تبليغاتX
اهر یمن

666(پسری که بر ظلمات فرمان راند)

سکوت کن پسر سکوت کن تو رو به خدا سکوت کن تو رو خدا .پسرک آرام آرام بود در حالیکه مرده اون وچمباتمه کرده بود با لرز و ترس تو بدنش ولی اون اصلا تو این فکرا نبود چشا شو بسته بود و تو چنا ن آرامشی بود که اصلا انگار تو این جهان، تو اون زیر پله نمور و تاریک و متعفن نیست و زیر لب نجوا می کرد زیر لب آواز می خوند و همین بود که مرد و عصبانی می کرد،چرا که مرد نمی تونست جلوی آواز اون وبگیره مثه همیشه کتکش هم نمی تونست بزنه ،آخه سر و صدا ایجاد می کرد کتک زدن. و اون نمی خواست حالا که همه خونه پر از ارواح بود ودوره افتاده بودند و  سانت به سانت خونه رو بو می کشیدند و گوش واستا ده بودند این شا نس، این دخمه نمورو که احتمال داشت اونا رو امشبم نجات بده از دست بده .بعضی مواقع حضورشون احساس می کرد نزدیک نزدیک انگاری سایه ای که ندارند رو سرش افتاده،بعضی مواقعم صدای رفت و اومدشون و که چیزی شبیه به صدایه خر خر آخرین نفسای یه آدم بود می شنید. حالا هم چنان وجودشون نزدیک احساس می کرد که اونم مثله پسر چشمهاش و بسته بود و مثله اون ورد می خوند ،البته نه مثل پسر با اصوات نا مفهوم بلکه هر چیزی که به نظرش قدسی می اومد و هر کدوم از اونا که به دلش قوت می داد، هزار هزار بار تکرار می کرد.

ورد خو ندن اونم زمانیکه می دونی یه سری ارواح از شکل افتاده و پلید تو چند وجبی تو هستند و دارند به دنبال یه چیزی مثه تو له له می زند با مزه می شه،چنان آهسته چنان آهسته که صداش حتی به گوش خودتم نمی رسه، که بعضی مواقع تو صدای قلب خودت گم می شه ،اونم زمانیکه چنان نزدیکند که دیگه تو نفست بند اومده ،که خشکت زده که همین الانه که رو صورتت د اره دو تا دست بزرگ و وهم آلود می خزه،که اومده صورتت از هم بدره یا شکمت و یا قلبت یا ذهنت ولی تو این حال تو داری بازم ورد می خونی با اصواتی که خودتم نمی دونی این دیگه چییچه،

مرد و پسر خیلی وقت نبود که تو این شهر او مده بودند ولی به هر حال فرق نمی کرد،  هر جا که بو دند منفور و در گوشه بو دند مثه یه تیکه زباله.

مرده یه طور خاص بود ،یه پاش بد لنگ می زد دستاشم چطوری بگم یه طو را یی ازشکل افتاده بود،هیچ کا ری نمی تونست بکنه ،اصلا انگار بی فایده بودند، به هیچ درد نمی خوردند، مگر کتک زدن این پسر، تو این حالت چنان از خودشون چا بکی نشون می دادند که آدم تعجب می کرد، شایدم به خاطر این بود که هر روز سه نوبت این کا رو تکرار  می کرد؛ برای همین تخصصی رشد کر ده بو دند این دستا.

پسر همیشه با این مرد بود ،ولی مال این مرد نبود، مرد با مادر پسر بود، خیلی قبل از این که پسر به دنیا بیاد. ولی بچه از اون نبود، نه چهرش شبیه بود، نه قدو قامتش، نه اینکه مرد خودش قبول می کرد. وقت به دنیا اومدنش مادرپسر مرده بود و مرد از این بچه هم همونطور که از مادراستفاده می کرد استفاده می کرد، برای یه لقمه نون به هر دریوزگری،حالا نه دقیقا مثه اون.

