کودکی خویش را گذراندم
همسفر در اتو بوسی از اشباح
از میان جاده ای که مرادر خود فرو می برد.
هیچ جایی به توقف نبود
وهیچ اثری از آرامش کس نیافت
تصاویر چون ترسهایی زودگذر پنجره را می آلود
و نفسهای ما فضای خالی را
غرق در حماسه ای تکراری و ملال آور می ربود.
کس را هیچ جا نیافتم
تا خدایی را به سلامتش بفرستم
و دستی که می لرزید
و چشمان که به زخمهای کهنه می گریست
لحظه ای چشم بسته احساس کردم که فرو می روم
و گلوگاه من از انبوه اشارات
خالی از تنفس
منجلاب را به احساس در می آمد
در صورت من زنی خشمگین می خواند
و نگاهم را کودکی به بازیچه های خویش می فروخت
راهبه ای به یقین مجرد سقف
وشکاکیت گلوگاه من
طنابی را راهنما بود.
در خلاء چشمانم که آهسته می گریست
خون از ژرفنای جان می نشانم
وزبان از خشم غلاف می درانم.
اتوبوسی که یافتم
واینک پایانش
ویران شده در برهوتی که چشمان را می فریبد
به یافتن سر پناهی
که هرگز نخواهم یافت
آلوده تر از بادی ولگرد
وقتی که کوچه های بدنام را یک نفس می پیماید
خرده خاکی به لب
و دستانی آویخته از شرم بر دو طرف
چون گیسوان محتضر شب
خستگی خویش را وقت صرف می کنم در نفرت
چشم دوخته بر اندیشه خویش
جنون وار چنگ می زنم با چنگکی از یاس
و تن های عریان را به ضربه ای بالا می کشم
از چاهی که پر شده است
و به چاهی می ریزم که تازه یافته ام
ترس
در کناره های خانه خویش
زیر چتری از حماقت یک نسل دلواپسی
حاصل ایام خویش را
می شمارم در جوی
کودکیهایی که داشتم
چون ردای کهنه ای در آب
اندوهی خرد و حقیر
رد میگردند با لحظاتی سکون و خاموشی
انتظار درد .زجر. زهرخنده
نوجوانیهاکه سنگریزند
ایستاده فتاده لیک همچنان خاموش
همچنان خاموش
در لجنزار جوانی
کرمها می لولند
قبر های سکه هایی خرد
تشکهایی از نوشیدنیهایی شوکران آلود
یک نامه به یک دوست
یک قصه یک اندوه
مشت مشت لجن بر دوش
آخر کارم لیک ندانم چیست
فاضلابی که خواهند ساخت
بازیافت
یا قداست طبیعت را آغوش
رو برو نشسته ام بر جوی
بوی گند بوی گند تعفن و اندوه
همه چیز را به شب سپرده ایم
همه چیز را به خانواده
به بزرگترها
به حکومت
و خودمان خرد شده و حقیر نشسته و می گرییم
اینک بر مبنای متن فرهنگی
قدم می زنیم
داد می زنیم
و اگر لزوم داشته باشد می خندیم
اینک بر مبنای مقتضیات حکومتی
عاشق می شویم
متنفر می شویم
می میریم
و اگر لزوم داشته باشد زندگی می کنیم
اینک بر مبنای صلاحدید بزرگترها
سلام می کنیم
خداحافظی می کنیم
فحش می دهیم
و اگر لزوم داشته باشد شعر می گوییم
می ترسیم از اینکه دیگر نباشد بزرگتری
وما عنان خود به دستان خویش گرفته
ویران کنیم هر چه که هست
به این دلیل واهی
که ویران کرده اند ما راهر چه که هست
می ترسیم از اینکه دیگر نباشد حکومتی
وما عنان خود به دست خویش گرفته
نابود کنیم عظمت این نظم موجود
به این دلیل واهی
که بر گرده های شکسته مان استوار شده است
می ترسیم و می لرزیم
اما شکر که ترسهایمان واهی است
هنوز اگر بلند حرف بزنیم
بزرگتری بر سرمان می کوبد
هنوز اگر عاشق شویم
خانوادهای بر سرمان می کوبد
هنوز اگر دردمان را بگوییم
حکومتی بر سرمان می کوبد
شب را به روز می گذرانم
و اندوه را نفس می کشم
به قسمت خط خورده چهره ام که بنگری
دو چشم می بینی
با حجمی خالی از تصاویر
آنجا که باید لبی باشد
خطوط پاک شده اند
و بجای گردنم
یک نردبان کشیده اند
هنوز نمی دانم آنچه بجای بدنم گذاشته اند
دستگیره در است
یا دیوار
یا یک تا بوت
اما آن دو سیم خاردار که کفر همدیگرقفل در نفرتند می شناسم
دستان منند
چه کسی می تواند باور کند
که جای دو پا دو بال بروید
دو بال که آسمان را گل و لای ترجمانند
و پرواز را فرو شدن
شب را به روز می گذرانم
و اندوه را نفس می کشم
هنوز در عبادت خود شناسی خویش درمانده ام
پس چه گناهیست مرا که از تو هیچ نمی گویم.
