تبليغاتX
اهر یمن

تمام مبحث من از یک تصور شروع می شه که بر پایه یک فرض شکل می گیره هر گونه نتیجه گیری از این نوشته در ادامه این فرض وگرنه هیچ

این فرض از اینجا شروع می شه که ما ادبیات یک زبان را یک شهر در نظر می گیریم یک شهر با تمامی امکانات آن جاده ارتباطی ساختمان اداری ساختمان انتظامی قضایی مددکاری تئاتر شهر و دنسینگ عشرتکده وهر چه که می توان در یک شهر واقعی پیدا کرد.

حالا شما می توانید بگید که چی؟ این فرض گذاشتی که چی بگی؟ که چی بشه؟ما وقت گذاشتیم و این فرض تصور کردیم( نه قبول) حالا چی داری بگی که وقتمون تلف نکرده باشیم؟

الان خدمتون عرض می کنم یه کم صبر کنید این مبحث در راستای زندگیمه در راستای بود و وجودم برای همین باید یه کم نفس تازه کنم چرا که باز گوییش با درد همراه با زجر باید آمادگی داشته باشم که به صدای زجه هام در طول مبحث گوش ببندم تا بتونم حرفم بزنم تا اینکه با منطق بحث پیش ببرم تا یکی دیگه بر نگرده بگه تو یه بار نوشته ات خوندی ببینی چقدر چرته؟همونی که بهم گفتند کسی که شاید نوشتن براش یه حرفه است به منی که نمینویسم بلکه جون می کنم وقتی که هر کلامی از درون دل به صورت تصویر بر ذهن قبا می دهم با زجه بر مدار کلمات آنها را بر صحن ورق راهی می کنم .

حالا فرض می کنم که شما فرض منو تصور کردید حالا شما در یک شهرید شهری که اگر با ادبیات این مرز و بوم آشنایی داشته باشید براتون غریب نیست فدای همتون ترس به دل راه ندید هیچکدومتون گم نمی شید مثلا اینجا رو نگاه کنید اینجا یک پاساز بدجوری رونق داره سر و شکل تما شایی داره شما شاید تا به حال توش نرفته باشید ولی با اون آشنایید اینجا مغازه ر. اعتمادی اینطرف تر فهیمه رحیمی اونور تر ترجمه هری پاتر مغازه قدیمی هم هست که من اسمشون نمی دونم ولی بعضی از کالاهاش آشناست مثل سمک عیار مثل مثل با شرفها مثل عایشه مثل نمی دونم چی پزشک فر عون

حالایه خورده قدم می زنیم اینجا چندتا کاخ بزرگ و ساختمان زیارتی و تفریحی و جهانگردی که بزرگند و با شکوه تما شایی که حتی من از بعضی شنیدم که حضور تو این مکانها آدم نشئه می کنه بعضی ها رو الهام می ده بعضی ها را مصمم می کنه بعضی ها رو ارامش. آره می دونم متوجه شدید ما داریم در مورد بناهای افتخار آمیز سعدی و حافظ و مولوی و نظامی و عطار صحبت می کنیم دیدیید گفتم اتینجا ها آشنایند

راستی اینجا یه سری آثار باستانی داره که کسی توش نمی ره ولی باستانشناسا هنوز دارند روش کار می کنند قصاید انوری و ....

حالا دیگه فکر کنم فهمیدید که ما تو چه شهری هستیم برای همین زیاد تو ضیح نمی دم خودتون تصور کنید سروش شریعتی روزنامه کیهان شرق یا الثارات غزالی طبری

حالا عزیزان کمر بند سفت کنید داریم می ریم جاییکه این نوشته برای شناساندن آنها شروع شده سرد و وهم انگیز ولی اگر هیجان دوستید بیایید شاید آنچه که سالها دنبالش می گشتید همین جا باشه.

بیایید از این کوچه هابگذریم وقت تو شهرنو هدر ندیم بیایید از این خونه های متوسط ولی بیشمار بگذریم

می گند تهران اگر زلزله بیاد به گو می ره می دونید چرا چونکه رو کوهی از چاههای فا ضلابه هر شهری فاضلاب داره مگر نه پس چه انتظار دارید شهر ادبیات نداشته باشه

همه می دونید انسان حتی همین انسانی که در شهر ادبیات زندگی می کنه ساخته شده در دو انتهای حیوانیت و انسانیته عالمه تضاد ومعنوی ترینشون به مبال محتاجند با اندک تغییری اولین کاری که می کنند در دستشویی بالا می یارند

حالا عزیزان فهمیدید مقصد ما کجاست جایی که دیکتاتورهای این شهر فرضی بسیار تلاش کردند برای عوام فریبی آنجا را پنهان کنند تو رسانه های گروهی وخصو صیشون هی وجود این جا رو تکذیب کردند

آره اینجا مدخلی که فاضلاب بیرون می ریزه فاضلاب این شهر ولی در اینجا به دلایلی بعضیها زندگی می کنند نه در فاضلاب بلکه بر آن حاشیه نه برای فقر نه برای عقب ماندگی تاریخی نه برای اینکه از آن انسانای بالاشهری کمترند از احساس یا فهم و کمال و درایت

پس برای چی اینجاند؟

اینا بخاطر جر مشون از تمام ما لکیتها محروم شدند دیگه جایی نداشتند و تو شهری که مکانش محدود و تو قرنها وسعتی پیدا نکرده جایی بجز اینجا که کسی نیست را برای آنها کسی نمی شناسه کسی حقشون نمی دونه

پس تا بحال از برای اینها دو چیزفهمیدیم یکی اینکه خانه نداشتنشون برای عدم تبحرلیاقت و کم کاری نیست

اینا بعضی هاشون تو همین کثافت دارند برای یه لقمه نون دست و پا می زنند خیلی بیشتر از اون بی پیرای بالاشهری که تو بهترین خونه ازش محافظت می شه.دوم اینکه اینا جرم انجام دادند ولی چه جرمی ؟