پسره قشنگ بود؟ نمی دونم شاید بود، ولی بیشتر از قشنگی معصومانه بود، بد جوری آدم حرصش می گرفت از این همه معصو میت که ریخته بود تو صورتش، این حرف و نه من بگم، هر کی که اون و می دید که وسط راه کنار راه یا یه گوشه تاریک راه زل میزد تو صو رتت، می گفت. وقتی که دستش و همونطور که اول صبح مرد براش به شکل گدایی حالت می داد و اونم تا شب همونطور نگه می داشت، به سمتت دراز بود، تو با هزار فحش به خودتت و اون و همه، نمی تونستی باید پول می دادی به اون، پول می دادی یا جلوش می ریختی و می رفتی با سرعت ،با مزه اینجاست که تا مرد نمی اومد، اون دست دراز نمی کرد به پولا ،بی اعتنابود بی اعتنا. آخه می دونید اون یه خرده که نه خیلی عقب مونده بود، صورتش و هیکلش هیچی از این نشون نمی دادند، ولی بود ،بد جوری هم بود، انگار از دنیا هیچی نمی فهمید، یه تو خود فرو رفته کامل کامل بدون حرف، بدون دنبال کردن نگاه، هیچی هیچی. بجز مرد ،اونم تو اون حالت شبا کسی ندیده بود از دهنش یه کلمه حرف، صدا یا خر خر بیاد .حتی وقتی که مرد زیر مشت و لگد چنان آن بچه را می گرفت که حتی آدم سگ را نمی گیره.

از شهر براتون بگم یه شهر معمولی با کاسبیهای معمولی مر دمش همیشه شکر می کردند وقتی چیزی قسمتشون می شد ،وقتی نمی شد ،که اونم از حکمت می دونستند. و یا وقتی که قسمتشون به زجر دیگران بودیا زجر کشیدن از دیگران. همیشه شکر می کر دند وکلا یکی از دلایل این شهر و یا شاید همه دلیل پایداری این شهر همین شکر بود. همین که همه هر چیزی که داشتند و نداشتند، که همیشه هم این داشتن و نداشتن از زجر به دیگران بود و از دیگران .همه اون و از چیزی می دونستند که شاکرش بودند و کسی نبود که شکر نگه چه او نیکه اینقد خورده بود که داشت از دهنش اضافه هاش بیرون می زد و خفه می شد ،چه او نیکه یه تکه نون خشک داشت، که با یدآن تیکه را  بین صد تا تو له اش تقسیم می کرد  ،واین تیکه راهم باید پیدا می کرد از رو زمین یا آشغالای کنار یه قصری یا یه عیش یا یه بد مستی، که قسمتش شده بود

و بزر گترین فرق این مرد و پسر همین بود این دو تا شکر نمی گفتند، چه اون پسره که نمی تونست که زبون نداشت که فهمش و نداشت، چه اون مرده که همه اینا رو داشت شایدم زیا دی داشت ولی چنان الکن که دیگه دلش نمی اومد که اون و شکر کنه. که اگه می دونست کسی دلیل این همه کج و کوله ای اون هست، یقه اون  و می گرفت و هر چی بلا بود به سرش می آورد. حالا را نبینید که اون اینقدر چاپلوس و ریزه خور و جیره خور یه لقمه نون از هر کس و نا کس است. اون تمام نفرت و عقده اش برای اون کسی تلنبار کرده که دلیل این از ریخت افتا دگیشه.

مردم به این مرد و پسر هیچ اهمیت نمی دادند ولی خیال نکنید که از شکر نکردن اونا این کار و می کنند، نه این مردم به هر کسی که هیچی نداشت بی محل بودند، این دو تا هم که جز نکبت هیچی نداشتند. مرد به زبو نی دریو زگر  یه لقمه نون است و پسره به بی زبو نی، برای همین بدترین محل این شهر یه خرابه که دیگران برای شبای اون زیاد قصه داشتند نصیب این دو تا شد. نمی تو نستند او نجا نرند ،حدا قل او نجا یه سقفی داشت. والله هم مشکلی نبود تا این هفته پیش،از هفته پیش رو حهایی تو این خونه او مدند. با اینکه قبلش یه صدا هایی می اومد ولی حضو رشون و اون گشتن و جستجوی کریهشون از هفته پیش شروع شد، اگه این مرد به طو ر اتفاقی این رو حا را نمی دید و صدا شون نمی شنید و انبانی از علم به روح خوب و پلید، رو حی که در یک آن دیدنش تخم چشات می تونه بتر کو نه و با دستای کشیده و زمختشون در یه آن می تونند تمامی وجودت از هم بدرانند، و دریدنی که به لحظه ای هست ،ولی درد ش همیشگی با هات می مونه و نشون دارش می شی تا هست که هست، اگه مرد اینا رو نمی دونست واون روحا اون دو تا را می دیدند ،الان این دو هم با ید از هم دریده و از هم پاشیده با دو چشم به خون نشسته درد می کشیدند و درد می کشیدند و فریاد می زدند و زجه و زار و فغان.