تندبادی که تویی
در کویری که منم
پر خاشی نشانگر بلوغ که از توست
و افتادگی ریگهای ویلان که از من
این است زندگی من
من به تشویش خویش عشق می ورزم
من درد را دوست دارم
من محتاج آن یاد توام
که ریشه ها را می گسلد
و دیوارآبادی ها را در غبار شنهای فرا موشی می شوید
در دنیایی که از برای توست
من به آزار خویش عشق می ورزم
من به تو به نگاهت و به دنیایی که به اصرار مرا به آن پرتاب کرده ای عشق می ورزم
نمی دانم به لرزش دستانم به افق محدود دیدگانم یا به خرابه های لفاظی من توجه می کنی
آنگاه که به تو می گویم دوستت دارم
ودر آن می یابی؟
آنچه که شهامتش را برایم نیست تا بگویم
نفرت درد نفرین
حسرت غم شیون و اندوه
تاوان آنچه که با آشتاییت مرا در بر گرفت
آنچنان که اکسیزن
شیارهای پنهان سینه
آنچنان که ترس
تمام کودکیها
آنچنان که مرگ
لحظه به لحظه زندگی
سگها را می شناسم
استخوانها را می شناسم
و کودکانی که سر شار نفرت به سگها سنگ می اندازند
من تمامی آنهایم
در یک زمان
کودکانی هستم سرشار نفرت
که خودم را
که به دندان خویش گرفته ام
به سنگ نشان زده ام
به کابوسم پا بگذار
تا شاید که تو را جرات پاره کردن وصلتمان باشد
آن همان جراتی که مرا هیچ نیست
آن تمامی لحظه ها
که تمامی آرزویم آن بود
در کلبه ای ویران جسدی را می نگرم
و خون دلمه شده از رگهایی ویران
که بر آشیان سایه ها رخت بر بسته
آنگاه رو بر ظلمات شب
چون ارواحی تبعیدی فرار می کنم
از آنکه در این شهر جز من به گناه مقصری نمی دانند
و برای هر چه که هست
اگر که بر شر مفتاح گردیده است
من را فرا می خوانند
ومن آشنایم به خشم مردمانی که لگام خویش از دست داده
دهن به تحقیر و توهین چاک داده
شرم را در مسلخ ترسهایشان فرو کشته اند
و من فرار می کنم و آشیان را پشت سر می گذارم
بدون اندکی تامل
که این آشنا آشیان آشیان من است
و آنکه ویران شده هنوز رگهای ویرانش خون تازه قی می کنند
جسد من
شاد و سر مست جنون تسلیم
ملتی غسل تعمید بردگی می خواهند
و به نفرین آزادی
کودکان خویش به سلاخی قربانگاه خواهند برد
و در این جمع هزاران کودک من اول کس بودم
پدر آن طوقی که بر گردن توست
قیمتش خون من است
مبارک بادت
نکن از من تو هیچ یاد که من
زنده ام در دل خاک
مرد بنده است که مرده است به خاک
مردنت شیرین است؟
مبارک بادت
چشم خویش را تو ببند
نه به این پاکی خون
که به آسمان و گواهش به روز
روز تو آن روزست
که همه مرد بودن تو
ننگ یک بوسه بدستان ارباب شود
روز تو روشن هست؟
مبارک بادت
یاد دستان تو که با ایمان
بر گلوگاه من آن خنجر زد
بعد مرگم به دو چشمم اشک آورد
و به لبهای تو گشته لبخند
کودکان مرده اند اکنون همه
و بدینسان آزادی
نیتت را تو گرفتی پدر؟
مبارک بادت
مرگ در کنارم نشسته ای به چکار
این من خسته را بحال خویش بگذار
هیچ ندارم برای قصه ات وقتی
غصه ات هر چه که هست خوشبختی
تیره هست زندگیت خوب دردت چیست
تک وتنها شدی باز.خوب حرفت چیست
شب تو در دل روز من خورشید است
تک وتنهاییت بر این دلم رویا هست
سر به دیوار تنهاییم کوبیدی بچکار
ازرخم شرم کن زمن دست بر دار
گر تو را همدلی نبوده است هیچ وقت
خوب به گرده ات هیچ کس خنجری نشکست
گر که از دیدنت همه چشم بستند
چشم من را به هر خوشی ازجهان بستند
تو برو آرزوی من در این جهان مرگ است
چشم من را برویت خدایت بست
تا که از جان من همدلی سراغ گیری
از دل این خرابه شکسته بخت می ری
گر تو را وقت آن شد که جان من گیری
خوش بیا دوست که دوستی را زسر گیری
سرود بخوان ای برادر برای فتح و پیروزی
بخوان ز شادی روز هایی که آزادیم
بخوان زعیش شبهاو رونق لبخند
بخوان ز لبریزی دل
از امید از آرزوهای دردسترس
سرود بخوان برادر به این خوابها که هیچ نیست برای آن تعبیر
سرود بخوان به یمن توهم و فریب آنهم فریفتن خویش
چه سرد است شبهایی که در آن تنها می گریی وچه سردتر شبهایی که هر چه می کنی نمی گریی
چه درد آور است که فقط شبها بیداری و چه درد آورتر آن که هر چه خود بیدار نگه می داری جز شب نمی بینی
در این نزدیکیهای یک روز دیگر نگاه می کنم به قلب خویش ومی بینم که در آن ستاره ای نیست
شاید طبیعی بیاید ولی نا خوداگاه می گریم
بسیار تلاش کردم که نشان ندهم ضعیفم ولی ضعیفم
حال به گذشته خویش می نگرم
دسته دسته گوسفندان را می شمارم تا بخوابم
شیطان پرستی اباطیل فلسفی بافیدن و یک بت دیگر برای خود تراشیدن نیست
توکل بروجودی غیر از خدا نیست استغاثه به هیچ در گاهی نیست شیطان پرستی
نوعی زندگی کردن است بدون باور به هیچ منبع والایی خارج از این وجود سخیف و
پست و رو نگرداندن از همین لکه ننگ. بلکه بودن با آن همراه بودن در
آن. دراز هم پاشیدن و ویرانگری در ظلم و تعدی. شاید شما شیطان پرستی ببینید که از تمامی این نکره های انسان پرست بیشتر دل بسوزاند بر گریه یک کودک دل بخراشد فریاد بر آرد آنگونه که هیچ مدعی زن صفتی از این دیندارانم برآن توانا نباشند.
ولی او با این درد شهودی را نیز دارد که بسیار از کودکان در خون غلطیده دردناکتر است و آن این است که راهی و گریزی بر این وجود پست نیست و این ظلم نمونه عصاره تمامی این زندگیست که نه خود این زندگی.
و این گونه او جاری می شود بر این جوی جاری می شود بر این رود
غرق در درد و حرمان بی لذت بی عشق با دردی بزرگ .
وآن درد این است که راست می گفت شیطان که این انسان در خور تعظیم که نه در خور لعن هم نیست.
براین تعریف سنگ صبور صادق چوبک انجیل تمامی شیطانپرستان است.