بدترین جرم برای این شهر اینا وقتی تو اون قصر هایی که شرافت این شهرن می رند بجای افتخار و تعظیم یادشون می افته که این بناهای عظیم از زجر انسانهای دیگه رنگ و جلا گرفتند به قول یکی از اونا :می دونید من اعتبار و فربه ای شعر حافظ و از چی می بینم از زجه های هزار هزار کودکی که تو حمله تیمور کشته شدند و او اینا را کرد دیوان .اون یکی بر می گرده می گه برای من می دونید تو تمثیل مولوی از برای اون فیل که تو تاریکی بود چی مهمه همه گفتیم چی؟گفت اینکه مولوی همه کس و گفت که برای شناخت فیل اومده بودند ولی یه سری نگفت اونم کسایی که زیر فیل داشتند زجه می زدند و درد شون شناخت نبود یه لقمه تر حم بود از مغو لایی که مولوی از اونا فرار کرد . بیخیال

یه جرم دیگه این افراد وندالیسم می دونید چیه آره همون صدمه زدن به اموال عمومی بدون دلیل مشخص برای اهالی شهر

یه سری هم می رند تو مجتمع های مذهبی و عر فانی و فلسفی یادگاری می نویسند و نمی دونم چه کثافت کاری می کنند

اینا برای اهالی این شهر جرم بزرگیه خیلی بزگ وحشتناک آخه این اهالی با این بناها خودشون می شناسند اگر این بناها نباشه اینا اصلا یادشون می ره چه هستند حتی اینا دردشون هم با این بناها می شناسند واگر دردی باشه که این بناها برای اونا جواب نداشته باشه درد و فراموش می کنند. چطور درد و از ساختمون می فهمند راحته بخدا یه کم فکر کنید .ماشاءالله. همونطور که من از یه قبر اندازه مرده را می فهمم.

به هر حال اینا در ساختار این شهر علت وجودیشان معنی زندگیشان وتمام بودشون و می بینند و این مجرما دقیقا به همین ها اهانت می کنند

ولی پای یه چند تا از اینا بشینیم با مزه است:

-ببینید من خیلی تو این شهر قدم زدم رفتم گفتند فلان جا رو ندیدی والا اینطور نبودی رفتم به هر کی می پرستید رفتم ولی نبود اون جواب دردم نبود نمی تونستم تو هیچ کدام از اینجا ها احساس در خانه بودن و بکنم نمی تونستم بیا م خستگی در کنم و آسایش و به آغوش بکشم نه این دنیای من نیست می دونی از چی لذت می برم از اینکه این سر و به دیوار بکوبم و درد بکشم زجه بزنم و نمی خوام جایی بخوابم که روش نوشته بنی آدم اعضای یکدیگرند ولی توش آدم و به چارمیخ می کشند نمی خوام برم ساختمان مولوی تو پست و مستوش یه دفعه رنگ عوض کنم که یافتم یافتم و بپرم تو خیابون و لخت بگم شفا یافتم که نیافتم که برای این این بگم که دیگران بگند تو از آن مایی نه درد من این نیست می دونید چی رو از این شهر دیدم که من و برد تو یه چند تا پس کوچه اونورتر یه بدبخت مثل خودم که با سایه اش حرف می زد و یه کاکل زری یه معلم که همدمش یه عنکوبته یه لکاته یه خنزر پنزیری بازم اینا من و درمون نکرد ولی آشنا م بود

-برادر بی خیال زجه نزن چرا زجه؟ نذار ببینند که تو ضعیفی تو رو فرستادند تو اینجا که زجه بزنی تا بمیری ولی ما نمیمیریم صد سال به ما دستور می دند که درد و درمانمون و تو این شهر ببینیم که اگر می خواییم تو این جماعت از برکت جمع استفاده کنیم . ای به گور پدرتون چه برکتی می دونید شماها چیید یه مشت دست خوشگل وزنانه آرایش کرده که با بی حیایی دست می کنید تو چشممون و بینایی می گیرید از ما بعد می گید یه حقییقت ناب گذاشتیم جای تردید چشماتون به گور بابا تون ما نمی خواییم نه اون جمعتون و نه اون هزینه که باید بدیم تا از این موهبتای جمع لذت ببریم صداقتمون. ما تو همین گند و کثافت با خاک و گل بنای شهر جدیدی می سازیم ما می آییم برای خودمون آشیانه می سازیم از دردامون از غصه هامون از هر چی هست که شما از اون فرار می کنید

-من کاری به کار شما ندارم من کار خودم می کنم نه تو اون شهر می مونم نه تو اینجا شهر می سازم من می رم و تا می تونم گند می پاشم به این شهر اگه به شه می رم عملیات انتحاری می کنم من وا نمی ایستم من باید به اینا نشون بدم چه بلایی سر من اوردند که به اینجا رسیدم تا بتونم ازشون می کشم همونطور که من و تا تونستند کشتند

-اونجا هم تنها بودم ایتنجا هم تنهام من کاری نمی کنم نه اینکه نتونم نمی خوام که بتونم توهمین کثافت می مونم این کثا فتا رو اینطوری نگاه نکنید اینا بدجوری به چشمم آشنایند اینا بوی زندگی من و می دند

-بابا این چرت و پرتا رو فراموش کنید چیزی برای خوردن ندارید من چند روز که دارم خون خودم می خورم

-خوش به حالت بابا تو خون داری من تمام گوشتی که ازدست سگا سالم نگه داشته بودم خوردم الان یه مشت استخونم

-کاشکی می مردم خیلی دوست دارم بمیرم دوست دارم پر بکشم بزنم برم خستم خسته

-بابا این کیه دیگه تو الان چند ساله مردی

-پس چرا هنوز دارم درد می کشم؟

-چه ربطی داره مگر آدم تو زنده بودن درد می کشه ؟نه بابا آدم درد می کشه همیشه فقط تو این وسط چند سالی با این درد زندگی هم می کنه

-ای لعنت به گو ر این زندگی ای لعنت به گور بابای این شهر ای لعنت به تو لعنت به من

-من و نه گفتی!