آره مرد درست اون روز یادشه با تمامی ترسش آخه اون روز درست یه هفته از ورد گفتن نا مفهوم پسره می گشت و مرده دلیلش و نمی دونست ،هر کا ری هم کرده بود و هر چی پسر و زده بود کمکی به خفه شدنش نکرده بود. حتی چند بار که سرش و محکم به دیوار کوبیده بود که هر آدم معمولی رو بیهوش می کرد ،ولی اون بیهوش نشد یا شد ولی بازم تو بیهوشی ورد می خوند، ورد می خوند و ورد می خوند .دیگه اون روز مرد واقعا تا پای جنون از این وردا خسته شده بود و دیوونه، که یهو رو حها رو دید، کلا وردای پسر را فرا موش کرد یا شایدم فرا موش کرد.

مرد هر بار که تو روز به شب فکر می کرد و هر لحظه هم این فکر کردن بیشتر می شد، تنش می لرزید .بدجوری آخه شب به شب روحها به این دو نفر نز دیکتر می شدند .هر شب تا بدانجا میرفت که مرد به خودش می گفت: دیگه پیدامون کردند و در حالیکه برای حلول فاجعه دیگه نفس نمی کشید و قلبش وا می ایستاد و تنش خیس خیس عرق می شد و از یه لرز دائم فرو کش می کرد به سردی و خشکی چوب ،می دید نه اینبارم نشد، صبح شد و هنوز اون و پسر که بی خیال چمباته بود تو تنش زنده اند. پس بلند می شد و صبح را با یه فحاشی مستهجن به پسر و زیر مشت و لگد خرد کردنش شروع می کرد، وقتی که اینقدر عقده اش خالی می شد که هیچ دیگه از ترس دیشب و از خجالت به فکر افتادنش چیزی در او نمی موند ،یک گوشه مثل جنازه می افتاد و در حالیکه تو نفسای تندش، لهجه هق هق گریه رو می شنیدی، می تمرگید تا آروم بشه بر ای شروع یک روز دیگر.

بعضی مواقع از کار رو حها تعجب می کرد، به نظرش یک چیز بی مفهوم تو کا رشون بود. تو این یه هفته این رو حها، چنان به اون نز دیک شده بودند ،که مردبا ور نمی کرد که اون دو را ندیده باشند، یا بوشون و نشنفته با شند .به نظرش یه رمز و رازی تو کارشون بود ،شاید داشتند با پدر و پسر بازی می کردند، یا نه داشتند ذره ذره زجرش می دادند، شایدم این رو حها از اونایی  بودند که یه جا خونده بود،که با با زی دادن و ذله کردن طعمه خودشون لذت می بردند و تا اونجا اینکاررا  ادامه می دادند که طعمه دیوونه بشه، خودش با پای خودش بپره تو دامنشون یا زیر دست و پای وحشاتنا کشون، نمی دونست، هیچی نمی دونست، فقط می دونست رمز و کاری تو کارشون هست.

اینم که همه چیز و تو این ما جرا به خودش و پسره جمع می زد درست نبود. چونکه خودش فهمیده بود، هیچ کدام از حالتهای اورا  پسرنداشت. انگارنه انگا ر تازه صبحها بعد از کل ما جرا چشمهای پسرهبر قی می زد که برای مرد چنان تعجب آور وتر سناک بود،  که مرد تمام سعیش رامی کرد ،تا چشمش به چشم پسر  نیافته.

لابد شما می گید مرد چرا این خونه را ول نمی کرد و نمی رفت، تو بیا بون یا یه شهری دیگر، من اگه الان بگم که تو اون شبا درست در همون هفته سوزی او مده بود به شهر که نگو همرا ه با بارشی وحشتناک اونم تو یه شب و فقط توی شب و یا از گرگای بیابون بگم و کفتارا شما بازم قانع نمی شید ،به نظر شما هنوزم بی معنیه و دلایل برای موندن تو اون چهار دیوار وحشت نمی شه، ولی آخه یه چیزی هست و اونم اینه که این اولین اتفاق برای مرد نبود. تو این عمرش که همه تو خرابه ها بوده، اینقدر تر سناک تر از این اتفقات دیده ،که یاد گرفته به این زودی جا نزنه، که اگه می زد خیلی وقت پیش خوراک کفتا رها و گرگها شده بود. اون دیگه متخصص این بلایا شده ، اصلا طبیعت اون که همیشه خرابه نشین و دور از جمع بوده ،تخصصی برای تحمل این ترس و دلهره ها و دووم اوردن وباز دووم اوردن ،شکل گرفته. با اینکه هیچ وقت نمی توان از لذت بردن مرد تو این تجربه ها نام برد.