اگر که هیچ نیستم
ولی برای صورت نقش بسته به تظاهرتو تفی خواهم شد
اگر که هیچ نیستم
ولی به گرده تو مفتخر به نامردی هزار خنجر کین خواهم شد
اگر که هیچ نیستم
ولی برای شبهای به آرامش نشسته تو
صدای زجه و فریاد فریاد خواهم شد
نگاه نکن که دستان من می لرزد
نگاه نکن که چشمانم سقوط کرده زترس بر خاک
و خاک بر آمده و سالها پا گذاشته براین دل در سینه
بدان اگر که هیچ نیستم
ولی به انتقام کشیدن از تویی
جوانه خواهم زد
زیمن نفرت تو زنیست هست خواهم شد
اگر که هیچ نیستم
بترس ازمن
که در پس فردایی شکوه گرفته از خون بر آسمان واشک بر چشمان
بنای لرز به اندام تو ز دستهای من خواهد بود
به آن زمان که شکسته خواهد شد
طلسم بر دل
زنجیر بر دست
و چهار د یوار لرز و ترس بر آمده از تردیدبراراده من
بمن بگو چرا؟
وقتی که هیچ نیست در پیش تقلی می زنی
می دوی و هیچ حواست نیست
که مردمانی به زیر پا داری
که هر چه هست خاطره از آن تو شیرین
وهر کلمه ای که حجم داده به آن وسعت خالیه بودت
بگند کشیده ای و هیچ قدر نداری
چرا خیال می کنی فردا
به پیشواز پیروزی تو
دوباره جوانه خواهد زد آن جوانه ها که له کردی
آن دانه ها که خرد کردی
آن کودکیها که ز خویش دریغ کردی
بمن بگو چرا؟
فردا پایدار است وقتی که امروزت را به هیچ ارج ننهادی
و رفتی و آن را به ارزانترین شیاطین شهر
دست به دست دادی
بمن بگو چرا؟
شاید در این اثنا تو را اشک آید و پشیمانی
یا مرا به قدرت فروش خویش
جسارت و نادانی
نوشتن حرفه من نیست. جزیی از وجود من نیست برای من تفریح نیست نوعی سلوک نیست حرکتی از روی آزادی نیست .همیشه هر نوشته من از پس یک حالت دلهره که نه یک حالت تهوع به میدان هست در آمده است. آری نوشتن برای من نشانگان درد و بیماریست یک مرض شاید مرضی موروثی یا ژنتیکی یا ناشی از ویروس یا باکتری یا هر زهرماردیگر شاید بخاطر نوع زندگیمه شایدم از بعضی از هم نشینیهامه . ولی تنها فرقش با مرض عادی اینکه همیشه این بیماری ازروح از درون ازوجود ازاعماق این بود توخالی بوده.
آری برای من همیشه:
شعرحقیقی نشانگان بیماریست که اگر بزرگ باشد یا از روح بزرگ توست یا ازدردی بزرگ بر روح تو.
زندگی رو به زوال است . عصر تمام بزرگیها گذشته است. نگاه می کنم به خویش می بینم که هیچ نیست دلیل بودنم . و آنگاه که تو به من نگاه می کنی که دلیل چیست .من می گویم برای من دلیل همان است که به تو این جسارت این حماقت را می دهد که به نکبت وجود به این عفریته زشتخو وزشت دل قبایی از رو شنایی ببخشی که بودت را این زجر همیشگی این درد منکسر را ادامه دهی با عشق با علاقه. ولی تو اکنون هیچ نداری و برای هیچ هم نمی توانی که درد بکشی. هیچ دلیلی برای ماندنت نیست هیچ علا قه ای برای درگیر شدنت .تو هستی ویک لاشه متعفن که بود خویش را از زجر تو می گیرد و از گذر چرخهای ارابه خویش بر تن و روح تو و تویی که فریاد می زنی به اعتراض به عصیان به استغاثه ولی همه خموش می شود بر این هست غوغا.فقط تویی که می شنوی صدای خویش را در پژواک آن در مخیله خویش و چون زندانی در بند انفرادی اوهام و ترس تو از کراهت این صدا بر خود می پیچی سر به دیوار می کوبی وچه بی دلیل سر کوبیدنی.چرا؟ چرا که اینک زمان آرمان زدایی است زمان زمانه بی سر و پاهایی است که بی وجود بر طبل بی عاری زده اند و کوس رسوایی آرمانها را کوفته اند که چه؟که زندگی برای زندگی کردنه نه برای خود را برای آرمانی فدا کردن .ولی ای بدبخت هیچ آزاده ای نبوده و نیست که باور داشته باشد آرمان حقیقت است اگر چنین بوده او دیوانهای بیش نبوده است.بلکه ساختن آرمان هر چند دروغ وفدا کردن خویش در لوای آرمان هر چند چرت. تمامی برای آن بوده است که آن رادمردان نمی خواستند و اگر می خواستند نمی توانستند که از این دروغ بگذرند چرا؟ برای اینکه گذشتن از این دروغ یعنی زندگانی پست و دون پایه شما یعنی خور و خواب و خشم و شهوت تا بدانجا که به تو گزندی از دیگری نرسد .یعنی تو به آرمانها تف بیاندازی تا سبک بال بتوانی جماع و خور و خواب را به اصل زندگی بدل کنی .و چه کس است که نداند این زندگی حیوانی این بورژوا بودن بدوی چه مقدارپست و سخیف است.ولی این روزگار ماست روزگاری که هیچ کس به وطن پرستی به عدالت به آادی به کمونیست به فاشیسم به هر آرمانی که از او جان بخواهد و در مقابل به اومعنی بدهد باور نداردو همه به دنبال پول و قدرت و شهوت و زن و آسایش بیشترند انگار که اینها به خودی خود ارزشند نه بی پدر تو اگر تمام زنها را داشته باشی تو اگر تمام پولها و قدرتها آن لحظه که مرگ می رسد هیچکدام نمی تواند آن لبخندی را به تو هدیه دهد که مردی در مقابل جوخه ادامه با صدای بلند می گوید بزن به نام وطن بزن به نام عدالت و برابری بزن به نام آزادی بزن بنام اصالت خون و شرافت.
نباید خودت ببازی باید مقاومت کنی نذار درد بیاد زجر بیاد زجه بیادوتو رو به تسلط خودش در بیاره
که تو رو به زانو در بیاره به گریه کردن و زار زدن وادار کنه.ببین همین الان که اراده ای از خویش داری چقدر با این اباطیل پست و دون شدی. نمی خوام حرف من تصدیق کنی بدبخت خودت بگو صداقت داشته باش به خودت نگاه کن سخته ولی نگاه کن تو اون منحنیهایی که چهرت و نقش داده که هیچ چیز معنی نمی شه مگر ترس مگر بزدلی. تو خودت دلت می یاد به این از فرم افتاده به این بی شکل مگر شکل وادادگی تو آینه نگاه کنی.
ببین هیچ موقع نخواستم بهت درس اخلاق بدهم ولی بالاخره یکی باید به تو چیزی بگه من می دونم خودت داری احساسش می کنی ولی ارده اش و نداری بیایی برگردی پس من بهت می گم برگرد تو رو به خدایی که نه تو قبولش داری نه من تو رو به هر کسی که دوست داری یا به عشق انتقام از اوناییکه ازشون متنفری برگرد .نذار بیام بزنم تو سرت واون دک و پوز بی ریختت داغون بکنم و یه قلاده بندازم تو گردنت و بکشونمت اینطرف.