آره عزیزان اینجا جای غریبیه یه سرزمین دیگست شاید زبونشون با زبون اهالی شهر یکی باشه ولی هیچ کی از اون اهالی حرف اینا رو نمی فهمه دردشون نمی فهمه اصلا اینا رو تا می تونند فراموش می کنند می ذارند به حساب هذیان و توهم و بیماری

ولی یه چیزی تازگیها این افراد دارند بیشتر و بیشتر می شند دارند تصاعدی رشد می کنند تقصیر این مجتمع های بی در و پیکر و بی شمایل و این کارخانه های صنعتی که بدجوری داره رشد پیدا می کنه یه جریانمی هم هست که دار ه از خارج از این شهر دزدکی فاضلابشون و تو این شهر می ریزند به درک

شاید الان بر گردید بگید آخه آشغال این مسخره بازی مانیفسته؟آره راست می گید مانیفست بای اینطور شرو ع بشه

ای راندهشدگان از شهر متحد شویداینک بسیار از این طلوع گذشته است بگذارید که بر این روزکشتار صداقت وتسلیم به لذت غروب ما گردیم بسیار خواستند که ما را فرا موش کنند زبان بریدند و شکنجه هامون دادندو به عدم انداخته اند ما را ولی ای همرزمان نوبت نوبت ماست بپا خیزید ما از همون زجه های آخرین گذشتگان و تردید فراموش شدگان بر این شهر می شوریم اینک تضاد درونی این شهر که خود را جیره خور حق و زیبایی و معنویت میدانست در زبان ما که زجر دیدگان و دردکشیده های این نظم منحط هستیم به فریاد در می آید

بسیار خواستند که ما را فرا موش کنند خواستند که ما را از یاد ببرند و نبینند ولی یادشان رفت ما با تمامی اختلافی که بااینان داریم از درون خودشانیم از درون سراسر تضاد ورنگ و ریای آنها گستردگی اینک ما از وسعت پیدا کردن خودشان است از اینکه برای فراموشی پایه های ظلمی که بر آن این شهر را ساختند باز ظلم کردند و بر شمار رانده شدگان افزودند.اینان یادشان رفت که باهر آرایش معنوی اگر چهره به همان بماند که بود ولی کرم درون درمان نخواهد بود این بویی که اکنون این جسم را فرا گر فته است را راه فرار و انکاری نیست

نوشته شده توسط سهیل در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 13:49 | لینک ثابت |

بچه ها یه چیزی و می دونید خستم بد جوری وادادم نخندید جدی می گم دیگه حتی حوصله زر زدن و ندارم دارم از درون می پوسم چیه خیال می کنی شعر می گم به اون جواد چی می گی ؟دارم مزخرف می گم از درون پوسیدن چرته نه باور کن واقعیته باور کن نمی دونی چه احساس آزار دهنده ای شبه وقت آرامش وقتی که دردات بذاری زیر بالش سکوت و بتمرگی تا قوت بگیری برای یه روز چرت دیگه حالا تو این وسط چی آزار دهنده است اینکه یه صدایی این سکوت مقدس پس بزنه باور می کنی من سکوت ندارم تا صبح صدای پوسیدن درونم دارم می شنوم یه لحظه وقتی با این صدای آزار دهنده عادت کرده ام یه دفعه یه چیزی فرو می ریزه مثل یه تیکه کوه یخ یه تیکه دلم فرو می ریزه سینه ام می گیره قلبم یه لحظه از تپش وا می ایسته و بعدش مثل گنجشک می زنه .

بابا نمی خواستم جمعتون به هم بزنم آره می دونم حر فام بی مفهوم حالا بگید چی کار کنم بیا من خفه می شم . راستی وسط حر فتون یه کلام به خدا یه کلامه. بگم؟ای ولله ببینید قاسم می گفت دیروز حسن و دیده از حسن پرسیده چه خبر گفته اون زنی که به پاش دنیا رو ریخته بوده اونیکه شهر و براش قرق می کرده می رفته راه به راه مرد تو خونه می آورده حسن با این ابهت قاسم می گفت می لرزید و می گفت صد بار رفته به زنه گفته من دوستت دارم دست بردار بیا و آدم باش قاسم قسم می خورد که اینجا حسن اشک تو چشاش پر شده بود می گفت زن می گفت برو گمشو وحسن می انداخته کنارو می رفته اولین زپرتی مردی که پیدا می کرده و خودش جلوی حسن می انداخته تو بغلش می بوسیدش.بعد طلاق هی مادرش به اش می گه بیا یه زن دیگه برات می گیرم همه زنا شبیه هم نیستند .حسنم نفت می ریزه خودش و مادرش و آتیش می زنه قاسم بر می گرده می گه چرا مادرت بی پدر چرا اون جنده رو آتیش نزدی حسن بر می گرده میگه همه اش تقصیر مادره منه نتونستم یه بی شرف و بی محبتی اون زنیکه رو تحمل کنم مادرم چطور من بی شرف نه ماه تو شکمش تحمل کرد و با درد زایید قاسم می گفت دیدم راست می گه حق داره ما درش اگه اون و بابت اون همه درد تحمل نمی کرد اونوقت حسنم سوسول نمی شد که انتظار داشته باشه یه کی دیگه اون و تحمل کنه حتی بی درد

بابا فحش ندید فحش ندید خودم می دونم حسن مرده ولی قاسم تو خواب اونو دیده

تو یکی حرف نزن کل زندگی قاسم و خودم می دونم اون تو زندان بود بعد دو سال. می یاد می یبینه که مادرش مرده خواهراشم پدرش به پول موادفرو خته آره کل زندگیش زیر بغل من انگار رفیق فاب من بود . بعد دنبال خواهراش می ره می بینه یکی رفیقاش آدرس یه کیس و می ده آخر هم می فهمه خواهرشه هر دو تا شونم به حرف قاسم گوش نمی دند قاسم دیووونه می شه وقتی به تیمارستان بر ده بو دنش یه چشمه اش در اوورده بود و شش تا از انگشتای دستش و گذاشته بود تو الکل چند ماه پیشم شکمش و پاره کرد ه بود و داشته خالیش می کرده که بدوزه که نگهبانا می رسند تا بیاند کاری کنند اون می میره

خوب حرفت چیه اینطوری من چه طور دیدمشون خوب من دوشنبه جلسه اظهار ارواح دارم دیگه

به صورت نا مفهومی با خودش: من همیشه تو جلسه ارواح می رم اگه می تونستم همه وقتم و اونجا می گذروندم چی دیدم از این زنده های بی پیر اونا می یاند و می رند و بزرگترین خدمتشون به تو اینه که کاری به کارت ندارند و بلایی سرت به خوشدلی وبددلی نمی یارند