ولی با همه این احوال ،مرد با ور داره که این بار فرق می کنه و چیزی درونش می گه که این اتفاق یه اتفاق جدیده یا یه چیز جدیدی تو خودش داره. برای همین مجهول و نمی دونم چیه که با اینکه قبلا مثه این ترس  را تجربه کرده ،ولی ایندفعه اعصاب و روانش بد جوری داره ویران می شه.

مرد به سمت بچه می ره ،بچه در خیالات خودش و یک مشت پول خرد دورو برش ،مرد وقتی که همه پولا را جمع می کنه دست پسر را می گیره که با خودش ببره ،اندک مقاومتی از طرف بچه باعث می شه که همراه با تعجب به بچه نگاه کنه،لبخند بچه تنش را می لرزونه ،می ترسه بچه رو زیر مشت و لگد می گیره و رو زمین به سمت ویرانه می کشه.

هوا نسبت به رو زای دیگه زودتر داره نقاب در شب می کشه سایه ها بلند شدند بلند بلند و دنبال مرد خودشون با صدای خسخس باد می کشونند .کوچه ها خالی و هیچ کس را نمی توان اونجا پیدا کرد .مرد احساس کرد که از نور سرخ غروب رو کاهگلا بو ی خون میاد و از نیمه های تاریک و سایه زده مابقی دیوار صدایی مبهم از همهمه ،مرد احساس خوبی نسبت به همه اینها نداشت ،برای همین با تمام سعی پسر را دنبالش می کشید و به هیچی فکر نمی کرد بجز زودتر رسیدن به ویرانه اصلا حواسش نبود که اون پای الکنش از یک آدمیزاد سالم هم تندتر می رفت.

به ویرانه که رسید قاب در ورودی را که طی کرد در وسط سر سرا نفس از را حتی کشید و پسر رو ول کرد و تکیه داد به دیوار .از ترس خودش خندش گرفت بود و چشمش بسته بود و می خندید که یک هو تکون شدیدی احساس کرد ،چندان که به زمین خورد و صدای مهیب بسته شدن در پشت سرش و شنید.چشمش و که وا کرد از وحشت داشت می مرد تو یک لحظه شب خودش رابا تمامی ظلماتش ول داده بود تو سر سرا ،هیچی پیدا نبود ،مرد یاد پسر افتاد ولی از اونم خبری نبود،هر چی اینطرف اونطرف دست کشید اثری از اون نبود.داشت چشمش به سیاهی عادت می کرد که احساس کرد چیزی یا چیزایی دارند از طرف دیگر سر سرا از زمین بر می خیزند ،خون تو رگش منجمد شد احساس کرد که ضربان قلبش خفه شد ُ دیگه نفس نکشید و گوش داد به صدای کشیده شدن چیزی رو زمین که دقیقه ای بعد جایش را داد به صدای خر خر و بعد نعره بلند مرد که چنان فر یاد کشید که اگر بیرون طو فان نبود حتما کل شهر می فهمیدند .

روز بعد هیچ کس نه اثری از مرد دید نه بچه،با اینکه اونا بود و نبودشون هیچ فرقی برای شهر نداشت ولی کم کم سوالهایی برای دیگران پدید می اومد که چی شده است.مطمئنا اگر حوادث بعدی پیش نمی اومد شاید بدنبال این پسر و پدر گروه جستجو هم را می انداختند.

هر روز از طرف شرق از جاییکه ویرانه بود ،وویرانه آخرین بنا بود .یک تکه ظلمات ،که اول کوچک بود و خرد ولی یواش یواش بزرگ و بزرگتر شد ،رشد کرد و بالغ شد و بزرگ شد.هر شب بزرگتر ،هر شب بزرگتر.