بابا تو چرا هیچی حالیت نیست داری خودت ویران می کنی زر نزن یک دقیقه گوش بده یه سوال دارم این و جواب بده من می رم گم می شم.تو تویی که داری نمی دونم از کدام ترس و توهم اینطوری مثل بید میلرزی و با این شکل شکیل ترس و اظطراب اگر یه بچه بیاد و بخاطر هیچ یا بخاطر هر چیزی که این جماعت بی پیر به خاطرش همدیگرو می درند بیاد و فحش مادر و پدر و هر چرند دیگه رو نثارت بکنه و بعد تما م وجودت خالی کنه .فقط همین به من بگو اون موقع چکار می کنی ؟سکوت نکن هر دو مون می دونیم چی میشه هر دو مون ازاین موقعیتا داشتیم . هیچ گویی نخوردیم و نمی خوریم.بابا منم می دونم خودکشی تنها راه ولی خودکشی برای من و تو یک بهشت که از این بهشت دروغکی هم صد ها سال دورتره.نه جراتش و داریم نه شهامتش.خودت می دونی من هم می دونم اون چند باری هم که افتخار می کنی خودکشی کردی به من که نمی تونی دروغ بگی همیشه خودت کاری می کردی که بر نامه خودکشی درست از آب در نیاد و تو بر گردی به این کثافت زندگیت چرا؟آخه بدبخت تو چرا خودت گول میزنی نه تو نه من جرات خودکشی نداریم ما مثل کرم به این لاشه چسبیدیم .آره می دو نم تا بحال هم دلیلش و نفهمیدیم شاید اصلا هم نفهمیم ولی بذار بخاطر ترس از مردن ترس از خودت خلاص کردن بدرک.
حالاد برای منم تابلو بلند کردی که ببینید چقدر درد کشیدم دلیل دردت هم شده این خودکشیها آخه ای بدبخت آخ ای کره خر مگر من درد نکشیدم مگر اون پدر سگایی که مثل کاهو نگاهت می کنند درد نکشیدند .تو فقط یک نفر و نشونم بده که درد نکشیده باشه.توی بی پدر خبال می کنی من هم مثل یکی از اون بچه ابنه ایهای بالا شهریم که تو ناز و نعمت بودم آره بی پدر؟حالا اگر هم بودم که چی؟ چی رو می رسونه چقدر بدبختیها از نبود پول؟ نه بابا ول کن پسر یک درصدشم ااز پول نیست نگو حرفم غلط که میزنم دندونات و خورد می کنم.خودت هم می دونی اگه نخوای با متن لج کنی که تمام بدبختیها از مردم از همون کثافتاست تمام ظلم تعدی خیانت و فحش و ناسزاها از پول نیست از حب قدرت هم نیست از وجود کثیف و حریص و نجس آدمیزاده. پول و قدرت و هر چرت و پرت دیگه بهانه است اگر همه اینا رو از زندگی این مزخرفا دور کنی سر سه سوت یک بهانه دیگه پیدا میکنن که همدیگر و زجر بدند و تحقیر کنند و به گند بکشند یا به خون یا به هر دو.
چرا؟به من که چرا مگر من دلیل بودن این بی پدرام به من چه شاید به خاطر اینکه اجدادشون همدیگرو می خوردند اینا رو شون نمی شه روح همدیگ رو جر و واجر می دند به استخوان اعصابشون دندون تیز می کنند.و تنها بعضی مواقع بعضی از باصداقتشون راست راستی گوشت می خورند.
خوب دیگه زر نزن خودم فهمیدم زدم تو خاکی چیکار کنم من خودم هم خستم تو خیال می کنی من چیم منم انسانم اگر پول داشتم یا بیشتر از تو بابا ومامان بالاسر م یا من ماشین تو بلیط اتوبوس چه فرق می کنه بازم من مثل تو آدمیزادم همون طوری که تو از یک جوک می خندی قاه قاه بی خیالآانکه یک نفر چند خانه اونور خودش می فروشه یا بچه اش یا شرافتش و زجر میکشه منم همونم .
خودم آدمخوارم بغل دستیم هم همونطورو همه مردم. آدمخوارهایی که پرند از جهل و حماقت و کرم وزهر مار زهر خند و نیشخنذد و متلک و توهین انگزدن و به همین زنده ایم به همین زنده می مونیم تو لحظه به لبحظه بو دنمان همدیگر و تیکه پاره می کنیم به خاطر عقده ها و کمبودا که نه بخا طر لذت خون لذت دریدن لذت وجود همدیگر و از درون با نفرت مکیدن.
آره ایندفعه از قصد زدم تو خاکی به گور بابات می خوای بری می خوای نری تو خیال کردی تنها خسته این جهانی نه منم خستم خیلی خسته تر از تو دارم داغون می شم روزی صد هزار بار دوست دارم که مرگ برسه که بمیرم که از این زندگی متعفن بگریزم.
خیال می کنی نمی خوا م خودم بکشم چرا می خوام ولی جر بزش ندارم و تا موقعیکه جربزش ندارم می دونم فکر کردن به این اباطیل فقط من ضعیف می کنه تو خیال می کنی وقتی من این همه اراجیف مثبت اندیشی و زندگی عاقلاتنه که خودم می دونم دروغه که همه می دونند دروغ و مزخرف می خونم و تو خوندنم صد بار تکرار می کنم تا با پتک تو سرمبره برای چییه ؟برای اینکه الان که از تو بی پدر دور می شم باید برم تو یک مشت گرگ آدمخوار که اگر قوی نباشم تو یک لحظه تمام نفرتشون می ریزن با دندونای نیش بلندشون تو روحم تو احساسم و زجرم می دند زجرم میدند صدبار بدتر از مردن.
وعاقلانه به این نتیجه می رسم که تو این جنگل بی پیر منم باید گرگ باشم که اگر نخوام هر بی پدر ابنه ای من و زجر بده باید قوی باشم و مردانه دندون نشون بدم و پارس بکنم و چند تایی هم رو پاره پاره کنم و زجر بدم.