بریم بابا بریم ماشین چیه؟ این دوو زپرتی چیه؟ حشمت تو که زحمت می کشی حداقل یه چیز با حال بیار بابا عصبانی نشو من خودم نمی تونم همینو پیدا کنم صد بار گفتی باشه خفه می شم عزت حداقل تو نگو که اینبار هم باید بریم تو طرف شهران بابا همیشه گفتم یه جای بریم که اینقدر من بتونم با دلیل و برهان برای خودم با اونا فاصله بدم که پشیمون نشم

ببین جواد این رفیقای تو اند بگو جلو دهنشون بگیرند کثافت هر چی از دهنش در می یاد به من می گه آخه بدبخت

من خودم اینکار را یادتون دادم من خودم با طرحهام نذاشتم که الان مثل همه از دست برید مثل صادق و جبار و احسان به همه اونها گفتم که راهشون غلط ولی به من خندیدند گفتند راه چیه ولی من می دونستم که به راه باور دارم به رسیدن باور دارم یادته جواد اولش که بحث شد و تو و این دلقکا بودید اولش همون راه قبلیها را می خواستید برید ولی من گفتم نه گفتم به این دلایل نه به این اندیشه نه به این کردار فلانی و فلانی و نتایج اینچنینی نه

آره بدبخت من حقم همون حرف با مرده هاست می دونم مطمئن باش که اگر می تونستم یه لحظه با همچون تویی نبودم تو رو نمی گم جواد اینا رو میگم گمشم! گمشم برم با اونا! اگر تو با مرده ها با یاد مر دهها برات گم شدنه برای من زندگیه .شمای آشغال خیال می کنید خیلی زنده اید به چی این فکر و می کنید نه جواد بذار حر فشون بزنند به اینکه تو حشمت فرمون ول کردی با اون قیافه مضحک می خوای هر چی لایق جدو آبات به من بگی یا این عزت که من و یخه گرفته هی می زنه تو صورتم نه بیا بیا دو باره یقه رو بگیر چرا به خودت فحش می دی من هیچ کدوم شما رو به زنده بودن قبول ندارم اگه زنده بودن تو دلیل اینه که تو صورتم می زنی و کنارم نشستی همین دیشب می دونی کی کنارم بود جمشید آره جمشید همونی که به زن اولش می گه برو هر جایی شو پول تر یاک من و بده برادرای زن می زنند لت و پارش می کنند زن بعدیش انگار خودش می خواریده جمشید نگفته می رفته برای تریاک جمشید خودش می فروخته جمشید پول داشت ولی می گفت این تریاک بهتره همون زنم برای یک تریاکیه دیگه جمشید و تیکه تیکه می کنه آره همین جمشید دیشب پهلوی من بود داشت تریاک می کشید من گفتم بابا این دیگه خیلی واقعیه چشم به هم زدم صدبار خودم و نیشگون گرفتم صد بار دیدم نمی شه بر گشتم یه تیکه ذغال و بر داشتم زدم به دستش پرید هوا می بینید شما بگید حا لا اون به قول شما مرده تازه بر گشت وقتی حواسم نبود یه تیکه ذغال زد به تنم هنوز می سو زه آره عالیجنابا او نا از شما زنده ترند چه شبی بود از همه گفتیم و گفتیم از تو هم پرسید جواد گفت چه کار می کنه بد جوری هوات و کرده بود نمی دونی تو نگاهش اشک بود گفتم چیه اینجوری در مورد جواد صحبت می کنی رو کرد به پنجره آه کشید و گفت تو ما بچه ها جواد تنها کسی بود که عاشق بود به عشق زن گرفت رفت و به خاطر زنش تمام زندگیش و عوض کرد کدام یک از ما این کار و کرد من بی پدر وقتی که جواد به خاطر اون عفریته زنش مادرش و ول کرد و رنجوند رفتم تا با هزار دلیل به اش بگم که کارت غلطه اون مادرته منی که خودت می دونی زندگیم چقدر بی دلیله ولی تو نگاهش تو همون اول عشقی دیدم که لال شدم فقط تو دلم گفتم خدا کنه که لیاقتش و داشته باشه اون زنم لیاقتش و داشت به خاطر بچه دار نشدن جواد بعداز اون همه خوارو ذلیل کردنش. تمام زندگی جواد و که به اسمش شده بود و ورداشت و رفت بچه ها می گفتند جواد تا چهل روز می خندیده آتیش سیگا ر رو دستش خاموش می کرد. تو چی میفهمی؟-به من می گفت جواد باور می کنی به منی که هیچکی بجز تو نمی دونه که من زن دارم بچه دارم خونه دارم درد دارم غم دارم غصه دارم هزار حرف بی جواب دارم. دارم لحظه به لحظه بودنم و زجر می کشم تنها کسی هم که بم پا می ده و نمی زنه تو دهنم تویی تویی که وقتی مثل حالا دستت و رو شونم می ذاری و من گریه می کنم وزار می زنم و زجه میتونم به خودم بگم ارزشش و داره که چند روزی دیگه بمونم صبر کنم .

بذار راستی اینم بگم بر گشت و گفت جمشیدو می گم گفت جواد چی کار می کنه گفتم خفت گیری می کنه گفت به اش بگو به تو یعنی بگم که ما که کردیم چی شد به کجا رسیدیم ول کن دست بردار این کارا عاقبت نداره بر گشتم گفتم من باهاشم همه جوانب و در نظر می گیرم بی دلیل و نقشه نمی ذارم کاری بکنه خندش گرفت گفت تو وجواد چه زوجی گفتم نه حشمت و عزتم هستند

گفت کیا؟ گفتم همون دو تا بچه تر گل ور گلا که قاسم وحسن توعالم بچگی خیلی با هاشون ور رفتند خندید و گفت چرا قاسم و حسن مگر خودت نبودی مگر جواد نبود مگراحسان ومن و صادقو بقیه بچه محلها نبودند.