ولی این مسئله نبود ،ظلمات به خودی خود ترسناک نیست ،شاید کمی سیاهتر از سیاهی باشه.ولی این ظلمات فقط سیاهی تشدید شده نبود به هر طرف که می رفت و به هر خونه که می رسید کل اون خونه یا محله را نابود می کرد .مردم در حالیکه صدای زجه و فغان می شنیدند از ترس و لرز تا صبح بیدار می موندند و فردا صبح آن چه که می دیدند وحشتناک بود اجساد متلاشی شده و از ریخت افتاده ،چه چیز باعث می شد که یک تن سر پا چنان متلاشی بشه ؟هیچ کس نمی دونست .یک چند نفر که از این ظلمات تونسته بودند فرار کنند از صداهای خس خسی می گفتند که وقتی به کسی می رسه تن اون کس به آنی از درون می پاشه یا بعضی از سیالی چیزی شبیه روح می گفتند که تماسشون با تن کنترل آدم و می گرفت و آدم رابه جون خودش می انداخت وآدم خودش را ویران می کرد.

این تشبیهات به هیچ کس دیگر جراتی باقی نگذاتشته بود .یک زمانی رسید که مردم دیدند که تنها راه فرارِاست. همه نا امید شده بودند.ولی دیگه خیلی دیر شده بود ظلمات دور تا دور شهر و گرفته بود مثل یک زنجیر .در اول سیاهی شب بود که همه فهمیده بودند .بعضی ها شاید خیلی ها می گفتند بیایید وسط شهر متمرکز بشیم تا ظلمات به اونجا برسه صبح می شه و ما می تونیم فرار کنیم ولی یک صدایی از وسط جمعیت یک دفعه تو همه پیچید که امشب شب آخره امشب این ظلمات سایه بالا سر همه ما می شه و نیشخندی تلخ وسهمگین را تو فضا به دنبالش کشید .هیچ کس نفهمید که این صدا مال کیه ولی انگار تو این صدا چیزی بود که تن همه را لرزوند.

روح خبیث اول:به سلامتی پادشاه و آقای جدیدمون و زوزه ای کشید

روح خبیث دوم :و به سلامتی تن هایی که امروز نصیب ما خواهد شد و چشمها و زجه هاو زو زه ای کشید

روح خبیث سوم :و به سلامتی کینه والای ارباب که ما را همه را به هست آورده  و باز آفرید.

و در اینجا همه رو حهای خبیث که تعدادشون سر به آسمون می زد،در حالیکه چنان گرگانی به دور پسرِ بی زبان آن پیر مردِ عجق وجق سر به خاکسپاری زده بودن زوزه ای کشیدند که کل شهر را لرزاند و این دومین بار بود که تن اون مردم در آن شب می لرزید و شاید دیگر هیچ وقت نخواهد لرزید.

ولی پسرانگار در این دنیا نبود به رو برویی که نبود چشم دوخته بود و وردی می خواند نامفهوم.

 

نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 22:51 | لینک ثابت |

دوست عزیزم در وبلاگ سقوط: زئوس

 سلام

نوشته بودی چرادیگر نمی نویسم ؟می خواهم بگویم می نویسم ولی چندان خالی از دلیل در پایان هر نوشتنم که قادر به کنتر ل خویش برای پاره کردن آن نیستم .می دانی به نظر من اگر دو شهوت بی مقدار پول و شهرت نبود اگر در وجود تمامی ارباب هنر و فلسفه این دو رذالت لانه نداشت، الان ما نودو نه درصد هنر ها و اندیشه ها را در بستر فرهنگ و تاریخ نداشتیم .

آرتور رمبو غول بزرگ شعر فرانسه بعد از دوران اوجش که تا بیست و چند سالگی هم نکشید از هر چه نوشتن پشیمان شد و نسبت به تمامی آن شاهکار هایش بی تفاوت در یمن یا جایی به همان اندزه مستهجن مرد .

کافکا آخرین وصیتش به نزدیکترین دوستش آتش زدن تمامی نوشته هایش بود .

نوشتن اگر نوشتن اصیل باشد چیزی از درونت هست، ابعادی از روحت .

اگر در انتشار یک اثر سائقه پول و شهرت و شهوت نباشد، انتشار یک اثر دیونگیست.ما هنوز یا دمان نرفته است که هدایت برای چاپ عمیقترین داستان بلند تا به حال ایران،چه انگها که نخورد از بچه باز تا زنا با محارم از سادیسمی تا جانی و این در حالی بود که بچه بازهای واقعی، روسپی صفتان ،سادیسمیها ،کسایی که مملو از منجلاب متعفن انواع امراض روانی-جنسی ،در پشت نقاب شیخ و مهندس و دکتر و بازاری وعامی زندگی کردند و این انگ را نخوردند .

جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد.

نوشتن همیشه عیان شدن در مقابل یک مشت چشم چران هست ،درست مثل رقص برهنگی (استریپتیز).شبهات این رقص با خودفروشی و بی دلیل بودن این رقص مگر برای پول و ..کل مطلب است.

حال من نه سائقه پول دلیل نوشتنم هست، نه شهرت نه دیگر.نوشتن تفنن من نیز نیست . همیشه گفته ام در بعضی افراد نوشتن از تنفس واجب تر است،برای افرادی که خارج از جهان واقع به هر دلیل در دنیای ایده ها شخصیتی از خود را پرورانده اند که راه دیگر برای جدایی از آن نیست .برای همین ما هم می نویسیم چرا که در آن جهان ایده ها درگیریم حتی درگیر تر با این جهان فرومایه و این عوام رذل.در گیری ما اگر در جهان واقع به صورت فحش هست و ناسزا و چاپلوسی و تمجید و تشویق و کلماتی بر مدار هیچ در آن یک جهان می شود نوشته یا برای دیگر هنرمندی موسیقی یا طراحیها...

من در وبلاگ می نویسم برای همین نه به پول می اندیشم نه به شهرت نه به هر زهر مار دیگر .من می نویسم فقط برای اینکه خودم را خالی کنم.فقط برای اینکه تضادهای آن یک جهان دیگر،هوارمی خواهد ، گریه می خواهد ،خنده می خواهد و بلوف و هذیان .

همچنان که سالهاست که هیچ دلیلی برای زندگی در این سختی و بلا نیست ،ولی بازهنوز می خورم و می آشامم و به گفتگوهای سخیف می خندم و به قوالب درد آلود و تکراری می گریم .فقط به این دلیل که طاقت خودکشی ندارم.

در آن یک جهان هم با ایده ها درگیرم و در این دیالکتیک با مفاهیم می نویسم ومی نویسم و می نویسم فقط برای این که شرط ننوشتن این است که در این جهان نباشم و این هم نمی شود مگر این که بر این یک جهان واقعی!! خود را بکشم، که طاقتش را ندارم .

ولی پاره کردن نوشته ها و طرحهایم حق من است همچنان که کاری جدید را که با هزار امید در این جهان شروع کرده ام با وقوف به پوچی آن با فحاشی به خودم و کار و جهانیان می خواهم که به فراموشی بسپارم.که از گرده مسئولیت  خود فرواندازم.

نوشتن و نوشتن همچنان تنفس و تنفس ،بی هدف ولی به اجبار همراه با درد ،همراه بازجر،همراه بانفرین پنهان و آشکار در هر دم و بازدم  بر خویش ،با نگاهی از سر عجز و این سوال همیشگی که چه می توان کرد ؟وجوابی آشنا که حضورش در من همیشگیست :هیچ

 

 

نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:40 | لینک ثابت |

دست کسانی که می کشت می بست و با وقار، تمامی اضلاع بر آمده آن تن را، با وسواسی مثال زدنی تیکه تیکه می کرد.عادت داشت و دلیل ان را هم نمی دونست که چرا هر تیکه رو تو یک نایلون می گذاشت و در چند قسمت شهر جاسازی می کرد.تمامی اینها از آغاز که طرف مقابل و پیدا می کرد تا وقتی که شرح پیدا کردن اجساد و به هم پیوستن دو باره آن تن از هم پاشیده را جزءبه جزء در روزنامه ها دنبال می کرد برای اون یک مناسک شده بود .یک مناسک مثل تمام مناسک عالم ،بی معنی و سرد ولی با هاله ای از معنویت نا مفهوم که تر کش یا حتی فکر ترکش، احساسی از گناه در تار و پودش می انداخت که زجر آور بود.اون با ید این کار را می کرد ،چرایش را نمی دونست،کی این باید را گذاشته بود؟ نمی دونست.

اولین بار که این فرآیند اتفاق افتاد  ،طرف مقابل یک دختر بود که تو پارک با هم آشنا شده بودند.خیلی زود روابطشون به سطح خودمونی رسیده بود ،خیلی زودتر از آنکه می تونست تصورش کنه.