از درون پوسیده ام ویران شده و درهم و برهم ویلان و سرگردان در سر نوشتی که نمی دانم ازمن نیست یا اینکه غریبه ترین است با من .وقتی که فکر می کنم برای چه زنده ام هیچ در دور و بر خویش نمی بینم مگر سکوت مگر صدای خراش نفس بر قفسه سینه . این و می دانم که این حرفا رو خیلی به خودم زدم از هیچ کدام از آن هم نتیجه ای نگرفتم شاید یک زمانی باور داشتم که اگر اینطوری حرف بزنم یک کسی که اون بالاست دلش برام می سوزه می یاد سرم و می گذاره رو دامنش و برام می گه خوب بسه اینا فقط یک شوخی بود یک امتحان بود یک عکس العمل بود تا بفهمی که این عملت چقدر زشت بود درست مثل کودکی مثل زمانی که مادرم بود .ولی الان به هیچ یک از این مزخرفات باور ندارم چرا که می دونم کسی نیست چرا که من سالهاست عملی نکردم که این درد و نفرت و نکبت حاصل عکس العملش باشه یا به خاطر آزمایشم یا اینکه هر کوفت و زهر مار دیگه . من نه بهشت می خواهم نه جهنم نه به دنبال رنگین کردن این دنیام نه از آن چشم بستن من فقط میخوام نباشم دیگه خستم به هیچ هم اعتقاد ندارم.باورم نمی شه کسی باشه که تو این دنیا اینقدر خوشی دیده باشه که بره شکایت از مرگ کنه .باور نمی کنم کسی تو قدرت و تو پول اون چیزی را پیدا کنه که من تو این هستی پست و موهوم این لاشه کرم زده پیدا نکرده باشم . از معنویات حرفی نمی زنم چونکه از این کلام خارج از اون رسوایی استدلالاش و خارج از اون تجربه های هر بی پدر برای هر کدامش خارج از اون باور همگانی به حقانیتش چه مرد چه زن چه کودک چه سگ چه سنگ چه این کرمهای افتاده بر این جسد حالم بل کل به هم می خوره بالا می آورم دوست دارم اگر حقانیتی در این جهان هست تو سرب مذاب تو دهانم به آن برسم تا با این معنویت و اخلاق وکلام و فلسفه و حکمت این اراجیف این خزعبلات.
در غروب بود که آمد
بر جنازه ام سلام داد
و مشتی خاک بر خالی قبرم ریخت و گذشت
سالهای سال بود که نیامده بود
آن تنها
آن بی کس
آن از تبار وحشت و درد
آن که می گذشت بر آسمانها همچون رعد
و می آمد بر زمین چون آغاز
آغازی از قحطی و سالهای زجر
بر آستان چشمانش هیچ ندیدم
به زبان نیامده بود حتی به آشنایی هم پیاله ای نمی ریختم
ولی آن زبان که سکوت را جامه ای از شرافت می داد و فریاد را قداست
چگونه عامیانه به فحاشی خویش دست دراز می کرد
چگونه زبخت می گفت و ز تقدیر
چگونه از شکست
و می لرزید آن دستانی که دیگر هیچ نداشت
آشنایی با دریدن و خنجر
وپاها از کار افتاده تکه ای باربود اضافه
که میکشید بدنبال خویش بر خاک با نفرت
سکوت بود و فراموشی
به زار زار گریستن و خراشیدن بود و فریب
همه از درد وگریز
همه از هم بودیم در آن زمان که گذشت و جداییم از هم در این زمان
پرنده اگر دانه دهیم
ودستان به انتظار چندان بر خاک نگه داشته تا ریشه دوانیم
اگر که به آسمان نماز گذاریم و بر هر چه مقدس است به گریه تضرع خویش به اثبات
باز آن روز ها گذشت
آن روزها که مقدس بود هر آنچه که در جوار مابود
که ریشه ها به حکم ثقل خویش به اعماق میرفت و می گشت
تا رسد به سینه ما
به اصالتی بی انتها
به جاودانگی پا بر جا
با دلی خونین
از صدای پچ پچ برگ ها
شادمانه در صحن نسیم
آنگاه که در آغاز است و با شکوه
سرخورده
از سر فرازی خانه ها
آنگونه که رو به خورشید
چهره از شب می زدایند
و با حجب صبح را به لبخندی صلا در می دهند
آری منم
آغشته دردی بیکران
که شکوه فریاد شباهنگام را
در زجه های شعری نا تمام
به اتمام می رسانم
خسته ام می دانی؟چون زخمی از هم پاشیده ام
روح من جولانگاه سگهای ولگردوخیابانگرد
استخوان چشمانم در هجوم آرواره ها خون.خون می گرید
در کثافت دستانم دل را با درد سخت می فشارم
زیر گونی لبهایم حرفهای کهنه مغز را آرام آرام جویده اند
شاید اکنون تو بیایی حقیقت از هم بپاشد
شاید آن شانه ها سر من من در بر بگیرد اشک بیاید
اگر شقایق لبهایت همچنان غنچه باشد قول خواهم داد بوسه می آید
اگر سینه ات آن چنان مخمل که بود.من. من این کثافت بی پدر و مادر پوچ می گردد
هم اکنون ساعت ۹ در خیابانی که تب و شب و یک چراغ روشن زیر آن من
اگر تا یک ربع دیگر نیایی میروم دنبال آرزو هایم به سوی مرگ
خوب بود تزریق نمی کرد دیدارت خون تازه خاطر عشقت را
اسکلتها آشناترند با آن که چشم در چشم من گفت آمدم آخر
کاش نمی شناختم زیر آن آوار تیره آرایش تو را اما شناختم
کاش دستم لرزش دستانت تف میکرد و نمی گفت هرزگیت را باز عاشقم
تو از تیره ترین پسرکابوس شبهای من نیز آواره تری
شراب مرگ افکارم فروغ چشمانت نمی کرد این چنین خاموش که خود کردی
یاد آن حریر که شبی بر خویش کشیدم و سنگ قبر اکنون کجا؟
سگ مو طلایی چشم آبی و گرگ چنگ عریانی فرو کرده به چشم اکنون کجا؟
دو سال پیش رفتم امروز بر گشتم
خسته ام خسته ای
زخم بر زخم
تبر بر تبر
سنگ بر سنگ
دیو بر دیو
شب زفاف ابلیس با ابلیس
در شیار رگهایم احساس می کنم
و قلبم را که حجره حجره اش فاضلاب تکرار است بو می کشم
و ذهنم را که با تصا ویر مسموم پر شده است
با انگشتی در حلق
در نگاهم بر روی در و دیوار بالا می آورم
در و دیوار جان می گیرند
و به جانم می افتند
اشباحی با قدرت سلاخی
راه فرار نیست
این را از احساس زمخت دستانی
که برای غارت نفسهایم حلق مرا در بر گرفته اند
و از لشکر چشمانی که سر خپوش و ورم کرده از نفرت