جواد تو را بخدا بگو این بی شرف نزنه بی پدر نزن تو کلم نزن تو دماغم تو دندونام نزن

نه جوادبه خدا این دفعه جدیه اگر عزت یکبار دیگه دستش به من بخوره خودم و از ما شین تو این اتو بان می ندازم پایین .باشه جواد در و می بندم باشه ولی اول به این عزت بگو قول بده با من کاری نداشه باشه و هیکل گندشم ببره اون وره ماشین.

نوشته شده توسط سهیل در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 13:27 | لینک ثابت |

یادمه تو دوران کودکی یه خرابه بود تومحلمون یه خرابه از یه حموم هنوز دورش دیوار نکشیده بودند نمی دونم جای بازی نبود هم خطر ناک بود هم وهم انگیز ولی بعضی مواقع ما بچه ها برای بازی اونجا می رفتیم.توی اون گند توی اون آشغال توی اون پوسیدگی توی اون از هم پاشیدگی.

داستانی که می خواهم براتون تعریف کنم مال همون روزاست من خودم نه که از موش نترسم ولی حالم بهم می خورد ولی بقیه بچه ها شجاعتر از من بودند تو ی اون همه خاک و خول قسمتشون یه موش بزرگ شده بود که نمی دونم چطور زنده گرفته بو دنش.

بعضی وقتها مرگ یه نعمته بخدا راست می گم.

با اون بازی می کردند تو سرش می زدند خاک روش می پاشیدند به اون آب دهن می انداختند .چیه اینابازی نیست؟چرا بازی همینه توی هر بازی تو یه شی و یا یه حیوون و یا یه انسان و به یک وسیله تبدیل می کنی یه فاصله ماورائی با اون ایجاد می کنی و اون که حالا با این فاصله هیچی نیست می شه یه وسیله برای شادی تو همه بازی ها همینه این قانونشه.

یکی از بچه ها می گفت فلانی حتی روش ادرار کرد نمی دونم خودم ندیدم ولی از اون بعید نیست.

ولی لذت بازی تا اونموقع هست که اعمالمون تکراری نباشه و الا بازی چرت می شه و این اعمال همه تکراری بود چرا که هر روز سر هم دیگه در می آوردیم.

نشستیم و فکر کردیم اندیشه به خرج دادیم تا کاری دیگر کنیم که جدید بشه نمی دو نم کدوم بی پدر مادری اول گفت ولی تو یه لحظه همه با خنده ای وحشتناک دنبالش و گرفتیم. موش تو یه پاکت گذاشتیم روش بنزین ریختیم و آتیش زدیم .کاغذ سو خت موش تونست ازش بپره پایین و در حالیکه آتش رو تنش لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شد فرار می کرد .چی می گم جایی نداشت چه فراری؟دور خودش می چرخید با کله به دیوار می خورد یا توسط یکی از ما بی پدر مادرا که مثل یه مشت وحشی بدنبالش می دویدیم که نه می رقصیدیم یه لقد به اش می خورد به یه گوشه ای پرتاب میشد تا دوباره تلاش بیهودش شروع کنه.یه چیز که هنوزم یادمه تا به حالم تو گوشم داره من و تکون می ده یه صدایی بود که از این موش بلند می شد مثل زجه نه زجه نبود فکر کنم شبیه بعضی آواز های ژاپونیاست همراه با درد و اندوه.

آخر سر نمی دونم چرا از اون جسم از شکل افتاده حالم بهم خورد هیچی ازش معلوم نبود.

ولی حالا احساس می کنم می دونم برایچی حالم بهم خورد برای این حالم بهم خورد که این تقدیر منم بود الان دارم احساس می کنم که روم بنزین ریختند و دارم می سوزم و برای زنده بودن دارم فرار می کنم چی دارم می گم؟ فرار چیه؟ دارم دور خودم می چرخم و می چرخم و بعضی مواقع هم احساس می کنم یه چیزی به بغلم می خوره که چندین متر می پرم اونورتر وبه جایی می خورم مثل یه دیوار مثل یه حد مثل نهایت این هستی.واز ته دلم نمی دونم چیه احساسش از سوزش بنزینم بدتره یه صدایی می یاد مثل آواز خوندن ژاپونیا .

نوشته شده توسط سهیل در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 17:41 | لینک ثابت |

خورشید بر چشم خراشیده ام و بر سینه با تبر نشان

آن لحظه که به خود یاد داده ام

که به تو بیاندیشم

تیرگی شبها و روشنایی روزها را

و پرده ای که پنجره را نمک زد

و درهایی که خود را داغ

عزیزم در کنارم

آن لحظه که تمامی من تمنایی است

تا آرامش گونه هایت را در خواب

با بوسه ای شکافی دهد بگو

ردپای کدامین مرد خوابت را خلاصه کرده است

در شهوت یک لبخند؟

در لرزش آرام سینه هایی بر آمده برای چیدن؟

و صورتت ...

آه خدایا کدامین مرد؟

سر به حقارت کوفته ام

و چشم در میله هایی از مذاب

آن لحظه که به خود یاد داده ام

جاودانیم را به شراره گیسوانت بند بر بندم

و یادگارها را

هر آنچه که به تو نیست نشان با مرگ

و همچنان که زندگیم را با درد

و غبار فراموشی را با وحشت آورترین ترسهای مکرر

عزیزم در قرنهافاصله از من

آن دم که تمنا ییست تا دره را بیازمایم

تا شاید بر خوابت نشانی یابم

بگو ردپای من است که خوابت را خلاصه کرده ؟

در شهوت یک لبخند

در لرزش آرام سینه هایی بر آمده برای چیدن؟

و صورتت.....

