بر سر بر سینه
هیچم نخواهد بود دگر مگر کینه
صورت خراشیده ام و رنج به پنجه بر صورت
آوار کر ده ام تا کس ننگرد بر اشک و زاری و زجه
با زا به سوی من ای شب ای مرد ای ظلمت
بازا به سوی من که رفته اند همه ز این خانه
دیگر بر این میان منم و ترس و افسوس و اضمحلال
حقست که تو را ملک دلم گشت جاو دانه
هیچم نگو که وقت نیست که هست
هیچم نگو که رفته ام از دست
دیگر مخواه که بازبه تقدیر دیگری
با زار گرم گریه گردم و ناله و نفرین و سفره سفره ازغصه
با من بمان همچنان که با شبای سرد
با من بمان همچنان که با ظهور درد
با من به مان به حکم سنگ گشتنه لحظه لحظه هام
با من بمان به عجز دستهای لرزان و این روح دریده وشکسته و پلاسیده
گر حکم کنی به هر چه هست کنم به حکمت ز جان وفا
تقدیم کنم به زیر پایت قطره قطره سردی خون خویش را
بازار ندارد این جا مگر ظلمتی که هست
بر ذره ذره ز جانی که تو را عا جزانه هست هم صدا
برای من نوشتن از مرگ از درد از تنفر از نحسی و نحوست یک نوع روش زندگی شده نوشتن و گفتن از تمامی اوامری که دیگران در مقابلش دستکش دست می کنند و دماغ مبارک و می گیرند می گند اه اه برای من لذت بخشه درست شبیه مازوخیسم پیشرفته یک گوسفندکه خودش و با خوردن و خوردنه بی دلیل پر بارتروفربه تر می کنه برا ی روزی چند که گلوش میدره از خنجر و بر سفره فلان کس جلوس می کنه به قیمت چی ؟فقط لذت یک یا دوبار دست رو سر کشیدن حضرت چوپان با این فرق که من تو این نوشته هام هیچ موقع دست نوازشی از کسی ندیدم که هیچ بلکه فحش و ناسزا و چند تا تیپا و سبد سبد چک و لقد دیدم برای همین همیشه می گم من مازو خیسمم از گوسفند پیشرفته تره برای این که اون گوسفنده چنان جراتی داره که همیشه یه رنگ باشه و در گوسفندی خویش پابر جا ولی من نه. من آفتابپرستی هستم در لحظه به لحظه بودم رنگ به رنگ و سراسر اطوار بعضی مواقع به شخصیتی که دو دقیقه قبل داشتم فحش می دم ولی هیچ موقع به دفاع بر نمی خیزم جلوی این شخصیت کنونم این ماسک جدیدم چرا؟ چونکه چند دقیقه ای دیگر در شخصیتی که دوباره عوض می کنم و به جلدش می رم سر تا پای این شخصیت اکنونم زیر سوال می برم و به ناسزا می سوزانمش از کجا می دونم ؟اگر این سوال و کرده باشی من فقط متوجه می شم که من و نشناختی این و بدون من این و نه از ایمانی کورو خرافه که از تجربه می گم چرا که من این وضعیت را سیصد هزار بار زندگی کردم چرا که زندگی من یه نوار صوتی یه فایل صوتیه که نمی دونم کدوم نامردی دکمه ریپیتش و زده ورفته و من ماندم و یک تبار بی لیاقتی از اینکه دکمه آفش و پیدا کنم و بزنم هر روزم کارم این شده که برم خیابون انقلاب و تو راسته کتا بفروشا کتابهای کا مپیوتری و مسائل فنی بخرم که چی شاید تو اینا راه خاموش کردن این سخت افزار یا نرم افزار و پیداکنم ولی دریغ و صد دریغ من نمی دونم یا ورزن این دستگاه پخش من خیلی جدیده یا خیلی خیلی قدیمییه یه روزم یه کتاب پیدا کردم که به خیالم بر نامه دکمه هام و داره دکمه ای که زدم که اون می گفت برای آفه این نوار و که آف نکرد سرعت و زیاد کرد و منی که عادت داشتم روز به روز یه بار از وجود خودم حالم به هم بخوره و فحش و نا سزا بکشم به خودم به تقدیرم وبه بودم یه روزه صد بار اینکار و می کردم یکی نیست بگه چرا هیچ نظارتی ندارید تو این کتابا بخصوص این کتابای علمی و فنی یه مرجع پاسخگو هم نیست من اگه شانسی دکمه بر عکسش و نمی زدم و مثل اولم نمی شدم از کی باید خسارت این حالم می گرفتم که تو یک روز تمامی فحشای یه سال وخرج کردم که دردم این نیست بلکه اینه که تو این تکرار به این سرعت به این خوداگاهی رسیدم که چقدر لوده و فر مایش و کلیشه ای شده این زار و زجه و ناله و فحش و نا سزام
آیا خیال می کنی گریزی هست
برگشت با نگاه بر نگاهم گفت
بر چیدم خویش را
وفرو شدم در خاطراتی هیچ
و گفتم اینک زمانی است برای آغاز
اینک گفتاری است با هر آنچه که روزی از آن گذشتم
به امیدی از فراموش کردنش در طول راه
و آمدم به سر زمینی از حال
در جایی از هر طرف تهی
بی سرزمینی برای ریشه
بی خاک برای ریختن به سر
بی دیوار برای کوبیدن به سر
در خلایی توامان
بی بازگشت
بی امید
بی حتی پرتگاهی برای سقوط
نگاهی دیگر بر من نکن
چه جوابی دهم لبخند تلخت را
چه نوایی دهم بر امید کودکانه ات