بر طفل ترسیده چشمانم هجوم آورده اند می خوانم
مچاله شده ودرهم نشخوار خاطرات می کنم
می خندم
میگریم
آه می کشم
و عا جزانه آرام می گیرم
و رو به آینه بر صورت بی چهره خویش
فریاد بر می دارم
در انتهای حلقم
لکه ای خون راه را بر آشنایی کلمات می بندد
انگار که هق هق می کنم
و از آوایی که حاصل نفرت من است
صدای زجه های کمک به گوش میرسد
زمان میگذرد
و خون از زخمی دهن باز کرده در ذهنم
بر صورتم سرریز میگردد
اشکها می آیند
و خونابه دوباره شکل می گیرد
آن لحظه که پدر بجای دو دستش دو داس کشید
و بر زمهریر سینه اش ستاره هایی از بغض
دو چشم جامانده از برادر همچنان مرا نگاه میکند
با ملامت با درد
تا به توجیه هر ترس
بگریم و بگویم بی خیال
و او که لبخند می زند حتما
همچون خواهر
اگر که غبار پس زده می شد
اگر که سقف فرو ریخته خاک برداری
اگر که من چشم بندم به دروغ دل
پدر سوئیچ ماشین کجاست
باید به خاطراتم سری بزنم
پدر نامزدم را دعوت کرده ام
کلید انباریمان کجاست
باید که او را به عتیقه هایمان پیوندی دهم
پدر جواب بده
جنازه که اینهمه سکوت نمی کند
چرا باید نخندم
حال که زیباترین دستبند به دست من است
چرا باید نخندم
حال که نز دیکترین دیوارها
مهربان و صمیمی
بر تنم مماس گشته اند
فردا به دیروز فکر خواهم کرد
و امروز به تو
پدر
پس بده دلم را
مادر
مو های آشفته ام را
برادر
کمر خمیده ام را
خواهر
دو چشم تا به نابینایی گریسته ام را
و به همچنین برادر و خواهرم را
وبر سنگ قبر آنها
پدر و مادری جدید برافراشته ام
و به همچنین برادر و خواهری
همه از عقیق و الماس
و از بلورهای تراشیده
به ضخامت لبخند
و به طراوت احساس
اما هیچ پرتویی از شادی به سیاهیم راه نیافت
هنوز سر به دیوار می کوبم
همچون برادر
هنوز به شیون چشم می خراشم
همچون خواهر
هنوز بر سفره یک نیاز
روز و شب
به مزدوری یک روزمزدی ابطال می کنم
همچون پدر
و به تنها داشته ام از این روح ورشکسته
دوست داشتن
چوب به حراج میزنم به وسواس
همچون مادر
خدایا نجاتم بده
خدایا سنگ قبری بر جنازه ام بگذار
ودیگر هیچ نمی بیند
علائمی که سقوط را نشانه اند
به هیچ می گیرد
ودست در دست تباهی
شروع میکند مرگ خویش را آرام و مطمئن
پیچیده در وقاری از آینه و شیشه
و می خرامد در تالاری از سیاهی و ظلمت
بدون تو
همچنان گناهی تکرار می شوم
ونفرین در و دیوار را در خستکی روز دیگر
بر دوش خواهم کشید
فردا شب نیز بدین گونه
و شاید سال دیگر
همچون سالیان سال که اینگونه گذشت
از آنزمان که فهمیدم
آغوشم به اندازه تو تمنا دارد
وتشنگی نیازم را هماره
بربستر خالی
تشدید کرده ام
هوا سرده
هواسرده مادر
سختم نفس بکشم
سخت دارم جون میکنم
روی پالتو رو تنم
یه پتو اضافی می کشم
کز می کنم
چمباته می زنم
یه کپه هیزم تو اتاق خوابم می یارم می سوزونم
اما بازم هوا سرده
هوا سرده مادر
این تازه تابستونه
امروزم یه روزه آفتابیه
همه مردم با یه تی شرت تو خیابون سر میکنند
حتی بعضی ها لخت
حموم آفتاب می گیرند
اما برا من هوا سرده
هوا سرده مادر
نمی گم دارم می لرزم
نمی گم تق تق دندونام داره من و کر می کنه
رو تنم عرق می بیبنی
پیشونیم عرق می بینی
بدنم داره می سوزه.اما
از درون دارم می لرزم
به دلم ترس قندیل زده
همه احساسات یخزده
بی تلنگر
ترک می خوره خرد میشه می شکنه
اینطوری نگام کنی
هوا سرده
هوا سرده مادر
سوز سرما از هوانیست
از نگاه مردم
از همون گفتگوهای معمولی
پرسه زدنهای بی هدف
از تکرار کاهای عبث
از کارمند بودن.از زنده بودنه
اوج سرما اون زمونه
که به چشات چشم می دوزند
وبا یک لبخند غلیظ بهت میگند
ما شا الله ماشاالله خیلی حالت از دیروز بهتره
شب دیروز یه نامه برات نوشتم
نوشتم از زندگیم
نوشتم که زندگیم خوب و رو براست
به کسی ظلم نمی گم بد نمی گم
همگی رو دوست دارم چه دوست چه دشمن
اگه عشقی باشه باز تو دلم
بین مردم همه رو خیرات می کنم
زندگیم خوبه
خوب و اندازه برا اون ژاکتی که دوختی براش
اما مادر نمی دونم که چرا با این همه
هوا سرده
هوا سرده
اشک رو گونه هام نیست
همه رو تو دل می ریزم
اما اونجا بدجوری اشکام داره یخ می زنه
آنجا که آدمی نیست
آنجلا که مترسکهایند
وسایه ها
وبوی کهنه قدمهای مردانی از عهد عتیق
چند قدم پایینتر از خانه
سرم و تو جیبم گذاشتم
یک سکه پنج تومانی بجاش
به دیوار سر کوچه
آویزون کردم چشمام
وبه تن محلمون داغ قدمهایی هرز
و شدم یک آواز قدیمی
اگر مرگ بودم
برای بیهودگیهایتان درمان بودم اما نیستم
اگر مرد بودم
برای دخترانه احساستون همسری بودم اما نیستم
اگر گرد بودم
برای ترسهای پنهان کرده اتان غبار بودم اما نیستم
من فقط یک حرفم
در تکرار مدام
حرفی مبهم و بی معنی
ارثیه از گرگ هایی خسته و گمنام
بجای ترسیدن از من
فقط مرا فراموش کنید
بجای دوست داشتن من
فقط مرا فراموش کنید
بجای سخن گفتن از من
فقط مرا فرا موش کنید
اگر سر از جیب بگریزد
چشم از بند دیوار
قدمهایم دیگر هرز نخواهند رفت
قدمهایم دیگر هرز نخواهند رفت
زن و فرزند و خانواده ام را
دیروز پسرم و دیدم
که در تیره ترین خیابون شهر
می کشد به شیشه بی حیایی دستمال و انتظار داره کمک
دخترم فراری
از خودش نه
از من نه.نه از مادرش
نه از قسمت.نه از سیاست
نه از تمام آدمهایی که آرواره می کوبند به این تکه استخوان عصمت
فقط به این دلیل که کاری جز اون نداره