آه خدایا کدامین مرد؟

نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 18:55 | لینک ثابت |

تنها یک نگاه و فقط یک نگاه

حتی از دریچه یک زخم

در عبور یک ماشین

ویا از پس پرده پنجره ها

دیوار و دیوار

تنها یک ندا و فقط یک ندا

در انبوه بی تراکم درد

در گشایش نعره

در حجامت یک سکوت

گاهی به زنده بودن خود شک می کنم

آنچنان که رفتن خود در دویدنی طولانی

وبه عقب وراست و چپ

وخیره از آنکه من می روم

یا جهان چون خاطره عذابی در خواب

لهجه داد لهجه فریاد

و طعمه خویش را می یابم

و دندان نیش خویش را فرو می کنم در گوشت

عریانی درخشان و خون جوشان

و گلویی که از بلوغ تو تازه می گردد

امشب بمان این را نه من می گویم

نه چشمها

نه لبها

امشب بمان

این را نه من می گویم

نه سایه بر دیوار

نه خاطره یک در و پنجره

حالا که همیشگی شدیم

در داغ پنجه بر دیوار

در تیتر سرخ روز نامه در کا بوسی شبانه

((دیگر خبری نیست))

این را تو می گویی

ودر کیف جیب بغل کت را می یابی می روی

کتی از پدر پدران پدرانمان

و من می مانم هنوز منتظر

تنها یک نگاه تنها یک ندا

نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 18:52 | لینک ثابت |

هی پسر نفس بکش تو رو بخدا نفس بکش اینطوری نگام نکن می ترسم نمی تونم طاقت بیارم تو رو بخدا پا شو چرا رنگت کبود شده چرا از دهنت کف می زنه بیرون پاشو بگو همه اینا شوخی پا شو دو باره به جد و آباءمن فحش بده و قیافم و مسخره کن چشات و شبیه چشای بابا قوری من در بیار و روحم پاره پاره کن پاشو هر چی تهمته به من بزن حتی برای دفاع از خودم حرفت و قطع نمی کنم وتو رو اذیت نمی کنم پا شو بگو می ری فردا و خیانت می کنی به من وهر چی رازو روز دارم از کودکی وبزرگی می گی به همه وتو شیپورمی کنی و آبروم و می بری تو فقط تو رو بخدا جون اون مادرت پا شو هر کثافتی می خوای به سر و روی من بپاش هر چی انگه تو دنیاست به من بزن من به هر چی داشتم و نداشتم قسم نمی خواستم اینطور بشه نمی خواستم من فقط دو دقیقه گلوت فشار دادم فقط دو دقیقه تو حتی دست و پا هم نزدی

نوشته شده توسط سهیل در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 10:58 | لینک ثابت |

وقتی که به خودم می آیم می بینم که تمامی زندگیم دروغه. اونم نه دروغ به کسی بلکه دروغ به خودم من خودم خودم و گول زدم من گذاشتم که سراسر توهم و نادانی از خویش ببالم بر نداشته های خویش و چنان وانمود کنم به خویش که آنها را دارم و از بهترین نوعش هم دارم وآن نوع نیز که فقط ازان بزرگان است

یکبار نشد که وقتی جلوی آینه می رم نقش بازی نکنم نبافم برای خود شعر و وری از دروغ از خیال از وهم که من آنم که رستم بود پهلوان نشد یکبار بر گردم به خودم بی رو در بایستی بگم بدبخت تو از آدم ضعیفم ضعیفتری نگاه کن با این همه اوهن و تلوپت هنوز هم مثل سگ از نظر دیگران می ترسی می ترسی که دیگران اون روی این نقاب سنگی و زمختت ببینند می ترسی از اینکه به خودت بگی گدای جلب نظر دیگرانی که دیگران برای تو خدایند که اگر برای جلب توجه آنها باشد حاضری که جان خویش را بدهی که من این بی پدرمادر کثافت چیزی بیش ازیه عروسک خیمه شب بازی نیستم که یه سر بندش تو دست آشنا و فامیل یه سرش تو دست دوست و بچه محل یه سرش تو دست تمام مردم شهر یه سرش تو قضاوت فلان آیندگان بی شرف یه سرش تو دست فلان گذشتگان بی ناموس یه سرشم حتما تو دست جنده های کنار خیابونو خلاصه به دست هر کسی بجز خودم بجز اراده ام.

خستم خسته دلشکسته دستبسته بدجوری دارم تو باتلاق خودم دست و پا می زنم

بدجوری هوای مردن دارم

بدجوری می خوام سرم این سراسر تعفن و گند و گو را زیر پا له کنم

خیلی دوست دارم خودم دار بزنم و یه دست نویس بذارم برای بازماندگان

((به کوری چشم همتون این کار و کردم به اراده خودم و فقط خودم))

نوشته شده توسط سهیل در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 19:18 | لینک ثابت |

-بخدا خسته ام دیگه نمی تونم نمی خوام بمونم

-جدی نمی گی اگر جدی می گفتی تا به حال خودت کشته بودی

-نه بخدا جدی می گم تو خستگی من شک نکن تو درد من شک نکن تو این منجلابی که توش گرفتارم شک نکن شک نکن اگه مثل یه زن مثه یه بچه دارم برات زار می زنم و زجه میزنم درد دارم

-اگه درد داری اگه سراسر نکبتی اگه اینقدر بیچاره و بدبختی ولی امیدم داری یه چیزی داری که نمی ذاره بزنی خودت و بکشی

-نه امید ندارم نمی دونم امید چیه اگه همون چیزی که قبلا باش خودم خر می کردم ازش متنفرم .من فقط ترس دارم همونی که باعث می شه بخاطرش بمونم خودم نکشم برای چون تو پدر سگی خودم توجیه کنم

-و بخاطر این ترس می مونی شب می خوابی و صبح پا میشی میری به همون دنیایی که توش این رج زدن پشت سر هم درد و زجر و نکبت ادامه بدی و همینطور ادامه بدی روز به روز و سال به سال

-آره خوب مشکلش چیه یه عمر ازم گذشته یه عمر بدبختی کشیدم یه عمر دوست داشتم خودم بکشم ولی ترسیدم حرفت چیه؟

-آخه بدبخت تو یه عمر با رنج ونکبت هر صبح پاشدی اون گالت و پر غذا کردی وبعد رفتی با زجه بیرون چشم چرانیها و هرزگیهات و کردی واومدی تو خونه با غصه سوراخ خلاتون پر کردی آره؟ تو اینو می خوای بگی

-آره دارم می فهمم چی می خوای بگی پدر سگ یعنی می خوای بگی همه حرفای من کشکه

-درسته

-خفه شو دارم حرف می زنم یعنی می خوای بگی اینا همه برای جلب توجه

-آره

-گفتم خفه شو نه بدبخت کثافت نه تونه هیچ کس دیگه کسی نیستید که من بخوام براتون ناز کنم وغمیش بیام من همه دردام واقعیه و وحشتناکه