احمد هیچ مشکلی در ارتباط با دیگران نداشت بخصوص با جنس مخالف مهره ماری داشت که اورا در این زمینه از هر تو صیه ای مبرا می کرد.ولی این بار خیلی زودتر از اینکه منتظر جوابهای همدیگه باشند با هم دست به دست شدند و راهی محتوم و همیشگی رادر پیش گرفتند.خیلی مواقع احمد فکر می کرد که اون دختر انتخاب شده بود یا توسط خودش یا کسی دیگه، که دختر و با اون همدلی استثنایی ،هل داد ه بود تو تقدیرش ،اتفاقات بعدی هر دو احتمال و تایید می کرد .هر دو تاشون کم حرف می زدند.وقتی که به اتاق رسیدند حرف چندانی نشد که هر دو تا کنار هم روی تخت ،عریان عریان،چشم در چشم هم، قبل از اینکه به هم بیاویزند، داشتند حریص، تا اونجا که می تونستند هوای شهوت انگیزی که با غلظتی جنون آمیز تمام زوایای اتاق را پر کرده بود می بلعیدند.

موهای بلند بلند به رنگی ازطلا ،بدنی کشیده و تراش داده شده از بلور، ریزنقشی در چشم و دماغ و اضلاع بدن و صورت ،همه اینها شده بود دختری تازه از بلوغ در آمده،دختری که چنان روی تخت دراز کشیده بود که ابری در آسمان .در حالیکه احمد متعجب، نیاز یک هم آغوشی دیگر را روی  تن دختر  می دید،که چطور هوای اتاق را داغ  ،ملتهب  از خودش می کنه ،عاشقانه بوی تنش را استشمام می کرد ،بویی از رهایی و شهوت و نیاز.

در آن لحظه با شکوه نوری تند از تیزی یک چاقو به چشمش خورد  .یک چاقوی استیل بزرگ و با شکوه که در راستای تن دختر قد کشیده بود و لبخند می زد،آدم می تونست صورت خودش راتوی اون از هر آینه دیگه بهتر ببینه،از بس که تمیز بود  شفاف.

تفکر شهودی،الهام،یا وحی همه اینها نیستند مگر همون استدلال احساسی که تو آدمیزاد و انسانواره هایی مثل شامپانزه مشترکند.وقتی که چوب در راستای یک موز با میمون قرار می گیرد، میمون با همین استدلال از چوب به عنوان ابزار استفاده می کند.

تفکراتی که ما هم می گوییم که یکدفعه می آید ،نمی دونیم از کجا می آید ،ما را با خود می برد ، و خارج از گفتن هست ،چیز والایی نیست ،بلکه همین اشتراک ما با حیوانیتمان است.

چاقو در راستای تن دختر بود درست انگار که موز برای میمون و نیازی همچون نیاز یک میمون گرسنه به موز، به همان ابعاد اصیل، در وجودش .

دختر هیچ چیز نمی گفت ،حتی نعره هم نمی زد،حتی در شنیع ترین حرکات چاقو . هر موقع که احمد به اون سکوت مملو از رضایت دختر می اندیشید در خودش فکر می کرد ،چه چیز بهتر ازاین وقار دختر، دلیل انتخاب شدن اون برای این رسالت هست؟

هیچ مناسکی از اول آنطور که بعدا بسته و دگم هستند زاده نشده است،همه مناسک با تمام پیچیده بو دنشان ،در طول زمان نمو کردند و شکل گرفتند.

احمد اول همان کاری را می کرد که بعد از یک جنون آنی ،انسان از ترس می کنه ،ولی بعدا یواش یواش شاخ و برگها رشد می کردند و رشد می کردندو درخت شکل گرفت و هیولا زاده شد.

الان دیگه ترس محرک نیست، انجام دقیق مناسک بدون پس و پیش حداقل در واجبات مناسک، هر چیزدیگر را برای احمد بی معنی می کنه ،حتی خطر از دست دان وقت و گرفتار شدن .

 

 

 

نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:10 | لینک ثابت |

در اعماق دلم

همه بر هم تپیده اند

قلبهای سنگ

بلورهای احساس

قداست لبخند

بی ایمانی شهوت

در اعماق دلم

هنوز که هنوز می خواند

آن پرنده کوچک زخمی

برای آسمانی آبی

که دریغ شد

در اعماق دلم

هنوز به چاههایی می توان رسید

که دیگر نه به عمق می اندیشند

نه به حادثه ای که قسمتشان کند کس یا لحظه ای

آنها به فراموشی دل داده اند

در اعماق دلم

هیولا ها و کودکان

از ترسی مشترک

هنوز که هنوز گریزانند

در اعماق دلم

خدا هست

شیطان هست

ستاره هست

آسمان هست

و سطلها سطل زباله که به ساعتی از شب خوکرده اند

در اعماق دلم

به تمام آینه ها شک می کنم

به تاجهایی که بر سرم لق می زند می خندم

و به تمامی زخمهایم نمک می پاشم

زیرا که بر آنجا من نیز چون همه می دانم که سالها سال پیش مرده ام

------------------------

آینه این رو زگار چنان کریه و منفور گشته است که وقتی بر آن خویش را می نگرم هیچ نمی یابم جز کرمهایی که بر تکه ای گوشت فاسد می لو لند .