اون فقط یک تکه گوشته بی پدر و مادر
زنم و آخرین باری که دیدم
دورش یک پزشک قانونی کشیدند
واز صورتش پرده
وکسی برگشت و به من گفت خودشه
و کسی تو دل من گفت
اره خودش بی پدر مادر .کثافت بی شرافت
به قاضی ام سلام می کنم
به روزنامه ها دل میبندم
به طناب اعدامم بوسه
زندگیم و باختم
زن و فرزند و خانواده ام را
فقط به وسواس شروع یک بازی مسخره
که براحتی می توانستم به اش بگم نه
با خفه کردن خودم
تو رحم مادرم
اون دم که جراتش داشتم با نه ماه وقت
خویشم درون قبر شده من روح سرگردان به پیش
در انتهای عالمم آنجا که دیگر نور نیست
راهی بجز عاشق شدن بر تیره خاک گور نیست
اینک زلال کرم و مور در لابلای گوشت من
آزاد شود این استخوان از بار سرد گوشت تن
آغاز فصل کفر من بر هر چه انسانی بود
ارواحی آواره ای این من درون شب شود
حسی بسان انتقام بر جای خون جاری شده
جایی میان تیرگی این اسکلت چادر زده
فردا شبی فردای من تا بشکنم آرامشم
جاری شوم در حلق شهر تا بنگرند من آتشم
یک آتش سردوسیاه محصول رنج و نکبتم
تا بنگرند آرامشم از ضعف بود ورنه وحشتم
امشب بخواب ای شهر غم لا لا ییت لب بستگیم
شبهای دیگر که رسد آزاد شوم از خستگیم
آنوقت بجز درد و بلا از من نبینید هیچ جا
بر استغاثه هایتان یک سر شوم من یک صدا
آنهم صدایی که به من سالهای سال یاد داده اید
بر عجز و ناله خودم با ظلم خود حک کرده اید
آری منم فرزندتان فرزند آن روح پلید
آن را که در پشت نقاب جز چشم من هیچ کس ندید
روح پلید شب شوم با شب شوم من شب شوم
در جسم نحس شهرتان سوز و گداز تب شوم
شب شب خوش برای من من در کنار قبر خویش
در انتظار شب بعد فردا چه وقت آید به پیش؟
انکار میکنی که فصل فصل خشونت است و نفرت و درد
انکار میکنی شکفتن زخم
انکار میکنی صدای خموش مرگ تا دم در
انکار می کنی خالی از تصویر
میان این همه دلایل
بر مرداب ذهن خویش می پوسی
انکار می کنی که صلح نیست دلیل بودن تو
نه در دلت نه با همسر نه با فرزند
نه با تمامی مردمانی مملو از نفرت
انکار می کنی که زخم داری
انکار می کنی که در پس مانده های روح بیمارت
هوای خون داری
برای هر نوشته اشک هزار هزار در بند
برای هر دلیلت هزار هزار مرگ فجیع مرد .زن و کودک
هزار هزار مادر و همسر
کشند زجه و مویه ازسر جان
نشسته به خاک
تا همچو تویی زنی لبخند
انکار میکنی که صلح برای همچو تویی
که بزدلی که مرد نه ای
هست سلاح تا دشمنان خویش کنی در بند
انکار می کنی که به ترس مردمان از جنگ
بنای کاخ خویش کنی پهناور
انکار میکنی که در لحظه لحظه انکارت
سخت می ترسی و می لرزی
تا که انکار کند انکارت را حتی یک مرد
و می گردم سرا سر تو
می رویی بر رگهایم و می کشی خویش را چه آسان بر سرا سر وجودم
در تارو پودم. در رگ و ریشه ام
و آنگاه که من بر آینه می نگرم هیچ نمی بینم مگر سیاهی
مگر شیون های زنانی مجنون
مگر زجه های مردانی زخمی
ومن می خندم
آرامم وباشکوه
در تالاری از آینه های شکسته
از قصر هایی ویران
بر سریر قدرت
بر تارک بی نیازی
در حالیکه به آخرین قربانی خویش می گویم سلام
مثل یک برگ جدا می کنم خود را از گذشته خویش
ودل می بندم به پاییز
ودر نسیمی از وهم و خیال گم می شوم
که نه جزیی بر آن می گردم
فردا باید روز دیگری برای من گردد
اگر که همچنین اکنون پیش روم
با صلابت و بی ریا
سراسراز تنفس هایی که زهرآگین است ولی خوشایند
دل چرکین است ولی بر مدار عادت
فردا جایی هست که من باشم
راحت آسوده آزاد
پس چنین باد که مرا اینک خراب نتوان شد
با پند با اندرز
وسنگ پرانی از ویرانه های گذشته ای نا معلوم
من خودم هستم با آنچه که در این سالیان به خویش کشیده ام
نفرت
وتو همان هستی که مرا با خویش یکی کرده ای
اهریمن
زیرا که ما می دانیم که جنگ تقدیر محتوم این قوم است و کاری هم به رضایت و تایید مردمان این کشور نداشته است .همیشه می آمده وبا خود تغییر و تحول را میآورده فقط می توانی به تاریخ این کشور نظری بیافکنی تا ببینی تحول بی خون در این مملکت معنی ندارد.این قوم برای اینکه بتواند در مقابل اوباش اراذلی مثل مغول و عرب و افغان بجنگد همیشه به آسودگی در پشت جبهه نیاز داشته است و این پشت جبهه چیزی نیست مگر جهان بینی و اعتقادات برای همین همیشه اعتقادات برای این قوم تنها ثابت قوم بودند و برای این ثابت ها انسانها و روح آفرینش و آزادی قربانی می شده است.تا جنگی دیگر که زایمان میکرده واعتقادی دیگر .تمامی اعتقادات در این مملکت بوی خون می داده از اعتقادات زرتشتی تا سنی تا شیعه تا صوفی گری یا هر مسلک دیگر . و لحظه پایان یک اعتقاد را چه چیز مشخص میکرد تنها خود اعتقاد وقتی که توان قدسی بودن خود را از دست می داد همان توانی که خلایق را برای تعظیم و قربانی کردن دیگران که نه خود فرد را در مقابل آن مسلک از خود بیگانه میکرد. و حالا یک سوال چه کسی شک دارد که مسلک بعداز انقلاب دقیقآ تمامی توانش را از د ست داده؟
پس درود سلام به جنگ. نه برای شهوت خون یا زیاده شجاع بودن ما بلکه برای اینکه راهی نیست دیگر جز این راه درود به جنگ
قومی که به یمن بخت سیاهش بر چهار راهی از بربر ها و پستان ومفلوکان مغول و ازبک و افغان و روم و یونانی واز همه زجر آورتر همجوار رذیلان عرب این مایه ننگ قانون تکامل این طاعون شرف و انسانیت قرار گرفت.