-بس کن

-چی رو بس کنم نه می خوام یه چیزی ازت بپرسم اگر اینکارو نکنم چی کار کنم خیال می کنی من تو اینکارا خوشی می بینم نه به خدا اینا فقط برای فراموشی درد و نکبتمه

-(صدای خنده ای ریز و تلخ)

-نه راهت و کج نکن و بر نگرد کره خر. بگودیگه تو بگو چیکار می کردم؟

-خودت می کشتی مثل من مثل منی که هیچ ادعای درد بزرگ و وحشتناک نداشتم پهلوی هر بی پدر مادری هم دردم بیرون نریختم و نگفتم درست تو همین اتاقی که تو توی اون هی مثل بچه ها با تیغ ور می ری. رگم و با تیغ زدم درست سی سال پیش الان دیگه حتی کسی اسمم بخاطر نداره.

نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 13:56 | لینک ثابت |

از درون پوسیده ام ویران شده و درهم و برهم ویلان و سرگردان در سر نوشتی که نمی دانم ازمن نیست یا اینکه غریبه ترین است با من .وقتی که فکر می کنم برای چه زنده ام هیچ در دور و بر خویش نمی بینم مگر سکوت مگر صدای خراش نفس بر قفسه سینه . این و می دانم که این حرفا رو خیلی به خودم زدم از هیچ کدام از آن هم نتیجه ای نگرفتم شاید یک زمانی باور داشتم که اگر اینطوری حرف بزنم یک کسی که اون بالاست دلش برام می سوزه می یاد سرم و می گذاره رو دامنش و برام می گه خوب بسه اینا فقط یک شوخی بود یک امتحان بود یک عکس العمل بود تا بفهمی که این عملت چقدر زشت بود درست مثل کودکی مثل زمانی که مادرم بود .ولی الان به هیچ یک از این مزخرفات باور ندارم چرا که می دونم کسی نیست چرا که من سالهاست عملی نکردم که این درد و نفرت و نکبت حاصل عکس العملش باشه یا به خاطر آزمایشم یا اینکه هر کوفت و زهر مار دیگه . من نه بهشت می خواهم نه جهنم نه به دنبال رنگین کردن این دنیام نه از آن چشم بستن من فقط میخوام نباشم دیگه خستم به هیچ هم اعتقاد ندارم.باورم نمی شه کسی باشه که تو این دنیا اینقدر خوشی دیده باشه که بره شکایت از مرگ کنه .باور نمی کنم کسی تو قدرت و تو پول اون چیزی را پیدا کنه که من تو این هستی پست و موهوم این لاشه کرم زده پیدا نکرده باشم . از معنویات حرفی نمی زنم چونکه از این کلام خارج از اون رسوایی استدلالاش و خارج از اون تجربه های هر بی پدر برای هر کدامش خارج از اون باور همگانی به حقانیتش چه مرد چه زن چه کودک چه سگ چه سنگ چه این کرمهای افتاده بر این جسد حالم بل کل به هم می خوره بالا می آورم دوست دارم اگر حقانیتی در این جهان هست تو سرب مذاب تو دهانم به آن برسم تا با این معنویت و اخلاق وکلام و فلسفه و حکمت این اراجیف این خزعبلات.

نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 12:35 | لینک ثابت |

آخه حسام من نمی فهمم یعنی چه؟ قاسم می گفت که از احمد شنیده که اکبر بر گشته تو اون جمع درسته؟ آخ تو بگو درسته؟ تو جمع تو جایی که صد تا می فهمند و به صد هزارتا دیگه سر یک دقیقه می رسونند .خطاب به ناصر با داد آره بخدا با داد بگه که از محسن شنیده که اونم به طور اتفاقی به صورت خیلی مزحک باور نکرنی پی برده که حسن تو یک دعوایی با سعید چهار تا کوچه بالاتری که داداش فرامرز می شه که اون یه خرده حسابی با جمشید داره که اون رفیق فاب احسان تنها برادرت هست بگه که برادر احسان زنش می ده زنش جنده است وهر روز پهلوی یکییه که یکی از اونا پریشب خودش بوده اسم منم اوورده که منم بودم احمدو اکبرناصرم بوده محسن و سعید و حسنم بوده فرامرز و جمشید احسانم بوده

آخه این درسته ؟نه خداییش دارم می گم فکر کن یه خرده فکرکن ببین خودت خنده ات نمی گیره؟ حالا هم تو رفتی چاقو برداشتی زنت کشتی واحمد و کشتی حسن قاسم و محسن و فرامرز و احسان و جمشیدو سعید و خوب همه رو یک دفعه بگو کشتی اومدی منو بکشی که بعدم خودت بکشی بابا تو فاز پروندی بخدا تو فاز پروندی بی خیال بابا تو دیوونه ای یه کم فکر کنی خودت می فهمی خیلی احمقی بعد به من می گی چرا به تو می گم دیوونه چرا به تو می خندم

یک کم یه کم فکر کن می فهمی که احمقی بدبخت میفهمی که دیوونه ای

نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 16:52 | لینک ثابت |

بگذار چنین روح سخیف را بفروشم

از آن بجز درد و غم و آه ندیدم

در هیچ زمان همره و همیار نبوده

جز ننگ براین تن در بند چه داده

آری نبود او مرا یار و همیار

بگذار فروشم به هیچ. این پست دغلکار

دردم فزون گشته ز صبرم چگویم

من داغ شده ازبراین روح پلیدم

این روح همانست که من را بگدایی

انداخت بعجز ما بین هر بی سر و پایی

بگذار فروشم نه که از بن بکنم ریشه آن را

آتش زنم تا نکند هیچ دگر ریشه بر این جا

باید بفروشم نباید کنم بار دگر صبر

هر لحظه صبرآوار کند بر تن من زجر

دیگر ندارم توان.تا که بر این راه بمانم

این راه فقط ساخته گشت که من برده بمانم

دانم که این روح بود بند اسارت

دانم که این روح دلیلیست که شوم پست

هر دم چنین روح به احساس در آمد به هر جا

ان دم چه گشت حاصل من جز ننگ سراپا

گر تیغ برآرم کنم تکه به تکه چنین روح

گر بر سراین خشم به آتش دهم این روح

حق است که تاوان ندادست به ظلمش هنوزم

آن ظلم که خواست تا به هوسهای سخیفش بسوزم

اورانگرید باز بدست تشنه تیغ است

تا باز بگیرد توان .این وحشی بد مست

تا باز مرا پست و حقیر به زنجیر کشاند

از بهر هر ناله و زجه ام به کامش بماند

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 0:41 | لینک ثابت |

همیشه این برای من مبهم بوده که من شعر می گم یا نه آیا این ورقها که سیاه م کنم شعر است اباطیل است یا نوعی نوشته مثل شطهیات یاهرچه