چگونه تلخی نو امیدی را به سفره قسمت کنم
بگذار بمیرم در درد خویش و
تو را گویند که بر بی ایمانیش بود که فسرد
بگذار بسوزم و
بر تو گویند که بر جهنم خود بود که به رسوایی فتاد
بگذار امیدی باشد تو را کودکانه
برای رفتن و هجرت
برای شنیدن آخرین حرف
برای دیدن مکان مقدس
برای تلاوت
برای زمزمه گفتاری صادقانه به لب
----------------------------------
چرا باید بمانم
چه کس گفته است که باید بمانم
آیا او خود تا به حال بوده است آنچنان که من بوده ام
در اوج هایی همه از داغ و حسرت و حرمان
در فراغ خویش از خویش
در شایدهایی بیشمار
در لحظات سرد انکار
شاید او معنی را یا فته است
پس چه ربط دارد بو دش به من
شاید کلام مقدس را خوانده است
پس چه ربط دارد بودش به من
اگر او می تواند بخندد و بگوید بی خیال
اگر او می تواند که بگذرد از جنازه های دیگران
اگر او بر دستی طناب دارد و در طبقی اسامی اعدامیان
پس چه ربط دارد بودش به من
من بی اختیار می گریم
من بی اختیار می رنجم
من بی اختیار می گریزم
هنوز هضم نکرده گریه یک کودک
هنوز هضم نکرده ناله و شیون یک مرد
هنوز هضم نکرده سکوت دیگران بر این نقش
شروع می کنم هر شب لعن خویش
شروع می کنم هر شب نفرین بر این دیگران
شروع می کنم هر شب فحاشی بر این زمان
کجا تو مرا می شناسی
مرا که برای بر نخواستن براین تکرار
به استغاثه نوبت به نوبت سر زده ام
از درگاه متبارکین
خدا و جن و پری و ابلیس و شیطان
شرم ندارم که بگویم خسته ام
شرم ندارم که بگویم می ترسم
شرم ندارم که به گویم من شکست خورده ام
اما همچنان بر سرزمین خویش مانده ام با هزاران فاصله از تو
سرزمین درد
سرزمین زجر
سرزمین تر دید های مرگ آور
----------------------------------------
مادر برگشت به پسر گفت برو
ورفت و پسر گم شد
خانه در سراشیبی بود آشیان بر وهم
خاطرات مضحکه
و مرد هنوز می رود
انگار که جایی قراری هست
بی نشان
بی صحبتی از مفهوم
چرایش را نه تو می دانی نه من
نه او که دارد رنج می برد
از این خوشیهای متکثر و بی ثبات
از همیشگی بودن تکرار
از فرجامی به هر شکل عبث
قربانی آمده است
به سفر رفته بر درگاه
صحنه به همان تکرار
و خون می پاشد بر در و دیوار
و رعشه بر دست و پا
کودکی می خندد
مردی می خندد
زنی می خندد
قربانی هنوز نبسته است چشم را
قربانی در حیرت است
که چرا نپرسیده است تردید آخرینش را
اما با ز لبخند بر لب
و نیایش بر اوج
و کودکی هنوز می خندد در کنار
و خون که نمی شود پاک آسان
و او که می رنجد
ازخویش
و رو دی که برخلاف
می برد اورا به پیش
شاید فردا
نه امروز
نه در پس پرده ای از دیروز
خدا نگهدار
مادر نگهدار
و کودک را به تر دید هایت بسپار
مادرم به پدر گفت سلام
مادر زیبا بود
یک ترانه
یک فریاد
یک جهش به فراسوی تمامی فواصل آشنا
پدر می خندید
می رفت
می آمد
فرا می شداز خویش
و در بر گشت
خستگی را
درد را
در پستوی چشم
به سحر بوسه ای از مادر
پنهان می کرد از ما
گفته بودم که شاید نیایم
گفته بودی شاید ولی
هر دو در انتها
هر دو دیگر در سکوت
درد
خستگی
ترا نه ای بر باد
فریادی در دیار خاموشان
شاهدم بر قتل خودم
آن زمان که توگرفته ای دشنه بدست
ومن زجه و فغان بر لب
شکوه دارد هنوزم تابش نور در سیاه چشمانت
شکوه دارد هنوزم اندکی باد در میان گیسوانت
شکوه دارد هنوزم سینه ای راکه به لرزشی اندک
ویران می کند بنای هست من
ومن می مانم و خنجری بر سینه و حسرت
حسرت آن که به تو هیچ نگفتم
وهیچ نشنیدی ازمن
دوستت دارم
گذر ایام آدم را به دیو تبدیل می کند من همان دیوم
گذر ایام انسان را به گرگ تبدیل می کند من همان گرگم
بعضی وقتا احساسی دارم که جسمی را می بلعم و حلق خود را سیراب می کنم در لذت
انگار که دستانم نمی لرزد دیگر
انگار دیگر بر خود شک ندارم و سر افرازم و در اوج
رو به هر سمت می نگرم آسمان است و آبی درخشان و بی کران
بی خیال ابلهان
بی نگاه نامحرمان و کوته فکرانی از هر نوع
من در اوجم در کوهستانی سرد و خشن از سنگهای خارا
و شوقی دو چندان به رقص و پایکوبی در نز دیکترین پرتگاه به پاسداشت
اما بر می خیزم
ملتهب و پریشان
هبوط یافته بر تکراری ترین چهار دیوار
سر به دیوار می کوبم وبر بخت خویش لعنت می فرستم
تمامی آنچه که بلعیده ام
آخرین تکه های دلی دردمند
تمامی آنچه که نوشیده ام
آخرین قطره های خونی سرد از خودم