برای همین براین قوم از همان آغاز این تقدیر مشخص شد که تنها راه ماندن به قواره انسانی آزاد و آزاده و مالک جون و شرافت و زن و فرزند خویش بر این خاک تنها جنگ است و جنگ ودادن خون فرزندان برای آبرو و شرافت فرزندان.
وبزرگی وشرافت تمامی مردمان ما قبل طاعون عرب به این رسم بود که آنان مردانه به این بخت سیاه و تقدیر مکرر و به درد و داغ وزخم و خشونت جنگ عشق میورزیدندو به آن ایمان داشتند و از جان خویش بر این ایمان می گذشتندو این گونه بود که آنان سروران هر نژاد شدند یعنی به کلام همان آریا .آنان ایمان داشتند شرط بودنشان با شرافت و مردانه وآزاد ,جنگ است و حکومت جنگ آوران.
اگر که فکر کنی به درد شلاقت
گذر کند دل خشمگین من ز حق خویش هرگز
گذر کند ز یک وجب از صلابت خویش هرگز
بکوب بکوب .بکوب با نفرت
اگر که قطره ای خون ز مرد بودن
بود درون رگهایت پس بزن محکمتر
بزن که درد را طلبم
خواستار زخم وتاول وزجه های طاقت سوز
بکوب بکوب چه گشته است ای مرد
نداری هیچ صلابت از مردی
اگر که هست پس بکوب محکمتر
تمامی عشق و ایمانم همین بود که در کلامم هست
که مرگ را بپذیرم مردانه در این میدان
که من شدم به آن آزاد
زفکر وعمل و اراده وگشتم هرآنچه که اکنونم هست
هر آنچه که ترس بر دلت آورد وحیا شرم ولرز بر دل گوسفندان
وغروب نزدیک
و فرجام آخرین لحظات مارا کلاغها بر خرابه ها ی رویا هایمان می سرایند
نگاه کن که تمام شد
هر آنچه که هنوز آغاز نکرده بودیم
شعاع تشعشع این خورشید
حتی به خودش هم نوری نداد
همه چیز در تاریکیست
خداوندگاران همه در خوابند
و بندگان در بیداری خویش زجر می کشند
نگر که چسان خسته هست ودردمند و بیهوده
نگر که هر چه هست در او ویرانیست پو سیدگیست و رعشه های پی در پی
نه از تو کودک فصلهایی همه منحط
بل از دل خویش که هیچ نخواست
سر فرود آورد بر قانون مقدس قدرت
نخواست که مردمانی فرومایه و پست به زیر پا گذاردوخویش بر کشد
از باتلاقی خلاصه شده در کلام وعمل منحط
نگر که مرد میتواند بشکند آسان
اگر که بار خویش را نگیرد در دست
همان که ترس بر دل آورد واشک در چشمان محرومان
هنوز فرصتی هست
اگر که دست را محکم بگیرم بر ریسمان ویرانی
اگر که خشم شوم شرحه شرحه در دل شهر
اگر که رحم را خالی کنم ز این دل مفلوک
وغسل دهم خویش بر خون و کینه ونفرت.
درود و سپاس بر آنان که سکوت را بر گزیده اند آن دم که تمامی بی مایگان زجه واستغاثه در تالاری مملو از بوی تعفن آور و گند ترحمها.
درود و سپاس بر شمایان که از درون آتشفشان آتشفشان خشمیدواز بیرون سردی زودگذر یک سایه.بر شمایانی که ساحل هیچ اندیشه فرومایه ای نخواهید گشت.وهر آنچه که بر شما میگذرد همان است که بر قایقی بی سرنشین و بی هدف ولیکن پا بر جا در درون امواج پر تلاطم وگردابهای سهمگین.
درود و سپاس بر شمایانی که از خشمید وخشونت و سر تا پا نفرت نه از این جهان که هر نیتی بر آن پست گردد و دون مایه حتی به خلافش و نه بر این مردمان که هر ربطی بر این عوام فرو مایگی است و بطالت و شذرمندگی.بل بر نبض هستی و قانون بی عدالت زمان که بر آن پایدار بمانندفرومایگان بیشمار و از هم بپاشند بر گزیدگان و سروران آنان که اندکند به تعداد پخش شده در قرون و اعصار ولیکن در همین اندکی تنها دلیل وآبروی این فاحشه و هرزه گرد جهان هستی.
آتش می جوشد به رگها
درد می شود دلیل کارها
ومن میشوم با اصالت خویش یکتا
و راه می افتم بر این شب همیشه پا برجا
تا خر خره ای را بجوم و سیراب کنم خود را از خون و خشونت و نفرت
لیک نمی توانم
زیرا که انسانم
و هیچ کس هم باورش نیست که بر زیر این صورتک از شکل افتاده انسانیت خویش
گرگی را سالهاست که به امید روزی خوابانده ام
روزی که رستاخیز من است
ومن بر آن
نقابی را که بر صورت
مبداء فریب است و منشاء دغل
از هم میدرانم و همان میشوم که شبهای بسیاری خودم از وحشت آن
نخوابیده ام وبر فرسوده ترین نقاب پناه گرفته ام
از وحشت آن
۴
و آنچه که تو احساس میکنی راه است.هیچ نیست مگر مکر دل برای اینکه میترسد که به اعتراف در آورد آن حقیقتی را که بسیار از آن میگریزد.ولیکن چون وسواسی دامنگیر همیشه با او بوده و خواهد بود وآن هم نیست مگر آنکه هیچ راهی نیست برای تویی که تنها یک خودآگاهی تهوع آور وزجر آوریک تفاله هستی که از مصرف بی دریغ زمان به توسط تفاله هایی دیگر در گذشته در ساحت مقدس این زبالهدانی به هست درآمده ای.