کرمهایی که عمیق و با احساس گوشت را می بلعند.

و آغوش عاشقانه گوشت که چنان راه بر این چپاول گشوده است که کس را سراغ بر بوی تعفن نمی گیرد.

دیشب در تهی ترین کوچه عالم پدری را دیدم که برای قوت فرزندانش اعضایش را می فروخت.

زنی قلبش را در دست می فشرد و دلالی احشامش را به متر اندازه می گرفت و پیر مردی منحوس در حالی که هنوز خون گرم چشم مرد از دستانش فرو می ریخت به زور چشم را در حدقه خالی چشمان خویش جا می انداخت.

مرد ولی هنوز در رمانتیسم کور کننده خویش چندان غرق بود که لبهایش را به گونه یک بوسه بر گونه خردسالی دستفروش مجانی جا گذاشت و از خیر پولش گذشت.

در میدانچه خدا و شیطان و اهریمن هر سه با نگاه بر انسانها که چه سرد می گذشتند فغان می کردند ،آن یک بر اشک آن یک بر خنده هایی مرضی و آن یک بر سکوت.

یکی از آن سه گفت قرارمون این نبود آن دیگر گفت نه اصلا قرارمون این نبود و دیگری در حالیکه به افقی گنگ چشم دوخته بود گفت چه می شود کرد حال که شده است .

دخترکی خرد به نزدیکشان آمد و سه بار گفت آقاآدامس می خرید و چشم در چشمانشان دوخت.

سکوت و سکوت

آن سه بر چه می اندیشند ؟نمی دانم  

دخترک اما در فکر که آیا این سه زبانش را نمی فهمند؟ یا آدامس را ؟یا خریدن؟.

در این زمستان هوا سرد بود سرد.تمامی ملحفه ها را سوزاندم باز سرد بود سرد.در و پنجره هارا سوزاندم ،باز سرد بود سرد. کتابهایم را سوزاندم ،اوراق شناسایی، مدارکم، تمامی خاطرات گذشته، تمامی عواطف کنون و آمال فردا ،ولی باز هوا سرد بود سرد. برای همین خود را سوزاندن کمی حالم جا آمد.

یک هفته بعد که هوا به حالت عادی در آمد .دوباره از نو شروع کردم و همه چیز را از نو ساختم و خریدم، خاطرات گذشته، درو پنجره، احساس، اوراق شناسایی، کتابها .

جای یک چیز خالی بود ،خودم، به هر کجا سر زدم چیزی شبیه من نبود، فهمیدم تنها راهش این است که دوباره خود را بیافرینم .

تنها چیزی که از من باقی بود چند تکه زغال از استخوانهای سوخته ام بود. برش داشتم و خودم ،احساسم و عواطف و آمالم را به صورت شکلهایی بر هر جا ،در و دیوار و کتاب و.. ،کشیدم

همه به این اشکال می خندیدند ،اول ناراحت شدم چرا می خندند؟بعد به یادم آمد که قبلا هم همه به من می خندیدند .

حال از احساس غرور لبریز شدم، که چه هنرمندانه  شبیه خود را بازآفریده ام.

 

نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 19:34 | لینک ثابت |

در قلب خسته من

آرامشی نشسته است ،که بیگاه است

که در فراسوی تمامی التهاب های نهان و آشکار من ،روئیده است

من اما ،نه به آن ،نه به این

من فقط به یاد تو و آن گیسوان

و آن سراغ گرفتن از سر تفنن ،از جانبت

روز از پی روز

با تمامی تناقضات درونی خویش

چشم به راهم ،بر آستان راهی که از برای قدومت

به رنج و عشق ،فرش کرده ام

و تو در گریز از آن

به مزاح

همیشه بر سرم آوار گشته ای

نوشته شده توسط سهیل در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 13:33 | لینک ثابت |
 
business articles