ولی یک موقع به خودم آمدم دیدم مسئله اساسی برای من این نیست شاید برای خیلی دیگه این باشد ولی برای من این نیست

مسئله اساسی من نوعی تشابه قریبی دارد با اظهار ارواح می نشینی و اصرار و سلام و صلوات تا یک روحی از نا کجاآباد که اصلا تو روح بودنش شک دارند سر بزنه با تو ارتباط بر قرار کنه برای تفریح

شعر برای من همین است در کل ولی با چند اختلاف اول اینکه نه سلامی وجود داره نه صلواتی تا کسی یا چیزی رو خر کنی با تو ارتباط برقرار کنه اون می یاد هر موقع که دلش بخواد می یاد اغلب سرزده میاد وبیشتر مواقع همراه با یک گونی پر ازدرد همراش که آرامش تو را با خودش می بره اگر که تو آرامشی داشته باشی

دوم اینکه این چیز یا کس نه بیرون توست نه در خارج از گذشته تو اون جزئی از توئه یا شاید تو جزئی از آن ولی با همه تجربه خویش می توانم بگویم مهمترین چیز تو زندگیت

سوم اینکه این بازی نیست برای تفریح نیست برای وقت گذرانی نیست این هست همچنان که طاعون برای یک شهر طاعون زده همچنان که زجر برای یک به زیر شکنجه همچنان که یک تهوع برای بیمار

تهوع گفتم چیزی به یادم اومد حالت تهوع خودش درد نیست خودش بیماری نیست با آنکه همراه درد همراه زجر و همراه خستگی ولی اون فقط یک نشانه است یک توجه به مسمومیت به بیماری در درون که باید درمان بشه اگر که درمانی باشه شعر برای من همینه.

از بازی فرمالیستا و محتوا گراها و اون مسخره های همیشه متعهد هم حالم بهم می خوره

این درد درون خودش قالبش پیدا می کنه آره این نوعی ایمان ما بعد الطبیعه است از تقدیر این درد. و خودت بی اراده کردن تا درد درونت قالب خودش پیدا کنه ولی این از تجربه حاصل شده حتی اگر خرافه باشه مگر خرافه از تجربه نیست

از تجربه دیدن آدمایی که وجود و رو حشان در سطح یک نئاندرتال ولی بدنبال شعر حجم و پست مدرن میرند قالب می شکنند و ساختار و آشنا زدایی می کنند تا همون حرفای بنجل زیر شکمی رو بگند و آدمایی که درد بزرگی دارند ولی بخاطر اینکه رسالتشون توانتقال این درد وجودی به مردمان عامی می دونند به اولین قالبی که میرسند حرفشون تو اون می گذارند و چه کسی شک داره که اولین قالب اینا چیست همون محملات کیهان بچه ها

نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 16:15 | لینک ثابت |

دوست دارم در مورد یک چیزی صحبت کنم که اصلا به اون اعتقاد ندارم

و آنهم رسالت شاعر و نویسنده ادبی در قبال جامعه و دردهای جامعه است

شاعر باید درد خودش یا شادی خودش یا هر چرندی که تا بحال می گفته را بگه

نه اینکه توهم رسالتی بر دوش خویش احساس کنه که یک هزارم تخصصش در فبال شاعری هم در آن استعداد نداره چرا؟

اول برای اینکه دیدن درد در این جامعه پیچیده و بشدت تقسیم کار شده یک تخصص که در هر زمینه اگر سالها زجر بکشی می تونی تخصص پیدا کنی مثل اقتصاد مثل جامعه شناسی و...وگرنه چطور می توانی بفهمی که این درد باید باعث شادی و شور و التهاب تو شود بخاطر نزدیکی زایمان یااینکه باعث خشم تو شود از استثمار یا باعث سر خوردگی تو از چنین بود که امانت دادند به انسان تا اون وقت تو اون ومدیحه کنی یا مرثیه یا توهمی از هم پاشیده

دوم اینکه اگر تو به غیب هم توانستی که درد و بفهمی باز در همان دام تقسیم کار می افتی که به درمان این درد خروش کنی وفریادبرای زندانی در زندان یا سکوت و آرامش برای این بیمار در آسایشگاه یا شادی و طرب برای این افسرده ورنجور

همینطور بذار و برو تا آنجا که بفهمی باید لرزید اگر سکان تصمیمات یک ملت بیافته به دوش نویسنده ادبی یا شاعر. نمونه غرب زدگی آل احمد که داستان درد وجودی خودش کرد برای قومی کلیشه پرست تاریخ رو شنفکری ایران

ولی با اینحال من در این مورد شبیه معدود نوشته های هایدگر تا اونجا که من خواندم و فهمیدم فکر می کنم

و آن هم نیست مگر اینکه رسالت شاعر نه جامعه است نه مردم نه اصلاح. شاعر باید حرف خودش حرف درونش حرف وجودش بزنه بدون این چرندیات

همین برون ریخت وجودی باعث می شه گسترش پیدا کنه افقهای محدود وجود که افق بیشتر و بازتر امکان و احتمال رسیدن به دنیای بهتر رابیشتر می کنه

با اینکه خیلی خواستند بگند این امید و احتمال در کلا پوچ و بی معنی ولی شاعر کار خودش می کنه در مدار کائنات همچون یک نهر یک سنگ تاریخ گواه است که بر این رسالت شاعران بر حقند

نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 16:14 | لینک ثابت |
 
business articles